تبلیغات
انجمن ادبی و هنری ردپا

انجمن ادبی و هنری ردپا

کارگاه داستان و نمایشنامه و فیلمنامه

نقاشی بدون رنگ 

نویسنده: آذر بنی‌اسدی


توی دفترم یک خورشید بزرگ بالای کوه بلندی می‌کشم. سه درخت کاج، یک گل لاله و جوی آبی که کلی سبزه کنار آن روییده است. با رنگ زرد خورشید را پررنگ می‌کنم. با رنگ قهوه ای تنه‌ی درختان را رنگ می‌کنم. اندازه‌ی یک بند انگشتم ازش می‌ماند. هنوز هم می‌توانم از آن استفاده کنم. با رنگ سبز، سبزه‌ها را رنگ می‌زنم. مدادم این‌قدر کوچک شده که نمی‌توانم آن را با انگشتانم بگیرم. دستم خیلی درد گرفته است. کمی صبر می‌کنم تا دستم خوب شود، بعد جوی آب را آبی می‌کنم. رنگ آبی هم تمام می‌شود. می‌خواهم گل لاله را رنگ بزنم اما قبلا مداد قرمز تمام شده است. از مهراس که کنارم نشسته است مداد قرمزش را می‌گیرم. او سرفه می‌زند فکر کنم سرما خورده است‌.


ادامه مطلب

سلام سالی

نویسنده: سمیرا گودرزی

 

«سلام، سالی. تو خوبی؟ امیدوارم كه خوب باشی. پرسیده بودی اینجا چطوره. باید بگم همه چیزش سرجاشه. هفته‌ی پیش یه نفر رو كشتم. دست بسته جلوم نشسته بود. فقط اون نبود، باز هم اسیر گرفته بودیم، اما این یكی سهم من شد. یادمه كه اسلحه رو گذاشتم روی پیشونی‌ش و بعد دو تا چشم از حدقه بیرون زده دیدم كه خم شد روی زمین. وقتی جیب‌هاش رو گشتم یه عكس پیدا كردم شبیه تو. موهاش كوتاه بود و عین همون كت‌دامنی كه همیشه برای رفتن به بیمارستان می‌پوشیدی تنش بود. سالی، این اولین مردی نبود كه كشتم، اما تا حالا این‌قدر نزدیك توی صورت هیچ‌كدومشون نگاه نكرده بودم. سالی، تو منتظرم می‌مونی، نه؟»

سالی نامه را تا كرد و توی جیب جان گذاشت، و گوش سپرد به مارشی كه برای تشییع اجساد نواخته می‌شد.


آرن کنجکاو و بازیگوش

 نویسنده: آذر بنی‌اسدی

آرن در حال بازی بود كه چند سنگ سبز خوشگل را دید. دورشان چرخی زد و باله‌هایش را رویشان كشید، یكی از‌ آنها نرم بود. شروع كرد رویش بالا و پایین پریدن. یکدفعه آن سنگ نرم تکان شدیدی خورد و آرن را پرت کرد، و شروع كرد به بزرگ و بزرگ‌تر شدن. مثل یک توپ سبز با خال‌های سفید، که خارهای تیز و بلندی داشت. آرن پا به فرار گذاشت. باعجله از لابه‌لای مرجان‌ها گذشت و پشت سرش را نگاه کرد. خیلی ترسیده بود. آن جانور عجیب‌وغریب پشت سرش می‌آمد و به او نزدیك می‌شد. آرن در حال فرار دوستانش را دید که دور هم جمع شده بودند، سمت آنها شنا كرد و بینشان قایم شد. دوستانش گفتند: «آرن چه شده است؟» جانور عجیب  كه حالا به آنها رسیده بود با عصبانیت داد زد: 


