نام داستان: مردی با چشم‌های قرمز

نویسنده: مهناز ابراهیم‌زاده

مهناز ابرهیم‌زاده

هرم نفسش را پشت سرم احساس کردم! وحشت کردم، برگشتم…

اشکان تازه خوابش رفته بود. در میان کوهی از وسایل تلمبار شده به زحمت برایش جایی باز کرده بودم. بچه در این اثاث‌کشی اذیت شده بود.

به طرفم می‌آمد، با چشمانی قرمز و شهوتناک. مرا گوشه‌ی اتاق گیر انداخته بود. مثل گنجشک اسیری دل‌دل می زدم،  یک دست بر دهانم گذاشته بود و با دست دیگرش لباس را از تنم دراند. حیوانی وحشی شده بود. جیغ نزدم، از ترس آبرو، از ترس اشکان دو ساله‌ام، که اگر آن صحنه را می‌دید، چه می‌کرد، تقلا کردم خودم را از دستش برهانم، مگر می‌شد؟ انگار که زورش ده برابر شده بود و من جان از قالب تهی.

_عروس خانم، آیا حاضرید شما را به عقد آقای مهدی خلیلی با مهریه‌ی معلوم در‌آورم؟

داشت به‌طرفم می‌آمد، با همان چشم‌های قرمز و شهوتناک.

_ نه، یه کم فرصت می‌خوام.

بلند می‌شوم و هراسان از محضر بیرون می‌دوم.

نفسی عمیق می‌کشم… بدنم گر گرفته است.

_چرا فقط مهران ضربه مغزی شد؟ چرا فقط مهدی بیرون پرید؟ اگر مهران خواب بوده، پس چرا مهدی که بیدار بوده و دیده مهران تو دل کامیون می‌رود بیدارش نکرده؟ چرا فرمان را کمی به سمت راست هدایت نکرده؟ چرا فقط خودش را نجات داده؟

_مامان من تن به این ازدواج نمی‌دم؟ من بدم می‌آد از این آدم. تازه این چهار سال از من کوچیک‌تره!

_مجبوری عزیزم قبول کنی! به‌خاطر بچه‌هات. وگرنه این دوتا بچه رو ازت می‌گیرن. تو فقط بیست و هفت سالته. شرط طائفه‌شونه. شوهر که بمیره، زن می‌شه مال برادر شوهر.

مهران همیشه در سفر بود. کارش نقشه‌برداری ساختمان و راه‌ها بود. در سفر بود که مجبور به اثاث‌کشی شدیم.

_نگران نباش هما، مهدی گفته با دوستش میان کمک.

دوستش نیامده بود، ولی خودش آمد. با چشمانی قرمز و شهوتناک… با نفسی آمیخته به بوی شراب…و تنی ملتهب…

_معذرت می‌خوام، دست خودم نبود.

در وان حمام پر از کف غرق شده‌ام، بوی کثافت و تعفن می‌دهم، آن‌قدر بدنم را شسته و ساییده‌ام که پوستم به رنگ خون نشسته است، به رنگ چشمان قرمز و پف کرده‌ام.

با مشت و سیلی افتاده‌ام به جان مهران.

_آخه چرا من رو سپردی به برادر نامردت؟

از خواب می‌پرم. بدنم خیس غرق است.

_جناب بازپرس، من اومدم برای پیگیری پرونده‌ی قتل همسرم. من فکر می‌کنم، اون تصادف نبوده، قتل عمد بوده. همسر من خواب نبوده. برادر شوهرم مسبب اون قتل بوده.

نتیجه‌ی پزشکی قانونی اعلام کرده بود که راننده بلافاصله بعد از تصادف فوت کرده. مهدی ادعا می‌کرد که مهران تا نیم ساعت زنده بوده و زن و بچه‌اش را به دست او سپرده.

_هما تو به من شک داری؟ تو من رو مقصر می‌دونی؟

به چشمانش نگاه می‌کنم. نگاه که نه! خیره می‌شوم به عمق چشمانش. در عمق نگاهش صداقت نمی‌بینم. نگرانی خیمه زده در مردمک چشمانش. نگاهش را سریع بر می‌گرداند سمت پنجره و شک در من ریشه می‌دواند،  و درختی تناور می‌شود.

سپیده دمیده…

نگاهش می‌کنم، با چشمانی قرمز و شهوتناک، نفسی آمیخته به بوی شراب، و تنی ملتهب به‌سوی دار قدم بر‌می‌دارد، برمی‌گردد و ملتمسانه نگاهم می‌کند، می‌لرزم، داد می‌زنم: «دست نگه دارید.»