نام داستان: مارتا

نویسنده: طیبه عنایتی

مارتا زن مسن و ریزنقشی بود که پس ازسال‌ها تحمل سختی در کلبه‌ای حوالی پل چوبیِ قدیمی به تنهایی روزگار می‌گذراند. در یک ظهر نسبتاً سرد پاییزی، دونالد همسر سابقش به دیدارش آمد. مارتا به شدت عصبانی شد و خواست که او را از کلبه بیرون کند. خواسته‌ی همسرش را می‌دانست. سه چهار دلاری برای عیاشی یکی دو روزش کافی بود، اما این بار دیگر قصد مقاومت داشت. پس از کمی بحث و مجادله خواست که دونالد کلبه را ترک کند و دونالد ناراحت از اینکه همسر سابقش این‌ بار مقابلش ایستاده کمی بدوبیراه گفت و در حالی‌ که به شدت مست بود نزدیک مارتا آمد، با صدایی مرتعش و خمار آلود درگوشش زمزمه کرد: «مارتای عزیز، چرا با من این‌گونه رفتار می‌کنی، مگر چقدر می‌خواهم؟» و خواست او را ببوسد که مارتا منزجر از بوی بد دهانش او را از خود راند و به سختی او را به عقب هل داد و گفت: «بیرون.» دونالد ابروهای پرپشتش را درهم کشید و پس از نوشیدن کمی از شامپاین کت چرمی  را که در دست داشت با ناراحتی روی هیزم‌های روشن شومینه پرت کرد و در حالی ‌که زیر لب غر می‌زد کلبه را ترک کرد. مارتا خواست که کت را از شومینه خارج کند، اما همین‌که قدمی برداشت احساس سرگیجه کرد. او دیگر از این کارهای تکراری و خسته کننده‌ی دونالد کلافه شده بود. چشمانش سیاهی رفت و نقش زمین شد.

فردریک تنها فرزند مارتا مربای گل سرخ مورد علاقه‌ی مادرش را در نایلون قرار داد، پیشانی همسرش را بوسید و روانه‌ی منزل مارتا شد. پس از کمی پیاده‌روی دونالد را در مسیر بازگشت از کلبه‌ی مادرش دید که مست و لایعقل در حالی ‌که بطری شامپاین در دست داشت و به صورت نخراشیده آواز سرداده بود. فکر کرد که باز هم مارتا و دونالد مشاجره‌ی سختی داشته‌اند. ناگهان دید که از کلبه دود بلند می‌شود، نایلون را روی زمین کنار بوته‌ی زنبق انداخت و سراسیمه به سمت کلبه دوید، اما هنگام عبور از پل چوبی یکی از تیرهای پل به دلیل فرسودگی زیر پایش را خالی کرد و زانویش به شدت آسیب دید، ولی این مانع از آن نبود که نتواند به کمک مادرش برود. درد را به جان خرید و دوان‌دوان داخل کلبه رفت. مارتا را نقش زمین نزدیک شعله‌های آتش دید، او را روی کولش انداخت و عصای قهوه‌ای مادرش را برداشت تا در راه رفتن کمکش باشد. سپس سرفه‌کنان به بیرون دوید. در مسیر بازگشت به منزلش کیسه‌ی مربا را که کنار زنبق‌های وحشی گذاشته بود برداشت و از داخل آن تکه نانی را دست مارتا داد که اینک به هوش آمده بود.