دوستان دست اندرکارکارگاه داستان خانه فرهنگ از من خواستند که گزارشی کوتاه از مدعاهای "پست مدرنیسم" در ادبیات داستانی به جمع ارائه کنم.من هم قبول کردم، فکر می کردم در میان جمع چند نفره اهالی کارگاه، بحث جمع گردانی می شود. اصلا"  نمی دانستم که دوربین در کار ثبت آن است و دوستانی دیگر نیز دعوت شده اند که کار صحبت کردن من را مشکل تر از آن می کنند که هست. چون من اصلا" اهل سخنرانی نیستم.

قبل از هر چیز باید بگویم احتمالا" برخی ازاظهار نظر های من در جلسات نقد و بررسی داستان حول داستان "پست مدرن" این شبهه را دامن زد که گویا من حرفی در این باره برای گفتن دارم و یا این گونه که آقای فرامرز طالبی گفته اند زندگی چندین و چند ساله ام در غرب شاید   شواهدی  برای این بحث داشته  باشد. به هر حال باید اقرار کنم که هنوز باورم به عقل زایل نشده و "عقل" عذابم نمی دهد.حال با توجه به وضعیت "پارادوکسیکالی " که برایم ایجاد شده، باید اقرار کنم که گزارشی را الان ارائه خواهم داد ، در پایان به نقد آن خواهم نشست. برای این که حق مطلب خوب ادا شود و در چارچوب زمانی که تعیین شده به نتایجی برسد ، سعی می کنم آن را "گفتاری نوشتاری" بیان کنم.این گزارش در واقع یادداشت هایی است از منابعی که در طول زمان خوانده ام، منابعی که در پایان نام و نشانشان را خواهم گفت.

اصطلاح "پست مدرن یا" پست مدرنیسم"، اصطلاحی مناقشه برانگیز است و حوزه هایی گوناگون مانند: معماری ، سینما،تاتر،موسیقی ، جامعه شناسی و فلسفه و... را در بر می گیردومبتنی بر ارایی جورواحوراست. همین مسئله باعث می شود از تعریف و طبقه بندی بگریزد. نمی شود ازآن تعریفی واحد و جامع و مانع به دست داد، آن گونه که در "مدرنیسم"متداول است. ولی علیرغم تفاوت آرا در میان نظریه پردازان "پست مدرن"می توان گفت درون مایه ی نظراتشان در حوزه های مختلف ، حول نفی دستاورد های روشنگری در دوران مدرن یعنی عقلانیت ، پیشرفت آزادی و "وحدت نظام مند" سازمان های اجتماعی است، و براین عقیده اند که عقلانیت و تکنولوژی ناشی از آن انسان را مقهور قدرت خود کرده است و براین اساس به هیچ "روایت کلانی" باور و اعتقاد ندارند که به آن خواهیم پرداخت.

در ادبیات هم یک دیدگاه واحد و همه شمول و مناقشه ناپذیری برای طبقه بندی ادبیات پست مدرنیستی وجود ندارد.تنوع فراوانی در کارها دیده می شود.اصولا" پست مدرن ها به این گونه طبقه بندی نیز بی اعتقادند ، ما از نگاه بیرونی و از موضع مدرن وقتی می خواهیم تعریفشان کنیم این گونه می بینیمشان، در داستان های پست مدرن همه چیز و همه کس(شخصیت ها، زمان،رویدادها،مکان، روایت و...)چنان از بن و اساس غیرعادی و ناهنجارندکه به سادگی نمی توان معلوم کرد منشا این ناهنجاری ناشی از کدام واقعیت یا نا واقعیت است.

اساسا" واقعیت و مولفه های آن در داستان پست مدرن ، اصلی ترین چالشی است که پست مدرن ها با مدرن ها دارند. پست مدرن ها، نسبت واقعیت و داستان را با طرح این سئوال که آیا واقعیت یگانه ای وجود دارد به چالش می کشند و به طرح سئوال های دیگری می پردازند از آن جمله :
                                       


اگر واقعیت یگانه ای وجود دارد، زبان چگونه این واقعیت را بیان می کند؟

آیا زبان معنایی را بیان می کند که در متن ادبی پنهان است؟

در این متن منشا معنا کیست؟

آیا معنا از یک خواستگاه واحد بنام مولف برخوردار است که قرائت متن منجر به کشف پیام استتار شده آن می شود؟

مولف کیست؟

  و افق دلالت های معنایی در سویه های متن "زبان محور"، "خواننده محور"، و عناصر داستان و غیره و ذالک مسائلی هستند که توسط نظریه پردازان پست مدرن مباحثی پیرامون آن مطرح گردیده است که طرح همه آن ها به زمان زیادتری نیاز دارد. در اینجا به بحث نسبت واقعیت با داستان می پردازیم.