ادامه مطلب

حکم

نویسنده: سعید جهانشاهی


آمدی هوا‌خوری، آفتاب پیدایش نیست، ابری است. از قیافه‌ی خودت بدت می‌آید، زُل زدی به آسمان، توی فکری. دوست داری دراز بکشی، پاهایت خواب رفت است، هیچ کس نمی‌داند بدبختی چه شکلی است، بی‌کسی  چه شکلی است. دم دارد یا گوش؟ سر دارد یا چشم؟ خوب می‌دانی که شرم داری جُرمت را به کسانی که کنارت هستند بگویی. تا حالا چندبار پرسیدند؟ بی‌خیال، مهمانی، همیشه که نیستی. لبانت را می‌جوی، بوی مُردار می‌دهی، دندان‌هایت درد می‌کنند، انگار که یک سنجاق را تا ته فرو برده‌اند توی ریشه‌هاشان. دست می‌کشی توی موهایت، پر شوره است، با خودت می‌گویی: «ای وای!»  خوب می‌دانی که یک هفته است حمام نرفتی، از آن روزی که سر شامپو با همان اهوازی دعوایت شد و زدین به تیپ و تاپ هم، بعد، یك هفته انفرادی بودی و حسابی عُقده‌ات را خالی کردی. سرت می‌خارد، دست می‌کشی بیخ گوش‌هایت، کمی از جا می‌پری، مثل کسی که به منبع برق ضعیفی وصل شده. سوراخ‌های دماغت باز می‌شوند، احساس می‌کنی سردت است، نه اینکه آن روز هم گرم بود. دوباره دست می‌کشی لای موهایت، یال‌های پشت گردنت را می‌نوازی، چند وقت است که موهایت را کوتاه نکردی؟ آن روز صبح، با لگدی توی شکمت یک وجب پریدی هوا، بعد همین که گفت: «زودباش دادگاهته.»


ادامه مطلب

هویج‌هاى بزرگ‌تر و آبدارتر

نویسنده: آذر بنی‌اسدی

فرهاد كتابى از كتابخانه برداشت تا براى خواهر و برادرهاى خود بخواند. آنها مهمان داشتند و بچه‌ها خیلى شلوغ مى‌كردند، بین مهمان‌ها توپ‌بازى مى‌كردند و دنبال هم مى‌دویدند. او همه‌ى بچه‌ها را به حیاط زیر درخت گردو برد. درخت بزرگ و بلند بود و تنه‌ى قوى داشت. بچه‌ها از درخت گردو بالا رفتند و هركدام از بچه‌ها براى خودشان یك دانه گردو چیدند و شروع به خوردن كردند. فرهاد هم روى یكى از شاخه‌هاى بزرگ نشست و كتاب را باز كرد و شروع كرد به خواندن.




ادامه مطلب

استاد شاهترابی:
سلام و شب به خیر خدمت تمامی همراهان.
بزرگ علوی جزو پیشگامان داستان فارسی است و داستان نویسی مدرن ایران.
داستان های متعددی دارد که برخی از آنها بسیار مشهورند ولی داستان هایی هم دارد مثل سرباز سربی که کمتر خوانده می شوند.
حالا درباره ی سرباز سربی که خواندیم گفت و گو کنیم.
دوستان نظرتان درباره سرباز سربی چی بود؟ در مورد خود داستان؟
نسیبا:
نویسنده مشکلی روانشناسی را در باب داستان نوشته بود
پیوند روانشناسی و ادبیات
 دهقان نیری:
داستان در مورد مردی تریاکی بود وعشق غیرعادی اش به کلفت خانه اش.
بیشتر یک تم روانشناختی داشت.
مقدم:
راجع به سرکوب امیال بود ظاهرا
نسیبا:
آقای ف وابستگی زیادی که به مادرش داشت را در کوکب جستجو می کرد و نمی توانست او را به عنوان معشوقه قبول کند...
ابراهیم زاده:
سوژه بکری داشت. مردی که عاشق کلفتی بنام کوکب می شود. مرد از نظر روانی مشکل دارد و در رابطه با زن. کوکب را دوست دارد مثل مادرش.
در حالی که زن منتظر پیشنهاد ازدواج است.
استاد شاهترابی:
نکته های خوبی می فرمایید


ادامه مطلب

نقد داستان گدا

با کلیک روی نوشته میتوانید به فایل پدی اف این نوشته دست پیدا کنید


با کانالهای آموزشی انجمن ردپا همراه شوید 
داستان نویسی
@radepak
نمایشنامه نویسی
@kargah_nomayesh
فیلمنامه نویسی
@kargah_filmname
آواز ردیف ایرانی
@kargah_avaz

