نام داستان: خودِ آن‌وقت‌هایت
نویسنده: زهرا شایسته‌فرد

زهرا شایسته‌فرد
از شکل خودت بدت می‌آید. می‌خواهی آشتی کنی. می‌خواهی خودت را پیدا کنی. خود آن‌وقت‌هایت، نه این که حالا از تو به‌جای مانده. طوری توی آینه نگاه می‌کنی که انگار نمی‌شناسی‌ا‌ش. هیچ‌کس نمی‌داند حقارت چه‌شکلی است، مگر آنکه حقیر شده باشد. خوب می‌دانی یک‌سری چیزها هست که آدم فقط خودش می‌فهمد. انگار که پنهانی لابه‌لای سلول‌هایش وول بخورد و هیچ‌کس هم نبیندش، اما هست. وجود دارد. و آدم هرقدر بخواهد انکارش کند، باز یک جایی، یک جوری خودش را نشان می‌دهد…
نفس عمیقی می‌کشی، بوی مردار می‌دهی. انگار توی تاریکی بالای سر جنازه‌ات ایستاده‌ای. دست می‌کشی روی صورتت. سرد سرد است. با خودت می‌گویی: «نکنه مُردم؟» خوب می‌دانی که مرده‌ای. همان ‌روز توی حمام… نیشگونی از صورتت می‌گیری. دردت می‌آید. بلند می‌گویی: «پس هنوز زنده‌ام!» و حرصت می‌گیرد از دست استخوان‌های لجبازت که هنوز هم روی‌هم سوارند.
دست می‌کشی توی موهایت. صدای قرچ‌قرچ قیچی تیز می‌پیچد توی فضای ذهنت. کمی از جا می‌پری. نه مثل کسی که صدای ساعت ورّاج شمّاطه‌دار از خواب می‌پراندش. مثل کسی‌که به منبع برق ضعیفی وصل شده باشد. لب‌هایت را باز می‌کنی تا خندیده باشی. شاید می‌خواهی شبیه خودت شوی. خود آن‌وقت‌هایت، نه این که حالا از تو مانده. نمی‌شوی انگار… دوباره دست می‌کشی توی موهایت، که رسیده تا پشت گردن. می‌بینی که تک‌تک دارند قیام می‌کنند. پشت سرشان هم موهای تنت. شاید به حرمت سفید شدن بعضی‌هایشان، شاید هم به احترام انگشت‌هایی که تنها آشنایشان قلم است.
آن‌روز صبح با لگدی توی گرده‌ات یک ‌وجب پریدی هوا. چشم‌هایت را مالیدی. تو تاریکی فقط سیاهی‌اش را دیدی که اشاره کرد بروی دنبالش. نور ضعیفی از لای در نیمه‌باز حمام زده بود بیرون. یادت افتاد به اعدامی‌هایی که درست همین ساعت از انفرادی نیمه‌تاریک، می‌برندشان هشتی زندان و بعد، حتماً بالای دار.
از اتاق که رفت بیرون، تو هم پشت سرش راه افتادی. پاهایت می‌لرزید. از خودت پرسیدی: «یعنی چه‌کارم داره!» باریکه‌ی نور از در نیمه‌باز حمام راه را نشانت داد. مثل شبح به‌نظر می‌رسید. اشاره کرد بنشینی روی چارپایه. مات و مبهوت نگاهش کردی. دستورش را با چشم‌غرّه تکرار کرد. نشستی. اولین چیزی که به‌چشمت خورد، دوربین کوچک روی چارپایه‌ی گوشه‌ی حمام بود. بعد، چیزهای کناری‌اش. دست‌آخر هم ساعت گرد بزرگی که تمام سفیدی مچ لاغرت را پوشانده بود. تمام جانت می‌لرزید. سرت پایین بود و نگاهت خیره به عقربه‌ی ساعت مچی.
ناشیانه ادای آدم‌های آرام را در می‌آوری. زیر لب زمزمه می‌کنی: «تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود…» یکهو ساکت می‌شوی. ناخن بلند انگشت اشاره‌ات را فرو می‌کنی توی موهایت. تکه‌ای از پوست سرت را می‌کنی. خون خشک شده‌ی تکه‌ی قبلی را هم… قاه‌قاه می‌خندی. می‌خواهی ببینی وقتی خوشحالی، چه‌شکلی می‌شوی. اصلاً می‌شوی شکل خودت؟ خود آن‌وقت‌هایت؟
نمی‌شوی. سرت گیج می‌رود. می‌نشینی روی چارپایه. همان لعنتی که وقتی تکه‌تکه‌ی موهایت مثل پازلی به‌هم‌ریخته پخش می‌شدند کف حمام، تق و لق می‌شد و انگار تحمل لرزش زانوهایت را نداشت.