پرسش در خصوص رابطه داستان و واقعیت ، از زمان افلاطون و ارسطو تا امروز از منظر گوناگون مطرح شده است.

    کلاسیک ها در آثار ادبی در پی آن بودند که از طریق نظم بخشیدن کامل به نشانه ها برای "بازتاب" نظم جهان و نظام هستی،یقین و قطعیتی تام بیابند.در این عصر مسئله این بود که وسیله باز نمایی نظم جهان قابل اعتماد و شفاف باشد. در این نظام انسان به مثابه موجودی که هم کل تصویر جهان را باز نمایی می کند و هم وارد آن می شود،تصور ناپذیر است.

          در دوران مدرنیتت اغازین ، باور یقینی مورد شک عقلانی انسان قرار می گیرد.در این دوران، انسان فاعل شناسا است یعنی ضمن ارائه تصویر جهان، خود نیز در آن حضور دارد.در این عصر نویسنده در ژانر رئالیستی بمثابه سوژه حضور دارد و به نحوی غیر مستقیم خواننده را به سمت تفسیر درست مضامین رمان و یا داستان هدایت می کند.با آشکار شدن تناقضات تفکر مدرنیستی آغازین دراغازقرن بیستم، نویسنده به قول "جویس" در پس اثر خود می ایستد و ناخن هایش را می گیرد، یعنی در مقابل واقعیت بیرونی ناخوشایند، واقعیتی نمادین می آفریند و این امر یعنی تمایز متن از دنیای واقعی که ساختاری متناقض نما به داستان می دهد.

     در دوره" پسامدرن"نویسنده با درک این ساختار متناقض نمای آگاهی عصر مدرن، وجود سوژه یا فاعل شناسا را انکار می کند و به عبارتی انسان مدرن را منحل می کند، هنگامی که سوژه  و سوبژکتیویته از بین می رود، هرگونه امکان باز نمایی یا بازآفرینی واقعیت و یا ساخت آن حتی در ذهن هم منتفی می شود.بنابراین هرگونه عملی برای تغییر آن بی نتیجه است. پس نوشتن ناممکن می شود. از این رو نویسنده پست مدرن واقعیت را در پرانتز می گذارد تا عمل نوشتن موضوع داستان شود. پس می توان گفت تا دوران "پسامدرن" درک عمومی بر این بوده که ادبیات یا "بازنمایی" واقعیت است یا "تقلید واقعیت" یا "باز آفرینی "آن. رمان در عصر جدید طلوع کرد، یعنی در دوره ای که جهت گیری عمومی فکری آن ، طرد مفاهیم کلی دیدگاه اسکولاستیکی و قرون وسطی است ومبتنی بر دیدگاههای بنیادی دوره روشنگری است که اوج آغاز آن با "من می اندیشم پس هستم" دکارت است. این من خودآگاه و قائم ذاتی که به همه چیز شک می کند جز به خودآگاهی اش، خود و جهان خود را از طریق خرد یا خردمندی که عالی ترین شکل فعالیت ذهنی است می شناسد. حاصل این فعالیت "علم" است.علم، دانشی تولید می کند که "حقیقت" است و جهان شمول. این دانش حقیقی که علم تولید می کند همیشه به سوی پیشرفت و کمال جهت دارد و همه ی نهادها و روش های انسانی را می توان با آن که بر خرد و عینیت استوار است بهبود بخشید و حرف ها و حدیث های دیگر که همه می دانید.

روشنگری در مسیر حرکت خود نتوانست به برخی از اهداف خود پاسخ گوید یعنی اینکه عقل حلال همه مشکلات نیست .یعنی همه چیزهارانمی شودبه ازمون گذاشت ٬یعنی اینکه خیلی چیزها ازانجمله٬پیشرفت قطعی نیست و به همین خاطر داستان نویسان مدرنیست، واقعیت موجود را به دلایل عدیده نابسامان تلقی می کردند و کوشش می کردند تا از راه  برساختن یک نظم کاملا" نمادین و استعاری ، بدیلی در برابر واقعیت زمانه خود ارائه دهند.

