نام داستان: فسیل‌های گلی

نویسنده: اعظم سبحانیاphoto_2016-11-11_05-53-56ن

 

مرد سرش را برگرداند و به ستون‌های سنگی که از آن مسافت هم پیدا بود نگاه کرد. مرد تنومندی که دست‌هایش را توی جیب کاپشن مشکی‌اش کرده بود از کنارش رد شد. چند قدمی نرفته برگشت.

«بلد راه هستم، می‌خواهید؟»

حرفش را ادامه نداد. مرد بی‌آنکه نگاهش کند، قمقمه را از توی ماشین بیرون آورد.

«تا اون بالا هم؟»

بلد سرش را تکان داد و با انگشتانش روی شیشه‌ی ماشین ضرب گرفت. مرد در ماشین را قفل کرد و طناب دوربین را دور گردنش انداخت. بلد را که دید، ابروهایش کمی بالا رفت. بلد تقریباً دو برابر خودش بود. کفش‌های بزرگ کتانی او بیشتر از هر چیز چشمش را پُر کرد.

«چقدر می‌خوای؟»

«هرچه دادی، از راه دور آمده‌ای؟»

«شمال، این جا رو باید خیلی وقت پیش می‌اومدم، حیف…»

بلد جلو افتاد و با گام‌های بلندش به‌سرعت از مرد دور شد. مرد تقریباً دنبالش دوید. از پله‌های کم ارتفاع که حفاظ چوبی روی آن کشیده بودند بالا رفتند. مرد از همان اول راه و نیم راه ایستاد و از سرستون‌ها و طرح‌های کنده‌کاری شده، مجسمه‌های سنگی و چشم‌اندازها عکس گرفت. هیچ‌چیز از نظرش دور نماند حتی چشم‌های ریز مصنوعی سنگی. بلد بی‌حوصله بود، تندتند همه چیز را توضیح داد.

«این سنگ پی بنای حرم‌سرای خشایارشاه است، به خط میخی فارسی.»

مرد چشمکی زد.

«کتیبه‌ی حرم؟!»

و ریزریز خندید.

«اینجا را اسکندر خراب کرد، می‌دانی که؟ خوب نگاه کن، کافی‌ است دل بدهی، آن وقت همه‌ی سنگ‌ها با تو درددل می‌کنند. درددلی که سال‌ها طول می‌کشد، دوباره نگاه کنی همه چیز باید از اول شروع شود.»

چشم‌های مرد روی سربازان نیزه به دست چفت شده بود.

«زود بیا تا آن آرامگاه‌ها را ببینی و برگردی، هوا تاریک شده.»

خودش مثل کبک بالا رفت و مرد هِن‌هن‌کنان به‌دنبالش جا پای او گذاشت.

«اینجا آرامگاه شاپورسوم است، به اتفاق همسرش، هردو با هم.»

پوزخندی زد و دوباره تکرار کرد: «هردو با هم.» مرد مشتاقانه از پس میله‌های کلفت فلزی سرش را فشار داد و به داخل نگاه کرد.

«حیف که راهش باز نیست. چه سنگ قبر بزرگی!»

دوربینش را با دست به داخل برد و از آن تو کمی فیلم گرفت.

«پشت این کوه هم آرامگاهی است، آنجا میله ندارد، به‌راحتی می‌توانی عکس بگیری. البته کاری ناتمام است.»

مرد آب دماغش را بالا کشید.

«سرده، فکر کنم کمی دیر شده، داره تاریک می‌شه.»

«اینجا را مثل کف دست می‌شناسم، وجب‌به‌وجبش را، طول نمی‌کشد، کمتر کسی به آنجا می‌رسد. حیف است نبینی، شاید فردا نباشم.»

این را گفت و از کنار خاک‌ریز کوه بالا رفت. مرد نفس‌زنان دنبالش کرد. هرچند لحظه ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. چراغ‌های قسمت‌های مختلف پایین یکی‌یکی روشن شد.