پلک‌هایت را فشار می‌دهی روی هم. انگار می‌خواهی خود آن‌وقت‌هایت را به‌زور سنجاق کنی به خودت. به این که حالا از تو مانده. یواش‌یواش بازشان می‌کنی. خیره می‌شوی به آینه. آن ‌روز آینه‌ای توی حمام نبود. دو تا چارپایه بود. روی یکی‌شان دوربین، کنارش هم یک واکس سیاه مایع، یک ژیلت نو با سه ردیف تیغ چسبیده به‌‌هم، از همان‌ها که سرش جدا می‌شود، یک قیچی و ابزار اصلاح، با یک بسته دستمال‌کاغذی نصفه. هنوز منگ خواب بودی که با دیدن این چیزها برق از سرت پرید. نمی‌دانستی چه خبر است. شده بودی مثل گربه‌ی گیج. دکمه‌ی ضبط دوربین را که روشن دیدی، با خودت فکر کردی: «فیلم واسه چی آخه؟»
یک‌آن پشت پاهای حناگرفته‌اش را تو دمپایی جلوبسته دیدی. ترک‌هایش محو شده بودند. پاهایش رفت سمت چارپایه‌ای که دوربین رویش بود. با خونسردی قیچی را برداشت. صدای قیچی یکهو پیچید توی سرت. تکه‌های موهای بلوند بلندت افتاد کف حمام و سفیدی سرامیک را پوشاند. صدا تکرار شد. تکه‌های بعدی پشت‌سرِهم افتادند این‌ور‌و‌آن‌ورت. عقربه‌ی کوچک ساعتت زیر قطره‌ای از اشک محو شد. عقربه‌ی بزرگ هم روی عدد سه جا خوش کرده بود. انگار خیال تکان خوردن نداشت. هر تکه از موها که روی زمین یا پاهایت می‌ریخت، اشکی هم می‌چکید روی ران یا دستت.
ساکت کارش را انجام می‌داد. تو هم حرف نمی‌زدی. جرأت نداشتی. سمفونی مرگباری که تاپ‌تاپ قلبت با قرچ‌قرچ قیچی می‌ساخت، شکنجه‌ات می‌کرد. سرت همان‌طور پایین بود. سینه‌هایت گل صورتی روی بلوزت را بالا و پایین می‌کرد و با هر تکان انبوهی از درد می‌ریخت توی جانت. با هر بار باز و بسته شدن قیچی هم انگار یک قرن از خودت فاصله می‌گرفتی. خود آن‌وقت‌هایت، نه این که حالا از تو مانده. دستت را گذاشتی رو سینه‌ی چپت. اشک‌هایت بی‌وقفه می‌ریختند پایین. بدنت هنوز می‌لرزید. دست‌های او هم… پلکت را بردی بالا. دکمه‌ی ضبط دوربین انگار دهن‌کجی می‌کرد. چشم از آن برداشتی. نگاهت را ثابت کردی روی پاهای برهنه‌ات. نرمی موهای ریخته‌شده روی پاهایت، بی‌رحمانه آزارت می‌داد. موهایی که او فکر می‌کرد هر تارش را باید مردی لمس کرده باشد. شست پایت را تکان دادی تا بریزند روی زمین. انگار زیر انگشت‌هایت درد را جیغ می‌کشیدند. نمی‌دیدی‌ا‌ش، اما می‌دانستی خون جلوی چشم‌هایش را گرفته. مثل خونی که از زخم پشت پلکت ریخت توی چشم‌هایت. هنوز هم جایش مانده. شکل یک لکه‌ی سیاه. به همه می‌گویی نشانه است.
یکهو چشمت می‌افتد به قاب‌عکس بالای آینه. ردّی از نشانه نیست. آهسته از دیوار می‌کنی‌ا‌ش و محکم می‌گیری تو بغلت. فشارش می‌دهی به سینه‌ات. شاید می‌خواهی با خودت یکی‌اش کنی. خود آن‌وقت‌هایت، نه این که حالا از تو مانده. چشم می‌دوزی به موهای بلوند بلند توی قاب‌عکس. یکهو مثل وحشی‌ها پرتش می‌کنی روی زمین. با افتادن هر تکه‌اش، تصویر تکه‌تکه پخش شدن موها روی سرامیک سفید کف حمام جان می‌گیرد. با هر صدا هم یک بار چشم‌هایت باز و بسته می‌شود و یکه می‌خوری. تار به تار موهایت جلوی چشمت رژه می‌روند.