مدرنیست ها هرگز آن نظمی را که خود برمی آفریدند واژگون نمی کردند، زیرا در آن صورت مرتکب عملی تناقض آمیز می شدند، اما در داستان های پست مدرن از این قبیل تناقض ها نباید تعجب کرد. داستان پست مدرن از این که از نظر خواننده همچون زندگی واقعی جلوه کند ، سرباز می زند، با بازنمایی و تقلید از واقعیت سر سازش ندارد، به عبارتی واقعیت را به امری تردید برانگیز تبدیل می کند، اگر کسی از خود بپرسد چرا؟ آن گاه لازم است که بحث های"بودریا " را در باره سیطره رسانه ها و تاثیر ایماژها و تمثال ها در زندگی امروز و یا بحث "فردریک جیمسون" در باره جامعه ی مصرفی و این که سرمایه داری چگونه امیال و ذائقه فرهنگی ما را تعدیل می کند، دنبال کند، که در ادامه اشاراتی کوتاه به آن خواهم کرد.

    داستان پست مدرن این گونه القا می کند که دنیای برآفریده شده در متن، دنیایی دروغین یا تصنعی است . در صورتی که داستان نویس مدرن ، داستان را به گونه ای می نویسد که خواننده بتواند احساس کند که رویدادهای طرح یا گفت و گوهای شخصیت ها می توانند در دنیای واقعی حادث شوند. اما پست مدرن ها می گویند شاید واقعیتی وجود ندارد، الاتوصیف ها یا بازی های زبانی، شاید واقعیت، تقلیدی از زبانی است که نویسنده در نوشتن داستان به کار برده است.

  مفهوم واقعیت در داستان های پست مدرنیستی از امری مناقشه ناپذیر و یکسان برای همه به امری         منا قشه پذیر تبدیل می شود. امری که می تواند به شکل های مختلف و با دلالت ها و تاکید های متفاوت ساخته شود، نه این که صرفا" باز آفرینی شود.

    همان طوری که پیش تر گفتم، اگر کسی بپرسد چرا باید به دیدگاه های نظریه پردازان پست مدرن مراجعه کند تا ببیند که آنها در ارتباط با واقعیت چه می گویند، یکی از این دیدگاهها مربوط به "لیوتار" فیلسوف و نظریه پرداز فرانسوی است که در کتاب معروف خود"وضعیت پست مدرن" به دانش و علم به مثابه فراروایتی که در کار تبیین واقعیت جهان هستی است می پردازد و اعتبار آنها را مورد پرسش قرار می دهد. از نظر لیوتار کار دانشمندان بر ساختن روایت است، و روایت های علم لزوما" از حقیقت برخوردار نیستند. غیر قطعی اند ، زیرا این روایت ها خود تغییر می کنند، تازه در هر یک از شاخه های مختلف علم، جهان هستی به شکلی متفاوت تبیین می شود و پیدایش یک روایت جدید، روایت های گذشته را نقض می کنند. مثلا" نقض فیزیک نیوتونی توسط فیزیک کوانتومی، یا نقض تئوری داروینی توسط تئوری ژنتیک و...

    "لیوتار" نظریه هایی که واقعیت هایی را می آفرینند که بر نهادهایش همه شمول و جهانی اند را تحت نام "فرا روایت" به باد انتقاد می گیرد. نمونه ای چنین از فرا روایت را در نظریه مردم سالاری و وعده نیل به سعادت اجتماعی از طریق دموکراسی می داند. لیوتار می گوید هر ایدئولوژی مدعی تصاحب حقیقت، فراروایت خاص خود را دارد، مثلا" فراروایت مارکسیسم به قیمت فروپاشی سرمایه داری و جایگزین شدن آن با سوسیالیسم است." پیشرفت" نیز فرا روایت علم در فاصله ی بین عصر روشنگری و اواسط قرن بیستم است.

     به طور خلاصه پست مدرنیسم لیوتار عبارت است از ناباوری به فراروایت های مدعی واقع گرایی چه از طریق اثبات علمی و یا تجربی و عقلی است و تلاش برای برملاساختن تناقض های این                 فرا روایت ها.

