نام داستان: تنها در جنگل

نویسنده: سما حسنپور

صدای شیطنت گنجشک‌های خانه‌ی مادربزرگ ازخواب بیدارم می‌کند. روی پله‌ها گل‌های شمعدانی به‌ترتیب چیده شده‌‌‌اند، به‌طرف حوضچه می‌روم و صورتم را می‌شویم.

مادربزرگ لیوان کمرباریک را برمی‌دارد و چای پررنگی برایم می‌ریزد. بلند می‌شود و گهواره‌ی نازگل، خواهرم را تکان می‌دهد، زیرلب با گویش محلی آوازی می‌خواند: «قشنگم جان، بلا جان، عزیزم جان، جانی رو بلا رو جان جان، شیرینم جان، شکرم جان، عسلم جان.» همیشه آوازهای مادربزرگ را دوست داشتم برایم تازگی داشتند و محو نگاهش می‌شدم. محو موهای بلندش، محو چشم‌های آبی به‌رنگ دریایش.

نگاهی می‌کند و لپ‌هایش چال می‌افتد، وقتی برایم لبخند می‌زند.


_برو تو انبار شیر رو بردار و بفروش، امروز جمعه بازاره، با پولش کتابت رو بخر.

بلند می‌شوم و به داخل انبار می‌روم و دبه‌ی شیر را برمی‌دارم. تا نصف راه نرفته متوجه می‌شوم که پل چوبی شکسته، مجبور می‌شوم از راه جنگل بروم و مسیر طولانی‌تر می‌شود.

هرازچندگاهی، باد موهای درخت را شانه می‌زند و برایش آواز می‌خواند. برگ‌های پاییزی رخت پاییز برتن زمین کرده‌اند و پرنده‌های مهاجر سفر را باز تجربه می‌کنند. صدای دارکوب هنوز در گوش‌های درخت نجوا می‌کند.

مسیر زیادی رفته‌ام، گوشه‌ای می‌نشینم و نان محلی را از کیفم بیرون می‌آورم، بوی عطر نان و دارچین، گرسنگی امانم را بریده، تکه‌ای از نان را جدا می‌کنم و می‌خورم. شبنم زده، با احتیاط راه می‌روم که سُر نخورم و بیفتم. شیب تندی در مسیرم است، صدای شرشر رودخانه تمام سکوت جنگل را شکسته، به آرامی از شیب سرازیری عبور می‌کنم، فقط چند قدم مانده که شیر از دستانم لیز می‌خورد و در هوا پخش می‌شود. نمی‌توانم بگیرمش، با دبه فاصله‌ی دو قدمی دارم. بغض مهمان گلویم شده.

دست‌هایم کمی زخمی شده‌ا‌ند. باید مسیر را تمام کنم، از دور صدای بازار به گوش می‌رسد، فقط چند قدم مانده بود تا به بازار برسم و برای خودم کتاب بخرم.

خورشید کم کم موهای طلایی‌اش را رها می‌کند، نزدیک‌های ظهرشده. وارد بازار می‌شوم، بغض گلویم سد راه اشک‌هایم شده‌اند.

پیرمرد داد می‌زند: «مرغابی، مرغابی.» ‌طرف دیگر پیرزنی با لباس‌های محلی داد می‌زند: «سبزی، سبزی تازه.»

صداهایشان درگوشم می‌پیچید و سرم گیج می‌رود. از دور متوجه مریم خانم زن همسایه می‌شوم، که روسری‌اش را دور گردنش می‌پیچد، و موهای حنایش را زیر روسری پنهان می‌کند. تندتند حرف می‌زند. با دیدنش ذوقی در دلم بیدار می‌شود و به طرفش می‌روم.

_سلام، مریم خانم.

_سلام، علی جان، خوبی؟ مادربزرگت گفت می‌خوای بیایی بازار.

روسری‌اش را محکم‌تر می‌بندد.

_ بیا کنارم بشین.

کنارش نشستم. دستان ورقلمبیده‌اش را در جیب کاموایی‌اش می‌اندازد و بعد دست‌های من را می‌گیرد و نخودچی‌کشمش را توی مشتم می‌ریزد. به مشتری که جلویش ایستاده می‌گوید: «این‌ها بسته‌ای دوتومنه، می‌خوای ارزون‌ترم می‌دم.»

چشم‌هایم از خستگی خوابشان برده، در هیاهوی شلوغی‌ بازار. بعد تمام شدن بازار مریم خانم صدایم می‌کند، انگار سال‌هاست که خوابیده‌ام. پول‌هایش را می‌شمرد و سرش را بالا می‌آورد.

_ تو بگو، شیرت رو فروختی؟ بهار گلی جان گفت می‌آی بازار هوات رو داشته باشم.

سرم را پایین انداختم.

_ شیر از دستانم سر خورد.

_فدای سرت ‎غصه نخور.

از جایش بلند می‌شود و وسایلش را جمع می‌کند. کمی در بازار چرخ می‌زنیم و برای خودش چیزی می‌خرد. مریم خانوم زن قوی و هیکلی‌ای است، و این‌قدر زبان دارد که هیچ‌کس روی حرفش حرف نمی‌زند، تندتند حرف می‌زند.

از کتاب‌فروشی که رد می‌شویم قلبم تندتند می‌زند، غمی در قلبم رشد می‌کند و جوانه می‌زند. مریم خانم وارد کتاب‌فروشی می‌شود.

_ بیا دیگه، چرا اونجا وایستادی، کدوم کتاب رو باید بخری، بگو، من نمی‌دونم.

تبسمی می‌زند و می‌گوید: «نگران پولش نباش. به‌جاش از مادربزرگت شیر می‌گیرم.» می‌خندم.

_کلاس چهارم.

سوار نیسان می‌شویم و برمی‌گردیم. مریم خانم از خستگی چشم‌هایش خوابیده‌اند. و من کتاب‌هایم را محکم در آغوش گرفته‌ام.