«چرا این آرامگاه پشت کوه؟»

بلد گویی حرفش را نشنید، با چالاکی از تخته‌سنگها بالا رفت. مرد به‌سختی دنبالش کرد. بلد برگشت. محکم دستش را گرفت و او را بالا کشید. از داغی دست بلد دست یخ‌کرده‌ی مرد سوزن‌سوزن شد. از سراشیبی کوه که پایین رفتند، بلد کوه مقابل را نشانه گرفت.

«آنجا است.»

مرد دست‌هایش را به زانو زد و خم شد.

«کو؟ چیزی پیدا نیس. از اول‌ هم نباید می‌اومدیم. بهتره برگردیم، توی ماشین می‌خوابم، صبح زود بیاییم بهتره.»

قَیقِ عقابی حرفش را قطع کرد.

«عقاب بود؟»

بلد دستش را محکم‌تر گرفت.

«لابد لاشه‌ای چیزی پیدا کرده. خیلی‌ها ناشیانه این طرف‌ها کاوش می‌کنند. چندین‌بار پیش آمده که آدمی سقوط کرده.»

مرد ناخودآگاه ایستاد و دستش را کشید.

«بیا برگردیم.»

بلد خندید.

«چه شد؟ جا زدی؟ گفتم ناشی، من که با تو هستم. بیا و با چشم‌های خودت ببین، مگر همین ‌را نمی‌خواستی؟»

مرد کلافه چند سرفه کرد و به آسمان نگاه کرد. آسمان غروبی سرخ بود. پشت سرشان فقط هیبت کوه بود که دهن باز کرده بود.

«عجیبه! این طرف… نه چراغی، نه کورسویی.»

«اینجا هم مهم می‌شود، زمان نیاز دارد. مهم می‌شود…»

نیمه‌های کوه شکاف باریکی بود. بلد وارد شد و به‌راحتی از آن عبور کرد، انگار بارها این کار را کرده بود. مرد با اینکه جثه‌ای نصف او داشت، به‌سختی رد شد و لباسش به لبه‌ی تیز سنگ‌ها گیر کرد. انتهای شکاف دهانه‌ی کوچک غاری بود. بلد وارد شد و او را خواند: «بیا داخل، این جا بزرگ است. بیا و آرامگاه‌ها را از نزدیک ببین.» مرد مردد بود. حیوانی زوزه کشید و او از ترس وارد شد. وقتی بلد فندکش را روشن کرد، دیوارهای کج‌ومعوج غار پیش چشمانش جان گرفتند. چراغ کوچک که روشن شد، مرد که سر جایش خشکش زده بود تازه متوجه شد بالای سر قبر بزرگی ایستاده. از جا پرید و کمی عقب رفت. کنار قبر، قبر خالی دیگری درست به همان اندازه کنده شده بود. روی سنگ قبر چهره‌ی زنی بود و حروفی عجیب و غریب از چهره به پایین حک شده بود. بلد چراغ را نزدیک دیوار غار برد.

«بیا جلو تماشا کن.»

مرد مثل کسی که از خود هیچ اراده‌ای ندارد نزدیک‌تر رفت. روی دیوار غار تصویر زن و مردی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند از نیم‌تنه با مهارت تمام حک شده بود. عقابی با بال‌های باز گویی زن و مرد را در بر گرفته بود. مرد احساس کرد بلد روح است و این آرامگاه متعلق به او است. هرچه ذهن شلوغش را هم زد چیز خوشایندی پیدا نکرد. بلد در تاریک و روشن غار طور دیگری شده بود. صورت کهربایی‌اش ناآشناتر از قبل می‌آمد.

«پنج سال کار من و همسرم مدام کندن بود. او کف غار را کند و قبرها را آماده کرد، من‌ هم این طرح را.»

فک‌های مرد فلج شد و کلمات توی دهان کف‌کرده‌اش ماسید. چندبار زبان سنگینش را تکان داد تا توانست به زور بگوید: «هم… همسرت کو؟» بلد که اشاره به قبر کرد، چشمان از حدقه درآمده‌ی مرد روی قبر جا خوش کرد. صدای به هم خوردن دندان‌هایش توی غار پیچید.