دیدگاه  بودریا

             یک دیدگاه دیگر در باره پسامدرنیسم بویژه در حوزه ی رسانه ،دیدگاه"بودریا"است. بودریا پسامدرنیسم را وضعیتی می داند که درآن ایماژ یا تمثال یا فراواقعیت  جای واقعیت را گرفته است. انواع و اقسام تصویر و ایماژ، جنبه های مختلف زندگی ما را تحت سیطره ی خود گرفته اند.تصاویر نصب شده بر روی بیلبوردها در بزرگراهها ، تصاویر مجلات و روزنامه ها و تصاویر فیلم های تلویزیونی و سینمایی و مهم تر از همه تصاویر دیجیتالی بر روی نمایشگر رایانه ها که بدون اراده ی ما ناگهان ناپدید می شوند و هم چنین تصاویر بازی های پلی استیشنی ما را احاطه کرده اند. پس در جامعه ما ، اصل چیزها دیگر مهم نیستند بلکه فقط رونوشت یا تصویر آن ها موجودیت و اهمیت دارند، این تصاویر حکم نوعی صافی و فیلتر را دارند و به واسطه ی این صافی است که ادراک ما از جهان پیرامون شکل می گیرد و به بیان دیگر ، هرگونه تصوری که ما در باره جهان هستی داریم، اول از این فیلتر می گذرد و بعد به دست ما می رسد، در نتیجه تصورات ما متعلق به خودمان ، یا نشئت گرفته از ذهن خودمان، نیست. این تصورات برای ما رقم زده شده اند. به این ترتیب جهان برای ما معنایی ندارد جز این تصاویر که در واقع حکم ابژه هایی بدلی(شبیه سازی شده) را دارند.به زعم بودریا رسانه های جمعی واقعیت را بی اثر کرده اند، ما از راه تصاویر با دنیا در تماس قرار می گیریم، نقش رسانه ها این است که غیاب جهان را و جایگزین شدن واقعیت با تصویر را از دیده های ما پنهان می کنند.فکر      می کنیم که با جهان هستی در تماس هستیم، حال آن که یک واسطه بین ما و جهان هستی در حال عمل است. از نظر انسان هایی که در جامعه ی معاصر زندگی می کنند ، تصویر بر امر واقع اولویت و رجحان دارد و حتی می توان گفت واقعیت ، معلول یا پیامد بازنمایی تصویری و شبیه سازانه است.

       پست مدرنیسم در نظریه بودریا، یعنی از میان رفتن تمایز بین امر واقع و امر شبیه سازی شده غیر از نسبت واقعیت با داستان و یا چیستی امر واقع در هستی .

بحث دیگری را که پست مدرن ها مطرح می کنند بحث مربوط به زبان است. زبان چگونه واقعیت را بیان می کند. نویسندگان رئالیست، زبان را ابزاری برای توصیف جهان می دانستند ولی مدرنیست ها زبان را از بیان واقعیت به طور کامل قاصر می دانستند و معتقدند که بین ادبیات و واقعیت فاصله ای وجود دارد که زبان قادر به پرکردن همه ی آن ها نیست ، پس در مقابل آن بدیل داستانی را             می گذاشتند. پست مدرن ها زبان را به وجود آورنده ی جهان ما، دانش ما در باره ی جهان و نیز هویت ما می دانندو لذا اعتقاد دارندکه زبان جهان هستی را توصیف نمی کند بلکه آن را برمی سازد و از این منظر هرگونه فاصله مابین متن ادبی و جهان واقع را به سخره می گیرند. نویسنده پست مدرن از یک سو دنیای داستانی (شبیه واقعیت) می سازد و از سوی دیگر تصنعی بودن این دنیای داستانی، غیرواقعی بودن یا شک برانگیز بودن آن را به طرق مختلف، مثلا" از طریق حضور نویسنده در داستان  نه به مثابه شخصیت داستانی یا راوی، بلکه به مثابه نویسنده و توضیح دادن در مورد حضور خود یا در مورد صنایع داستان و یا شگردهای دیگر، تلاش برای ایجاد پندار واقعیت را در ذهن خواننده تبدیل به ایجاد حس سردرگمی می کند که نهایتا" یادآوری سردرگمی و بی منطق بودن جلوه های گوناگون زندگی در دوره زمانه ماست. بنابر دیدگاه  پست مدرن ها، واقعیت به مفهومی که تاکنون تصور می شد وجود ندارد، آنچه هست عبارت است از استنباط های گوناگون ما از واقعیت که به مدد بازی های زبانی امکان پذیر می شود.در این ارتباط، یعنی نسبت زبان با واقعیت، پست مدرن ها، تکیه به برخی از آرای پساساختارگرایان مخصوصا" "دریدا" و یا  نظر فیلسوف زبان "وینگشتاین" دارند.

