نام داستان: دعای فرشته‌ها

نویسنده: مریم صیادآموز

‌به آسمان پر ستاره نگاه می‌کنم. سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفته است. دقیقاً مانند آن شب خاطره‌انگیز که وقتی به آسمان نگاه کردم انگار هیچ‌کس با کسی دشمنی نداشت، انگار کسی نبود که به خون انسان دیگری تشنه باشد، انگار هیچ تجاوزی به خاک سرزمین همسایه نشده بود. فقط سکوت و آرامش بود. ناگهان با آمدن داوود سکوت آرامش بخش شکست. با شنیدن صدایی از پشت سرم با سرعت تفنگم را گرفتم و برگشتم. داوود گفت: «هی، هی، برادر علی، منم.»
«دیوونه شدی؟ اینجا چه‌کار می‌کنی؟ چرا نخوابیدی؟ مگه چند ساعت دیگه عملیات نداری؟»
با نگرانی که توی چهره‌اش موج می‌زد گفت: «وای! علی جان، خوابم نمی‌بره، یعنی من شهید می‌شم؟» خندیدم و گفتم: «نترس، تو لیاقت شهید شدن نداری.» بادی در غبغب خود انداخت و گفت: «من لیاقت ندارم؟ من کلی واسه اسلام جنگیدم.» گفتم: «خب، پس چه مرگته، برو بگیر بخواب موقع عملیات خسته نباشی.» دستی به ریش پر‌پشتش کشید و تن صدایش را پایین‌تر آورد و گفت: «ببین، داداش علی، واقعیتش می‌ترسم زنده نمونم و دامادی پسرم رو نبینم.» گفتم: «اگه قرار باشه نبینی، خب نمی‌بینی. البته هرچند فرشته‌ها الآن دارند دعات می‌کنند.»
«دعا؟ دعا واسه چی؟»
«واسه اینکه تو زنده بمونی و شهید نشی.»
«واقعاً؟ واسه اینکه بتونم دامادی پسرم رو ببینم، درسته؟»
بعد سرش را به طرف آسمان کرد و گفت: «فرشته‌ها، ممنون ازتون.» خندیدم و گفتم: «درسته، دارند دعا می‌کنند که تو زنده بمونی، ولی نه واسه‌ اینکه دامادی پسرت رو ببینی.»
با تعجب پرسید: «خب، پس واسه چی؟»
گفتم: «برای اینکه می‌دونند، اگه تو شهید بشی، کل بهشت رو به هم می‌ریزی، همینه که دست به دعا شدن اون طرفا پیدات نشه.»
عصبانی شد و با قنداق تفنگش مرا هول داد و من چند قدمی از کنار او رانده شدم. خنده امانم نمی‌داد، بنابراین کنترل تعادل برایم سخت شده بود و کم مانده بود بیفتم روی زمین. همان‌جا نشستم و به خندینم ادامه دادم و داوود هم با اخم به من نگاه می‌کرد. ناگهان صدای انفجاری در نزدیکی ما خنده را بر لبانم خشک کرد. داوود گفت: «یا امام حسین!» و من به سرعت از جایم بلند شدم. ما و همه‌ی رزمندگان در حالی که شوکه شده بودیم به سرعت آماده‌ی دفاع شدیم. من و داوود در یک سنگر کنار یکدیگر دفاع می‌کردیم و در این بین داوود گفت: «اصلاً مهم نیست دامادی پسرم رو نبینم. بعثی‌ها، بهتون امان نمی‌دم، الله اکبر، الله اکبر…
بعد از چند روز که داوود آماده شده بود برود خانه تا دامادی پسرش را ببیند گفتم: «دیدی فرشته‌ها داشتند دعا می‌کردند که تو نری بهشت.» درحالی که می‌خندید دستی به پشتم زد و گفت: «دعاشون برای هرچی بود دستشون درد نکنه.» داوود راهی شد و من برایش خیلی خوشحال بودم.
چند ماه بعد در آخرین روز دیدارمان گفت: «دیگه به دعای فرشته‌ها احتیاج ندارم. خدا رو شکر، دامادی‌ش رو دیدم.» به چشمان مهربانش نگاه کردم و لبخند زدم.
باز هم شب‌های پر ستاره دیگری را دیدم، اما همه‌شان بدون او بود. حالا، بعد از سال‌ها، که جنگ تمام شده، هر وقت مثل امشب به آسمان پر ستاره نگاه می‌کنم، داوود را به یاد می‌آورم . دلم می‌خواست به او می‌گفتم تو لیاقت شهید شدن را داری، فرشته‌ها همیشه دعای خیر برای آخرت تو دارند. اصلاً خودت یک فرشته هستی.
سرفه‌های پی‌درپی همیشگی دوباره به سراغم آمدند و مجبور شدم آسمان پر ستاره را ترک کنم و به داخل منزل بروم.