زورکی می‌خندی. با صدای بلند… توی آینه خنده‌دار به‌نظر می‌رسی. شاید هم ترسناک. آهسته و جدی می‌گویی: «مامان راست می‌گفت که هر بچه‌ای خیلی تو آینه نگاه کنه، شکل میمون می‌شه. حتماً منم زیادی این‌کار رو کردم.»
بعد شکلک در می‌آوری. لبت را گاز می‌گیری. چشم‌هایت را ریز و درشت می‌کنی. ابروهایت را بالا و پایین می‌بری. اخم می‌کنی. لبخند می‌زنی. بغض می‌کنی. بیش‌تر از جای لگد روی گُرده‌ات جای قیچی توی موهایت است که هنوز هم درد می‌کند. مثل خوره افتاده به جانت. یک‌جور خودآزاری قلقلکت می‌دهد. می‌افتی به جان خودت و هی به آن روز صبح فکر می‌کنی…
حس کردن دندانه‌های ماشین صورت‌تراشی رو پوست سرت بود که ضربه‌ی نهایی را بهت زد؛ صدایش دلخراش‌تر از قیچی بود. آخر تجربه‌ی صدای قیچی را توی آرایشگاه پری خانم هم داشتی. برایت تازگی نداشت. اما این فرق می‌کرد. خیلی هم فرق می‌کرد. له شده بودی. دیگر گریه هم نمی‌کردی. اشک‌هایت تمام شده بود. لب‌هایت را محکم بستی. نفس‌هایت را حبس کردی. تندتند از راه دماغ می‌دادی بیرون. هرازگاهی هم به‌زور آب دهانت را قورت می‌دادی. او چنان با دقت کار می‌کرد که انگار جراح متخصص قلب توی اتاق عمل. تا این‌جای کار، حرف هم نمی‌زد. یک‌دفعه پیچیدن صدایش شد آونگ درد عمیقی توی مغزت: «موهاتو زرد کرده بودی خوشگل شی!» نشنیده گرفتی. دست گذاشت زیر چانه‌ات. با یک حرکت آنی سرت را برد بالا. نگاهت به سقف حمام بود. حتی پلک هم نمی‌زدی. سرخی چشم‌هایت را که دید گفت: «گریه نداره. بَده مفتی‌مفتی آوردمت سلمونی؟» این را که گفت، یک‌دفعه ماشین صورت‌تراشی را گذاشت روی ابروهایت و تا ته تراشید، بعد هم مژه‌هایت. هنوز نگاهت ثابت بود روی سقف. درست مثل مرده‌ای با چشم‌های باز. یک‌آن تکه‌ای از پلکت گیر کرد تو دندانه‌ی ماشین و کنده شد. دردش را نفهمیدی. فقط فهمیدی مایعی که شُر کرد روی گونه‌ات، اشک نبود. فوری ماشین را گذاشت کنار. یک برگ دستمال کاغذی برداشت و خون را پاک کرد. ابروها و مژه‌هایت که کنده شدند، فکر کردی تمام شده. ماشین را جمع کرد. ژیلت را برداشت، برخلاف جهت رویش موها کشید روی ابروهایت. بعدش هم روی پوست سرت. گفت: «به خوشگلی‌ت می‌نازی، نه! عاشق به‌به و چه‌چه آقایونی! لذت می‌بری تو آینه نگاه کنی. هان؟‍‍! الآن کاری‌ت می‌کنم که تا عمر داری روت نشه جلوی آینه وایستی.»
از آن‌همه حرف فقط کلمه‌ی لذت حالت را خراب کرد. زوم کردی روی همین. سوزش درونی از لابه‌لای هر واژه‌اش شستت را خبردار کرد که از کجا سوخته. صدایش که قطع شد، صدای ژیلت زمین و زمان را برداشت. ژیلت ساکتی که فریادش هزار بار برایت از قیچی و حتی ماشین صورت‌تراشی هم گوش‌خراش‌تر بود. لعنتی کارش را خوب بلد بود. آخر حتی با لرزش دست‌های او هم یک نقطه‌ی سیاه روی سر و صورتت نگذاشت که بشود اسمش را مو گذاشت. نور خورشید که از هواکش حمام سرک کشید تو، کارش تمام شد. هنوز هم ژیلت سه‌تیغ که می‌بینی، یاد آن منفور وظیفه‌شناس می‌افتی.