 دیدگاه "دریدا"

 پساساختارگرایان به تاسی از دریدا براین باورند که ادبیات و فلسفه بر پایه این فرض نادرست شکل گرفت که زبان، ابزاری قابل اعتماد برای انعکاس واقعیت است. دریدا این تصور نادرست را "کلام محوری" می نامد و آن را نوعی توهم می داند. توهمی که براساس آن گویا معنا در زبان از واقعیت سرچشمه می گیرد و می تواند مبین ساختار واقعیت باشد، از نظر دریدا این فرض که زبان می تواند آینه ای شفاف  برای بازتاباندن واقعیت باشد(متافیزیک حضور)، خطاست. به بیان دیگر، نویسنده هنگام نگارش متن، اندیشه هایی از قبل شکل گرفته را ثبت نمی کند که با خواندن متن بتوان آن اندیشه ها را دریافت، به سخن دیگر ، ذکر مدلول باعث القاء دال به ذهن خواننده نمی شود، بلکه نویسنده صرفا" دال هایی را ذکر می کند که خود مستقلا" مدلول هایی را به ذهن خواننده متبادر می کند، از این حیث می توان گفت که هر متنی، صرفا"نوعی بازی آزادانه بین نشانه های استفاده شده در آن متن است. پساساختارگرایان اعتقاد دارند که نباید مولف را خاستگاه معنای متن دانست، زیرا با این کار در واقع به نحوی کلام محورانه مجموعه ی خاصی از معانی را بر سایر معانی ممکن ارجحیت می دهیم، آنان    می پرسند چرا منشا معنا را در خواننده ندانیم از این رو در نظر  ایشان ، متن چیزی نیست مگر بازی آزادانه خواننده، که از طریق نشانه های به کاررفته در چارچوب زبان در درون متن، امکان آن را           می یابد که در آن مشارکت کند.

     در ارتباط با کارکرد زبان در متن، "رولان بارت" با مقاله ی تفکربرانگیز مرگ مولف  و مقاله ی مولف چیستِ "میشل فوکو" نیز از اهمیتی خاص برخوردارند و هم چنین در همین رابطه ، بازی های زبانی در ارتباط با فلسفه وینگشتاین  و بازی در مفهومی روانشناختی در ادبیات پست مدرن نیز مطالب زیادی نوشته شده است. با توجه به مطالب گفته شده می توان گفت پست مدرنیسم بیانگر نوعی واکنش علیه داعیه های مدرنیسم در خصوص عینیت، قطعیت و جامعیت، در یک کلام نفی هرگونه روایت جهانشمول(کلان روایت) در تمامی عرصه های دانش، شناخت و معرفت بشری است.

    دوران مدرن قبل از هرچیز شالوده و زیربنای آن بر یک فرض اساسی استوار بود، عقل انسانی و فرد مستقل به عنوان تنها منبع معنا، حقیقت و شناخت است.

پست مدرن ها با نفی عقل انسانی، عقلانیت و نفی فرد مستقل خود مختار و مطلق العنان و تاکید بر تجربه جمعی اقتدارگریز(مثلا" خواننده) از هرگونه مرزبندی یا تفکیک و تمایز دوری می جوید. در این مورد البته می توان ویژگی های دیگری نظیر "بدبینی""خوش باشی"و...را برای پست مدرنیسم برشمرد.

    د ربحث مربوط به ادبیات داستانی پست مدرن، مانند بحث های دیگر نظیر این ها، دیدگاه واحدی وجود ندارد.کسی که در پی یافتن ویژگی های پست مدرنیسم در داستان است، با مولفه های سبکی که آن گونه در ادبیات داستانی مدرن وجود دارند و قابل طبقه بندی هستند، روبرو نخواهد شد.ولی از یک منظر کلی می شود گفت: در این عرصه هم پست مدرن ها بیانگر واکنشی علیه عناصر داستانی         داستان های مدرن اند. اغلب داستان های پست مدرن اصلا" داستان به مفهوم سنتی نیستند.نویسنده پست مدرن به یک پارچگی و تمامیت داستان بدگمان است . درآثار این داستان نویسان طرح داستان به اجزاء کوچکی از وقایع و موفقیت ها تبدیل می شود.