ارتباط با موسس انجمن "ردپا"
@mojtaba_mahdavi51


نام داستان: قایم‌موشك‌بازی

نویسنده: آذر بنی‌اسدی



در یك مزرعه‌ی بزرگ و زیبا، خروس قشنگی كه فكر می‌كرد از همه باهوش‌تر است زندگی می‌كرد. اسم او زانا بود. در یك روز گرم تابستان كه مرغ و خروس‌ها حوصله‌شان سر رفته بود، بچه‌های مزرعه‌دار از داخل خانه با سروصدای زیاد بیرون آمدند. یكی چشم گذاشت و بقیه قایم شدند. زاناخروسه كمی فكر كرد و گفت: «بیاید ما هم قایم‌موشك بازی كنیم.» همه قبول كردند. یك مرغ سفید و زیبا هم چشم گذاشت تا بقیه قایم شوند. زاناخروسه دنبال جایی برای قایم شدن می گشت كه دید آقا سگه از توى لانه‌اش بیرون آمده و زیر سایه‌ی درختی خوابیده، پس یواشكی توی لانه‌‌ای كه حالا خالی بود قایم شد. مرغ سفید تا بیست شمرد بعد گفت: «آمدم.»  بعد از آن هم گشت و همه را پیدا كرد، به‌جز زاناخروسه كه برای پیدا كردنش همه‌ی حیوانات مزرعه كمك كردند. برای بار بعدی یك مرغ زیبای طلایی چشم گذاشت. زاناخروسه گفت: «باید جایی قایم شوم كه كسى نتواند پیدایم كند، این‌طوری برنده می‌شوم و ثابت می‌كنم كه از همه باهوش‌تر هستم.» برای همین، از روى حصار مزرعه بیرون پرید. دنبال جایى براى قایم شدن مى گشت كه روباهى را، كه از پشت بوته ای به مزرعه خیره شده بود، دید.

 


ادامه مطلب

نام داستان: پسرك فلوت‌زن

نویسنده: فاطمه دهقان‌نیری


پسرک، تقریباً، هر روز بعدازظهر پیدایش می‌شد. می‌ایستاد زیر درخت‌های کاج کنار پارک و شروع می‌کرد به فلوت زدن. امید هم، پشت پنجره‌ی اتاقش، که به سمت پارک باز می‌شد، روی صندلی می‌ایستاد، و کمی لای پنجره را باز می‌کرد. دست می‌گذاشت زیر چانه‌اش وباعلاقه‌ی خاصی به فلوت زدن‌های پسرک گوش می‌داد. چنان محو تماشایش می‌شد که زمان را از دست می‌داد. و در‌آخر مادرش می‌آمد و می‌گفت: «امید، باز این پسره اومد، به جای درس خوندن رفتی تماشا! ببند پنجره رو، هوا سرده.» امید برخلاف میلش پنجره را می‌بست، ولی تمام فکر و ذهنش پیش پسرک فلوت زن بود، و با خودش می‌گفت: «کاش، من هم فلوت داشتم و می‌تونستم مثل اون فلوت بزنم.»

روز بعد، وقتی از مدرسه برگشت، پسرک فلوت‌زن را دید که برخلاف همیشه زودتر آمده و زیر درخت‌ها ایستاده. هم قدوقواره‌ی خودش بود، البته، کمی لاغرتر. بلوز پشمی به تن داشت، با یک شلوار سورمه‌ایِ رنگ‌ورورفته. یک کلاه پشمی قهوه‌ای هم روی سرش بود، که آن را تا بیخ گوش‌هایش پایین کشیده بود. عده‌ای دور او جمع شده بودند و برایش دست می‌زدند، تحسینش می‌کردند، بعد پولی بهش می‌دادند و می‌رفتند. در تمام این مدت امید محو صدای فلوت به درخت کاج تکیه داده بود و با حسرت نگاهش می‌کرد. پسرک همچنان می‌نواخت، حتی وقتی همه رفتند و تنها شد. تا اینکه نگاهش افتاد به امید، فلوتش را پایین آورد و گفت: «سلام.» امید جلوتر رفت.



