نام داستان: بهشت روی دوش من است

نویسنده: مرضیه اصغری

«می‌دونی، وقتی شنیدم این امامزاده‌ی ده پایینی زن مش‌حسن‌آقا رو شفا داده و خدیجه خانم از اون روز تونسته راه بره، همش تو فکر بودم امروز که خونه‌ام و سرکار نمی‌رم ببرمت امامزاده.» این را گفت و پشت به مادرکرد و روی زمین نشست. مادرکه این آخری‌ها حتی درست و حسابی هم حرف نمی‌زد، نگاه رضایتش را به سمت آسمان کرد و بریده‌بریده گفت: «خدا خیرت بده پسر.» آرام مادرش را روی کولش سوارکرد. از جا که خواست بلند شود یک یاعلی گفت و راه افتاد.

در راه گاهی صلوات خواند و بعضی وقت‌ها از هوا تعریف کرد، و گاهی هم نفس‌های عمیقی کشید. مادرش مثل کودکان خسته روی دوش پدر که فقط اطراف را نگاه می‌کنند دورو برش را نگاه می‌کرد. چندباری ایستاد و مادر را  روی دوشش بالا کشید و دوباره قدم‌هایش را سفت و محکم روی زمین‌کوبید. نزدیک امامزاده که رسید، نگاهش را از گنبد سنگی برنداشت. یک لحظه صدایش را بلند کرد و گفت: «ننه، داریم می‌رسیم، حتماً به آقا بگو که شفات بده، بعدش هم یه دعا کن تا تراکتورم راه بیفته وخرجش زیاد نشه.» بعد سرش را کمی چرخاند تا راحت‌تر با مادرش صحبت کند و گفت: «خلوته، خدا رو شکر. می‌دونستم الآن که مردم رفتن تعزیه ببینن، بهترین وقته، زیر دست و پا نمی‌مونی و راحت زیارت می‌کنی.»

چند روزگذشته، بی‌بی‌زهرا پاهایش کمی بهتر شده، دکتر هم گفت انگار رفته‌رفته بهتر می‌شود. نشسته کنار پنجره و برای شوهرش فاتحه می‌خواند. لابد از دور تراکتور را می‌بیند که به سمت خانه می‌آید. چای را دم کرده و منتظر رسیدن پسرش است.