من مریض بود. همه‌جای بدنش کرخ می‌شد. می‌دانستم چه‌مرگش شده. دائم می‌خوابید. بردمش خانه. لباس راحتی تنش کردم. صورتش را شستم. رنگش پریده بود. آب‌قند دادمش خورد. بی‌حالی‌اش انگار تمامی نداشت. سرش سنگین بود. دراز کشید روی تخت…

من کلافه بود. چشم‌هایش را بست. از این دنده به آن دنده می‌غلتید. نگاهش کردم. پلک‌هایش را فشار می‌داد رو هم. دستش را گرفتم توی دست‌هایم. یخ بود. می‌لرزید.

_چیزی‌ت نیست.

_ چرا، هست. شدم مثل اون‌وقت‌ها.

– نه، کی گفته؟ تو خوبی، آرومی… چیزی‌ت نیست.

من پوزخند زد.

_تو دیگه چرا؟ تو که همه‌چی رو می‌دونی!

بعد چشم‌هایش را چرخاند سمت سقف و خیره شد به نقطه‌ای. یک‌دفعه صدایش را بلند کرد: «آخه چرا برگشته؟ چی از جونمون می‌خواد؟» محلش نگذاشتم. ول‌کن قضیه نبود. من دغدغه داشت. هی دست‌به‌دست می‌شد. خوابش نمی‌برد. دستش را گرفت به لبه‌ی تخت تا از جا بلند شود. دوباره افتاد روی تخت. کمکش کردم. بلند شد نشست. یک لیوان آب خنک دادم خورد. فایده نداشت. قرص آرام‌بخش دادمش. بردمش تو اتاق آخری تا لباس‌هایش را عوض کند. با خودش حرف می‌زد: «چه‌کارش کنم؟ چرا دست از سرم برنمی‌داره لعنتی؟ به بی‌تا چی بگم؟» حواسش را پرت کردم.

_دیوونه می‌شی خره! پاشو یه دست لباس شیک بپوش تا ببرمت پارک، دلت وا شه.

اولین پیراهنی را که به‌چشمش خورد برداشت بپوشد. سریع آن را از دستش گرفتم و انداختم کنار. تی‌شرت زردی را کردم تنش، با شلوار سرمه‌ای جین و جوراب سفید، خیلی خوش‌تیپ شد، مثل همیشه، اما نه، همیشه تو آینه‌ی تمام‌قد خودش را نگاه می‌کرد. به‌زور بردمش جلوی آینه. موهایش را شانه زدم، اما هرچه کردم، ژل نزد، ادکلن نزد، حتی کفش‌هایش را واکس نزد. پیله‌اش نشدم. خواستم راحت باشد.

من موبایلش را برداشت. نگاهی به نمایشگر آن انداخت: «هفده تماس بی‌پاسخ.» من نشست رو زمین. تکیه زد به دیوار. سرش را محکم وسط دست‌هایش فشار می‌داد. دیدم موبایل می‌لرزد. دوباره صدای زنگش درآمد. من مکث کرد… به مانیتور نگاه انداخت. نیستی بود. می‌خواست جواب ندهد. مجبورش کردم.


_خب، بردار ببین حرف حسابش چیه؟

_نمی‌خوام صداش رو بشنوم، رو مخمه.

_می‌خوای شب که بی‌تا و مامان اومدن، جلوی اون‌ها جواب بدی؟

_از صداش بوی چندش می‌آد، کلافه‌م می‌کنه.

_می‌دونم، اما جواب بده.

صدایش را از پشت گوشی می‌شنیدم، عین ناقوس مرگ بود.

_سلام، گل من!

من هم مثل من رغبت نمی‌کرد جواب بدهد.

_جواب سلام واجبه ‌ها، بچه‌مسلمون… اَلو… اَلو…

یک لحظه می‌خواستم به‌جای من با او حرف بزنم، اما نزدم.

_ اَ…لو…اَ…لو…

_حرفت رو بزن.

_این‌جوری حرف نزن، عسیسم!

_…

_ببین، اصلاً اون‌جوری‌هام که فکر می‌کنی بهت بدی نکردم. خب، دخترمون رو خواستی، ازش گذشتم.

من چشم‌هایش را تنگ و گشاد کرد. صدای دندان‌قروچه‌اش در فضا پیچید. جوابش دلم را خنک کرد.

_از جفتمون گذشتی…

_راستی، هنوز نرفتم خونه‌ هاااااا!

_…

_دیگه مشکل مالی‌ام نداریم.

_ …

– باور کن خیلی سختی کشیدم تا تونستم دست پر برگردم.

من نمی‌خواست روده‌درازی‌هایش را بشنود. حالش از عذرهای بدتر از گناه به‌هم می‌خورد. یک لحظه گوشی را از خودش دور کرد و آه عمیقی کشید.

_وقتی بهت نیاز داشتیم، کدوم گوری بودی؟

_غلط کردم، گه خوردم. راضی شدی؟ حالا اومدم جبران کنم. اصلاً کنیز حلقه‌به‌گوشتون می‌شم.

_بی‌تا مادر می‌خواست، نه کنیز حلقه‌به‌گوش.

_راستی، یه چیز دیگه…

من دیگر تحمل شنیدن وعده و وعیدهای دروغکی را نداشت. تماس را قطع کرد. دوباره صدای زنگ موبایل… و تکرار… تکرار… من محل نگذاشت. محکم گوشی را کوبید توی دیوار… راه افتاد. به حیاط که رسید، برش گرداندم. باتری و درِ موبایل را که هرکدام افتاده‌بودند گوشه‌ای برداشتم. سرِهم کردم، دادمش به من. من لحظه‌ای مکث کرد. یک‌دفعه مثل وحشی‌ها گوشی را گرفت و گذاشت تو جیبش. من یک قدم برداشت جلو، اما انگار پاهایش رمق نداشت. ایستاد. می‌خواست دوباره برگردد تو خانه، نگذاشتم… بردمش پارک. سوار چرخ و فلکش کردم. چرخ و فلک که بالا رفت، یاد گذشته افتاد. پایین که آمد، از حال رفت… من سرگیجه گرفت. پیاده شد. بی‌چاره من. دلم برایش می‌سوخت… بوی گند دندان خرابی که کنده و انداخته‌بود دور آزارم داد. نگاهش را دنبال کردم، پل نامردی را دیدم تاااااااااااااااا آن‌ورِ آب. خواستم از مرحله پرتش کنم، نتوانستم. دست کشید تو موهایش و آن را آشفته‌تر از من کرد. بردم روی نیمکتی که همیشه می‌نشست، نشاندمش. نمی‌خواستم عذاب بکشد، اما می‌کشید. دوباره از جا بلندش کردم. دلش سیگار می‌خواست. یک نخ بیش‌تر نداشتم. دادمش. حلقه‌ی دود از پیشانی‌اش بالا رفت. قارقاری پیچید تو لُختی درخت‌های پارک. آسمان سیاه شده بود. مثل پر کلاغی که از بالای سر من رد شد. انگار ابر توی آسمان هم با من هم‌درد بود که شروع به بارش کرد. من هم باری.