ادامه مطلب


برویم سراغ موضوع داستان

موضوع این داستان به نظر دوستان چیه؟ نقل مبارزات با سرمایه‌داری

دهقان نیر:
داستان فردا مضمونی اجتماعی داشت.شیوه نگارش گنگ و پر ابهام بود.موضوعش بخاطر همین
ابهامات کمی نامشخص بود ولی خوب مربوط به مهدی زاغی می شد که در اعتصاب کارگران
کشته شده بود

اسکندری:
مرگ یک دوست و کارگر که باعث تاسف شده و عامل اصلی بی خوابی که نویسنده همان اول به طرح موضوع نمی پردازد و از حاشیه به متن می رسد

استاد:
نظر دیگر دوستان را هم داشته باشیم خوبه.

مقدم:
به نظر راجع به حزب توده بود , یا اعتصاب کارگران

استاد:
دوستان نکته های خوبی گفتند. حالا همین جا این نکته ها را به یاد داشته باشید تا برویم و بعد از نقل ماجرای داستان موضوع را بازشناسی کنیم.

شخصیت اصلی داستان کیست؟

یا این طور بپرسیم که داستان درباره کیه؟

گودرزی:
درباره‌ی زاغی

دهقان نیر:
به نظر من دو تا شخصیت اصلی  داشت
مهدی زاغی و غلام

استاد:
درسته. درباره مهدی زاغی.

مقدم:
مهدی زاغی و غلام  ولی داستان راجع به مهدی زاغی بود

استاد:
می شود گفت شخصیت اصلی داستان، مهدی زاغی است... چون داستان دربراه اوست....ولی غلام هم در داستان حضور پررنگی دارد. حضور غلام بیشتر به عنوان راوی و شخصیت فرعی است.

اگر بخواهیم خلاصه داستان فردا را برای یکی از دوستانمان بگوییم چطور می گوییم؟ چی میگیم؟

دهقان نیر :
داستانی به شیوه تک گویی درونی روایت شده بود.و در دو قسمت بود یکی مهدی زاغی یکی هم غلام
گاهی هم البته وارد ذهن شون می شد.
وهر کدام داستان را به.شیوه خودشون بیان می کردند
واین کمی بیان داستان را
برای دیگران به نظر من سخت می کنه.

استاد:
شما به شیوه روایت و تکنیک داستان اشاره کردید.

گودرزی:
مهدی زاغی از  خانواده‌اش كه خان هم بودن جدا می‌شه. حاضر نبوده مال و اموال اون‌طوری داشته باشه، اما آدمی  كه اهل حزب و سیاست بازی باشه  نبود. زاغی  رفیق مهربانی بود كسی  كه به همكارش كمك می‌كرده. در آخر برای دفاع از همكارهاش كشته می‌شه.
استاد:
شما به ویژگیهای شخصیتی مهدی زاغی پرداختید.

دهقان نیر:
خلاصه اش
این بود که یک نفر بر خلاف خواست بقیه به اسم مهدی زاغی اعتصاب می کنه
و کشته می شود.
در حالی که مرگش
برای دیگران مهم نیست
چون اونها یعنی بقیه کارگرها نگران خودشون
هستند.

استاد:
بله. بخشی ازخلاصه داستان همینه.

اسکندری:
شخصی تصمیم گرفته بود برای کار به شهرستانی دیگر برود ولی از یک طرف دلهره و اضطراب از شهر جدید و از طرفی هم دغدغه هایی که در این شهر داشت او را دچار تشویش کرده بود و بین دو راهیی قرار داده بود که حتی خورش هم نمی خواست به زبان بیاورد و بهانه های دیگر را دست آویر قرار داده بود .....آدم دل رحمی بود و بارها در داستان دچار تالم روحی شد...از وضیعت هوشنگ..شکوفه خانم و مهدی زاغی و از طرفی انگار دوست داشت از حزب و شلوغیها هم دور باشه
همه ی اینها دست به رست هم داده و ذهن پریشانی را برایش ساخته بودند



ادامه مطلب

جلسه‌ی ششم آموزش داستان نویسی، استاد مانی مهرآور

عنوان: گفت‌و‌گویی درباره‌ی نادر ابراهیمی، و ابزاری به نام اندیشه در داستان‌نویسی


شب‌های گذشته، با یکدیگر درباره‌ی تعدادای از نویسندگان، که هر یک از آنها ویژگی‌هایی داشتند، گفت‌و‌گو كردیم، و به چند ویژگی  بارز در مورد هر یک از نویسندگان پرداختیم. از تغییر در لایه‌ی خیال، از سادگی، از جابه‌جایی در زمان درون داستان، از مدیریت در پرداخت اطلاعات، و در مرور داستان از چیزی به نام دکوپاژ در خلق یک اثر نام بردیم.