«او الهه‌ی زیبایی من بود. دو روز پیش قربانی شد. آه، نمی‌دانی چقدر در آن لحظه زیبا شده بود.»

بلد قهقه‌ای بلند سر داد و روی قبر نشست. با انگشتانش فرورفتگی‌ها و کنده‌کاری‌های روی قبر را از بالا تا پایین لمس کرد و سپس دستش را روی صورتش کشید.

«کارمان که تمام شد جشن گرفتیم. به او شربت دادم. دور آتش چرخید و با حرکات موزون خستگی کار را از تنم به‌در کرد. واقعاً دیدنی بود. بوی میخک می‌داد. چرخید و چرخید و همه جا را پر عطر میخک کرد. هر دو بعد از مدتی از خود بیخود شدیم. در آغوشم آرام گرفت. نفس‌هایش آرام شد و به خواب رفت. خوابی ابدی، به همین راحتی با من در تاریخ ماند. فکرش را بکن، مثلاً، هزار سال دیگر…»

مرد چند قدمی عقب‌عقب رفت.

«تو… تو قاتل…»

«حماقت نکن، مرد، تو دومین کسی هستی که اینجا را دیده، آخرین نفر هم هستی. من توی این قبر دراز می‌کشم و تو من را دفن می‌کنی، این تخته سنگ را که به دیوار تکیه داده‌ام روی قبر می‌اندازی و دورش را خوب می‌پوشانی، درست مثل قبر همسرم.»

مرد شکمش را چنگ انداخت و با صدای دلخراشی گفت: «من بمیرم هم این کار رو نمی‌کنم، دیوانه…»

رویش را برگرداند و بالا آورد. بلد با دو گام بلند خودش را به او رساند، به موهایش چنگ انداخت و سرش را به دیوار غار کوبید.

«گوش بده… گوش بده ببین کفتارها چه می‌کنند بالای سر جسد آن مرد. صدایشان را می‌شنوی، احمق، باور کن نمی‌خواستم به او آسیبی برسانم، همان‌طور که به تو. من‌ را دفن کن و گورت را گم کن، همین. برو پشت سرت را هم نگاه نکن، یادت باشد من همیشه زنده می‌مانم سال‌ها از پس سال‌ها.»

مرد تقلا کرد خودش را از چنگ او بیرون بکشد، ولی قدرت دست‌های بلد چند برابر بود و مرد فقط بیحال‌تر شد.

«البته اگر آنقدر احمقی که جانت را نمی‌خواهی، مهم نیست، فکر کنم لاشخورها آنقدر گرسنه باشند که…»

ناگهان نعره زد: «زود باش، لعنتی، یا برو یا بمان.» مرد چهاردست و پا دور خودش چرخید و آب دهانش را که از به هم خوردن دلش هنوز بی‌اختیار از کنار لبش شره کرده بود با سر آستین پاک کرد. بلد با دو دست لبه‌ی قبر را گرفت و پایین رفت.

«خیلی طول نمی‌کشد. وقتی کارت تمام شود، صبح شده و می‌توانی بروی.»

غار پیش چشمان مرد شده بود پر از سایه‌های کوتاه و بلند و صداهای مرموز. خنده، گریه، جیغ، جیغ‌های زنی ملتمس… بلد کف قبر دراز کشید و دست‌هایش را به حالت تسلیم روی سینه‌اش گذاشت.

«بعضی چیزها تقدیر ما است، نمی‌توانیم جلوی وقوعش را بگیریم. همان‌طور که نمی‌توانیم جلوی آمدن بهار و پاییز را بگیریم، باید بشود و اتفاق بیفتد.»

مرد نفس‌نفس زنان تکه‌های بزرگ و کوچک سنگ را با دستانی لرزان توی قبر انداخت. خطی از عرق و خون کنار سرش شره کرده بود و پوستش را قلقلک می‌داد. بلد آرام خواند.

«خدا بزرگ است، که این جهان را آفرید، که آسمان را آفرید، که خوشبختی انسان را آفرید، که من را شاه کرد…»