      داستان نویسان پست مدرن مدعی اند که واقعیت در دوره زمانه ی ما اساسا" چند پاره و متشتت است و باید با نوشتن رمانی که خود فاقد ساختار و چند پاره است سعی کرد این واقعیت را نشان داد.

فرجام در داستان

    داستان پست مدرنیستی از تن دادن به فرجام داستانی سر باز می زند. در داستان سنتی، همه ی وقایع به روالی فهم شدنی برای خواننده روایت می شود و به فرجام قطعی می رسد و یا در داستان مدرن به فرجامی نا معین. پست مدرن ها اساسا" این مقوله را مسخره می کنند. شاید این نحوه پایان یافتن      رمان های پست مدرن در واقع دعوتی تلویحی از خواننده باشد برای مشارکت در داستان، همان مشارکتی که رولان بارت معتقد است، معنای داستان را به وجود می آورد و یا این که می تواند اشاره به این حقیقت  باشد که انسان قادر است واقعیت را تغییر دهد. در داستان های رئالیستی واقعیت بازسازی می شوند و این توهم به وجود می آید که واقعیت این است و جز این نیست، اما پست مدرن ها چنین ادعا می کنند که می توانند چالشی را بر ضد واقعیت به وجود آورند و واقعیت را فعالانه نفی کنند.از این منظر گزینش فرجام قطعی را به سخره می گیرند و سعی می کنند همه ی بدیل های ممکن را آزمایش کنند و آن را باز می گذارند تا هرخواننده بنا به هستی خود آن را برسازد.

تناقض

    یکی دیگر از ویژگی های داستان پست مدرن تناقض است. به این معنا که راوی، حرف های خود را نقض می کند و این برای کسانی که به رمان ها و داستان های رئالیستی عادت کرده اند و به تکیه کردن به آنچه راوی رمان می گوید عادت دارند مایه تعجب است.

     یکی دیگر از شگردها مانع ایجاد کردن در درک مطلب و یا به تاخیر انداختن معنا و مواردی معنا زدایی از طریق زیاده روی در کاربرد تشبیه و استعاره است. مثلا" "براتیکان" درصید قزل آلا در آمریکا در ابتدای فصل سوم موسوم به "آبگیری در والون برای الکلی های آس و پاس" چنین می نویسد: "پاییز مثل ترن هوایی یک گیاه گوشتخوار، شراب پورت و آدم هایی که از این شراب تیره ی شیرین            می خورند، همه را با خود برد."

استعاره و تشبیه اصولا" به منظور بیان شباهت بین دو چیز ناهمانند به کار می روند. یا می خوانیم:

"خیابان ها سفید بودند و خشک، انگار که یک قبرستان و یک کامیون پر از کیسه های آرد با سرعت زیاد با هم تصادف کرده باشند".

    با توسل به کدام وجوه شباهت می توان این شباهت ها را یعنی پاییز و قبرستان را با ترن هوایی و کامیون پر از آرد، مانند کرد. زبان در این گونه آثار به جای این که برای ایضاح باشد، به منظور ایجاد ابهام است.

گره گشایی

   معمولا" گره گشایی وقایع داستان در داستان مدرن به دو صورت امکان پذیر می گردد:

1 – شخصیت اصلی پس از یک رابطه پر تب و تاب به فرجام می رسد.

2- یا این که در انتها ناکام می ماند.

در هردو صورت به فرجام می رسد، همه ی معماها حل می شود و سرنوشت شخصیت ها رقم              می خورد. اما داستان پست مدرن در ارتباط با معلوم کردن سرنوشت شخصیت اصلی مقاومت می ورزد و به فرجامی چندگانه و عجیب و غریب می رسد.

در رمان صید قزل آلا در آمریکا، فصل ماقبل آخر با عنوان در آمدی بر فصل"سس مایونز"این گونه پایان می یابد:

" به منظور ابراز نیازی انسانی، همواره دلم می خواست کتابی بنویسم که با کلمه ماینز تمام شود".