 اما نادر ابراهیمی، نویسنده‌ای صاحب سبک، دارای خلاقیتی قابل قبول. اجازه دهید ابتدا به تکرار یک موضوع پناه ببریم؛ 


ادامه مطلب

نام نمایشنامه: مسافر

نویسنده: فائقه کاتوزیان

صحنه: اتاقی از یک خانه‌ی روستایی. گوشه‌ی اتاق گهواره‌ای قرار دارد و روی آن توری انداخته‌اند. کنار گهواره روی میزی کوچک شیشه‌ی شیر و کهنه‌های تمیز گذاشته شده است. سمت چپ یک چرخ خیاطی قدیمی دستی است با پارچه‌هایی که کنارش روی زمین افتاده، و روبه‌روی آن توی رختخوابی پهن کسی خوابیده است. در باز می‌شود و زنی وارد می‌شود، کنار رختخواب می‌نشیند و به فرد خوابیده نگاهی می‌کند و بلند می‌شود و پشت چرخ خیاطی می‌رود. می‌نشیند و  جای پارچه را تنظیم می‌کند و شروع به چرخ کردن می‌کند. از صدای چرخ کردن کسی که خوابیده هراسان بیدار می‌شود.

مسافر: من کجام؟

زن: (سرش پایین است و هم‌چنان به چرخ کردن ادامه می‌دهد.) تو خونه‌ی من.

مسافر: وسایلم؟

زن به گوشه‌ی اتاق اشاره می‌کند و کوله‌ی مسافر را نشان می‌دهد. مسافر سریع بلند می‌شود و به سراغ کوله‌اش می‌رود و خالی‌اش می کند و وسایلش را بررسی می‌کند.

مسافر: خوبه. همه‌ش هست. حتی پول‌هام.

زن: ما فقیر هستیم، اما چشم به مال کسی نداریم.

مسافر: شما رو نگفتم، اون کسی که تو راه بهم داشت نزدیک می‌شد و...



ادامه مطلب

نام داستان: هفت سنگ

نویسنده: سمیرا گودرزی

photo_2016-11-05_23-5sasa6-01







_یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت. مامان، رسیدم به هفت. سنگ بعدی که بخوام بذارم روشون می‌شه چندمی؟ مامان، بعد از هفت چه عددیه؟

_یک.

_بعد دوباره دو؟

_ نمی‌دونم، آره. بعد سه، بعد تا هفت همین‌جور بشمار.

_مامان، اگه بازم به هفت رسیدم، و اون هلی‌کوپتر‌ها غذا نیاوردن، چی؟

_هیچی، یه سنگ دیگه برمی‌داری، تا دلت بخواد اینجا سنگ ریخته.

_مامان، اون‌ها که راه رو گم نمی‌کنن، ها؟

_نمی‌دونم.

_از اون‌ بالا همه رو می‌تونن ببینن، آره؟

_...

_مامان، کاش، این‌دفعه که بیان، بازم تفنگ گذاشته باشن تو جعبه‌ها. اون وقت می‌رم واسه‌ت پول و غذا می‌آرم. قول می‌دم، قول می‌دم مثل داداش هم نباشم، زود برمی‌گردم. مامان، می‌شه یه خورده دیگه بهم آب بدی. تشنه‌مه. مامان، با توام، مامان، چشم‌هات رو باز کن، من آب می‌خوام. مامان...