دندان‌هایت با شدت و مکرر می‌خوردند به‌هم. اسپری واکس مایع را برداشت. گرفت روی سرت و چند بار فشار داد. با هر فشار مقداری واکس سیاه می‌ریخت رو سر و صورتت. اضافه‌هایش هم چکه می‌کرد روی لباس و پاهایت. زخم پشت پلکت بدجوری می‌سوخت. یک قطره واکس ریخت رو ساعت مچی‌ات. با دست دیگر پاکش کردی. بدنت یکسره می‌لرزید. صدای او هم… گفت: «اگه از خدا نمی‌ترسیدم، سرت رو می‌ذاشتم لب باغچه می‌بریدم، خودمم تا آخر عمر گوشه‌ی زندون می‌خوابیدم.»
واژه‌ی درد برایت عشوه‌گری می‌کرد. حرف‌هایش بیش‌تر از سردی واکس می‌لرزاندت: «حیف که نمی‌شه سوار خر زردت کنم. تف سربالایی تو. تف تو روت… روت سیاه دختر، روسیاهم کردی.»
صدای خروس… خروس… خروس… با قطع شدن صدای خروس همسایه، کار او هم تمام شد. دکمه‌ی ضبط دوربین را خاموش کرد. محکم سرت را آورد بالا و… چریک… چریک… چریک… از چند زاویه… دوباره تصویر آن اعدامی با پلاک شماره‌دار دور گردنش که توی فیلم‎ها دیده بودی، و عکس شناسایی به‌جرم اعمال شاقه برایت پر رنگ شد. هنوز هم که هنوز است، صدای چریک دوربین را که می‌شنوی، تمام جانت به‌لرزه می‌افتد.
درش را بست و برداشت. شاید همان پنج تا عکس کافی بود تا با افتخار به مردهای خیلی نزدیک دوروبرش که مثل او فکر می‌کردند نشان دهد؛ تا ثابت کند هنوز هم آن‌قدر غیرت دارد که نگذارد دخترش هر غلطی دلش خواست بکند و قسر دربرود. تا با موهای بلوند و مژه‌های بلند و ابروهای کمانی مردها را بیندازد توی تور، بعدش هم…
مسخ شده بودی. فقط نگاه می‌کردی. از همان نگاه‌هایی که به مادر کردی. وقتی با دیدنت زانو زد و نشست روی زمین، وقتی سرش را گرفت وسط دست‌ها و بلند‌بلند گریه کرد، فقط نگاهش کردی، بی هیچ حرکتی. حتی صدایش را نمی‌شنیدی. همه می‌شنیدند. خواهرهایت با شنیدن صدای شیون او بیدار شدند آمدند بیرون. تک‌تک با دیدنت همان‌کار را کردند. تو هم فقط همان‌کار را؛ نگاهشان کردی، بی هیچ حرفی، بی هیچ حرکتی. یکی‌شان صورتش را خراشید، تو فقط نگاهش کردی، بی هیچ حرفی. یکی‌دیگر با دیدن قیافه‌ی جدیدت چنگ زد موهایش را کند، تو هم فقط نگاهش کردی. آن‌یکی آخر کار یک مداد آرایشی سیاه BELL آورد و داد دستت. گفت: «بکش تو ابروهایت.» جمله‌ای نیمه‌جان به‌سختی از لای لب‌هایت ریخت بیرون: «مژه‌هام چی؟» بعدش هم باز نگاه‌شان کردی، فقط نگاه، بی هیچ حرفی. بی هیچ حرکتی…
دو ماه تمام فقط نگاه می‌کردی. به همه، به‌خصوص خواهرهایت که تو تمام آن مدتی که موهایت درآمدند، همه مثل تو هدبند مشکی بستند زیر روسری.
شانه‌هایت می‌افتد. درد لبخند می‌زند روی لب‌هایت. رو موهایت… تو آینه نگاه می‌کنی و تکان می‌خوری… شاید حالا وقتش شده باشد خودت را پیدا کنی. خود آن‌وقت‌هایت، نه این‌که حالا از تو مانده.

 

برای استاد حامد موسوی