تازه نویسنده با غلط نوشتن املای مایونز"ماینز" نشان می دهد که آوا نویسی این کلمه کاری کرده است تا قصدش محقق نشود.

شخصیت

 شخصیت ها در این داستان ها به مجموعه یی از امیال ناپایدار تجزیه می گردد. شخصیت ها در داستان مدرن دارای ویژگی های هویتی اند، نام و نشان دارند و جغرافیای زیستی شان معلوم است. ویژگی های روانی ، اجتماعی و...دارند که همه ی آنها از یک شخصیت، هویتی را می سازد که در داستان های پست مدرن از آن خبری نیست، ساخت و پرداخت شخصیت ها در داستان پست مدرن بر مبنای تفاوت است نه هویت، این چهره ها یا شخصیت ها همواره نه فقط با دیگر شخصیت ها بلکه با خویشتن خویش تفاوت دارند. خصائل شخصی شان نه که تکرار نمی شود بلکه به طور مرتب نقض می شودو گرفتار نوعی عدم انسجامند. نام های خاص اگر که اصلا" نام خاصی در بین باشد ، کاربرد مستمری ندارد، علائم مشخص کننده جنسیت به شکلی مغشوش در می آیند، شخصیت جان دار به شئ بی جان بدل می شود. در این الگو به جای آن  نفس یا خویشتن با یک روایت واحد متحد شود، در زیر انبوه روایت های متکثر ناپدید می گردد.معمولا"کاراکتر یا شخصیت در داستان، بیانگر یا نماینده شخصی واحد ، ثابت و پایدار ، سازگار و عاری از تناقض(اگر تناقضی داشته باشد به سمت حل آن می رود)است، که هم برای خودش و هم برای دیگران شناخته شده و قابل شناسایی است.

   قرار دادهایی همچون قرارداد کاراکتر، یا طرح، زمان و مکان، درونمایه و مضمون داستان به مثابه مفاهیمی معنادار برای پست مدرن ها به لحاظ هنری قابل دفاع نیستند. به نظر آنها معنی به عنوان نوعی پندار بیهوده و بی امید است و هرگونه تلاش برای درک و شناخت جهان امری پوچ، بی ارزش و بی فایده است. "بدبینی" در دیدگاه پست مدرنی جانشین اصل امید مدرن است.

از نظر فکری یا سیاسی به سادگی امکان طرفداری از پست مدرنیسم نیست، همانطوری که به سادگی نمی توان از امکانات و الگوهایی که این دیدگاه برای تعامل بین "من" و "دیگری"وبازاندیشی داده های پذیرفته شده ایجاد کرد، گذشت.

 دوستان!

  امیدوارم  گزارش نه چندان  کوتاه من از بحثی  این چنین گلِ گشاد  شما را خسته نکرده باشد.                                       

                                                                                              

این بحث تکیه دارد به منابع زیر:

1- نظریه های رمان                                 ترجمه ی دکتر حسین پاینده.انتشارات نیلوفر  1386

2- گفتمان نقد                                       نوشته ی دکتر حسین پاینده. نشر روزنگار  1382

3- مدرنیسم وپسامدرنیسم در رمان           ترجمه ی دکتر حسین پاینده. نشر روزنگار  1383

4- نقد ادبی و دموکراسی                        نوشته ی دکتر حسین پاینده. انتشارات نیلوفر   1385

5- به سوی پسامدرن                               تدوین و ترجمه ی پیام یزدانجو.انتشارات مرکز1381

6- ادبیات پسامدرن                                 تدوین و ترجمه ی  پیام یزدانجو.انتشارات مرکز1381

7- وضعیت پست مدرن                            اثر: ژان – فرانسوا لیوتار ترجمه ی حسینعلی نوذری. انتشارات گام نو 1380

8- سرگشتگی نشانه ها                           گزینش و ویرایشِ مانی حقیقی. انتشارات مرکز1374

9- فصل نامه" ارغنون "                            شماره های 4و9و10و11و12 از انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی

10- مجله "کارنامه"                                 دوره های مختلف

11- مجله "عصر پنجشنبه"                         دوره های مختلف
انجمن داستان نویسی رد پا :
 @radepak       تلگرام        
وبلاگ :                                                  http://mihanblog.com/blog/post/new