نام داستان: بیگانه

نویسنده: مسعود محمدزاده

photo_2016-10-30_19-42-04




دست‌به‌‌سینه، وسط هال، رو به پنجره‌ی بزرگی که انگار تمام نور خورشید را جذب می‌کرد، ایستاده بودم و زیرچشمی به ساعت روی دیوار سمت راستم، که یک ماهی می‌شد از کار افتاده بود، نگاه می‌کردم، در امتداد آن سرم را پایین آورده و به کاناپه‌ی مشکی غبار گرفته، دمپایی‌های زنانه‌ی سفید زیر میز ناهارخوری و گل شمعدانی‌ای که روی اوپن خشک شده بود نگاه کردم. با اینکه یک سالی می‌شد آنها را با همدیگر خریده و چیده بودیم، هنوز حس غریب و مبهمی نسبت به آنها داشتم.

صدای کشیده شدن کف پا روی پارکت‌های کف راهرو، که اتاق خواب را به هال وصل می‌کرد، سرم را به آن طرف برگرداند. بدون اینکه لباس خواب یاسی‌اش راعوض کند به سمتم می‌آمد. با یک دستش چشمش را می‌مالید، و همان‌طور که راه می‌رفت ‌دست دیگرش را به دیوار راهرو می‌کشید. زیبایی اندامش هویدا بود. وارد هال که شد، موهای مشکی بلندش را بالای سرش جمع کرد. ‌روی کاناپه‌ی ‌روبه‌روی ‌پنجره نشست و گفت: «وقتی بیدار می‌شم و‌ کنارم نیستی، می‌ترسم.» روبه‌رویش روی زانو نشستم و دستان سردم را روی صورتش ‌چسباندم. به چشم‌هایش‌ که نگاه‌ کردم ترس از تنهایی موج می‌زد. پیشانی‌اش را بوسیدم و سرش را روی شانه‌هایم گذاشتم. بوی عطر سوسن سپیدی که از موهایش بلند شده بود تپش قلبم را بالا برد. در حالی که سرش روی شانه‌هایم بود گفت‌: «ببین، چند ساله که با همیم، می‌دونی که من آدم موندنم. آدم زندگی کردن، دوست موندن، آدم نرفتن، یا بهتر بگم، آدم دیر رفتن. خیلی دیر. اما اگه برم، دیگه آدم برگشتن نیستم، باور کن.» این را که گفت سرش را از روی شانه‌هایم برداشت و به چشمان پر از تردیدم خیره شد.

سیگار را کنار لبم گذاشتم و فندک را کشیدم، اولی نگرفت، دومی سرخ شد. پک عمیقی‌ کشیدم و روی صندلی مشکی پیانو نشستم. به کلاویه‌های سفید و‌ مشکی خیره شدم و با دست راستم شات ودکا را از روی پیانو برداشتم. وقتی آخرین پیک ودکای گرم و مانده‌ی دیروز گلویم را سوزاند، دیدم دو سال است که دارم به عطر موهایش، وقتی که سرش روی شانه‌ام بود، فکر می‌کنم.


انگورهای شیرین                                

 روزی‌روزگاری مورچه‌ی ‌کوچلوی قشنگ و تنبلی به نام یاسا در خانواده‌ی بزرگی که همگی زیاد کار می‌کردند زندگی می‌کرد. هیچ‌كدام وقتی برای بازی و تفریح نداشتند، اما یاسا دوست نداشت کاری انجام بدهد. می‌گفت: «من غذای کمی احتیاج دارم، چرا باید هر روز مسافت زیادی را برای پیدا کردن غذا بروم.» خانواده‌اش به کمک او احتیاج داشتند، اما او بدون توجه به آنها بیشتر وقتش را به بازی می‌گذارند. خواهر بزرگترش گاهی كه می‌دید  یاسا دور از چشم بقیه‌ی خانواده مشغول بازی است، او را همراه گروهی از مورچه‌ها برای پیدا کردن غذا می‌فرستاد. یاسا برای اینکه کار نکند فكری به ذهنش رسید، اینكه تنها زندگی کند. بنابراین، یک روز، صبح زود، خانه را ترک کرد. او از خانه دور و دورتر شد. بعد از مدتی راه رفتن خسته و گرسنه شد، اما هر چه اطراف را نگاه می‌کرد چیزی برای خوردن نمی‌دید. 


ادامه مطلب


همه پیوندها