نام داستان: فصل آخر

نویسنده: شمسی وفایی

برف ریز‌ریز همه‌ی راه را پوشانده بود. چشمم به ابتدای راه خیره مانده بود. روی نیمکت یک‌نفره‌ای نشسته بودم و منتظر بودم، منتظر یک دوست. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوستی با یک دیو این همه در روحیه‌ام تاثیر بگذارد، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دیوهای کوچک هم باشند و آن هم درقالب دوست. دوست کوچک پشم‌آلود در جنگلی نه‌چندان دور، دیو خوش‌صحبت با پشم‌های سفید و قدی کوتاه یا کوتوله، کم سن‌وسال بود، شاید هزارسال یا چیزی همان حدودها. چشم‌های سیاه نافذی درکله‌ی پشم‌آلود سفیدش داشت. نگاهش مهربان بود. تندتند قدم می‌زد، تندتندحرف می‌زد. نمی‌دانستم یک دیو چقدر می‌تواند در زندگی آدم تاثیر بگذارد.
اما می‌دانستم که دیوه و کارهای وارونه، مادربزرگم همیشه توی داستان‌هایش می‌گفت دیوها کارهاشون وارونه است. این یکی هم استثنا نبود. مثلاً، دوست داشت درجایی او را ببینم که همیشه زمستان باشد، یا همیشه سیاه می‌پوشید. هیچ‌وقت سردش نمی‌شد و خیلی عادت‌های دیگر، اولین باری که او را دیدم زیاد به نظرم دیو نیامد. کاملاً شبیه آدم‌ها بود و دوربینی به گردنش انداخته بود. داشت از کلاغی عکس می‌گرفت که معتقد بود گربه است. و تا من را دید فوری شناخت. فکر نمی‌کردم بین ده‌ها نفر به این زودی من را بشناسد، و این یکی ازکارهای خارق‌العاده‌اش بود. من برای یک نوشته پیشش رفته بودم، و او به من پیشنهاد داد تا در  جنگلی نه زیاد بزرگ زمستانی قدم بزنیم. خب، من‌ هم قبول کردم، فکرکردم می‌خواهد درباره‌ی نوشته‌ام حرف بزند، تندتند حرف می‌زد. خیلی دلتنگ بود. این دومین کار خارق‌العاده‌اش بود که در او می‌دیدم، در دلم گفتم چرا باید این همه دلتنگ باشه؟ باهم توی جنگل قدم می‌زدیم با فاصله‌ای که بتوانیم صدای همدیگر را بشنویم.
راهی که ازبین درخت‌ها طی می‌کردیم پر از برگ‌های یخ زده‌ی زرد و قهوای بود. اگر جایی از زمین بیرون بود، پر از برف یخ زده و تیز بود. وقتی پا روی یخ‌های تیز می‌گذاشتم، دیو می‌گفت مواظب آن نیزه‌ها باش. موقع حرف زدن بخار نفسش چند سانتیمتری بالاتر از صورتش قرار می‌گرفت، گاه‌گاهی آفتاب بی‌جان  یکی از نیزه‌های ناتوانش را از لابه‌لای شاخه‌های برهنه‌ی یخ‌زده به طرف ما می‌فرستاد. آن روز همه‌اش دیو حرف زد و من در ذهنم حرف‌هایش را تحلیل و برسی می‌کردم. به ساعتم نگاه کردم دیرم شده بود. باید به خانه می‌رفتم، در حالی که نوشته‌ام هنوز مانده بود. گفتم دیرم شده باید برم.
به دستم نگاه کرد و نفس عمیقی کشید، بخار جلوی صورتش را گرفت، صورتش مات شد، صدای قارقار کلاغی لابه‌لای درخت‌ها پیچید. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت همش من حرف زدم و اجازه ندادم شما چیزی بگی. حالا هم می‌خوای بری، ببخشید. هر وقت خواستی من رو ببینی اول زنگ بزن.
حرف تو گلویم خشک شده بود. لبخندی مصنوعی زدم. در دل خودم را سرزنش می‌کردم که بی‌خودی وقتم تلف شده. خداحافظی کردم. در حالی که کارم مانده بود گفت این دفعه بیای حتماً در مورد نوشته‌ات حرف می‌زنیم. از جنگل بیرون آمدم، حرف‌هایش دلم را تنگ کرد. دلم برایش می‌سوخت، خودم هم نمی‌دانستم چرا.
چند روز گذشت. زنگ زدم و دوباره در جنگل زمستانی قرار گذاشت. گفتم جایی دیگر او را ببینم، اما اسرار داشت در همان جنگل زمستانی باشیم، خب، این هم از همان کارهای وارونه‌اش بود. می‌دانستم، مادربزرگ گفته بود. باز هم صبح بود که رفتم. این بار نوشته‌ام را گرفت و دوباره حرف زد. این بار بیشتر از جنگل و زمستانی که در آن جادو شده بود. از زمستان و زندگی در زمستانی که در آن مانده بود. می‌گفت و من زیاد حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. شاید تجربه‌ی زندگی زمستانی را نداشتم. یا شاید چون مثل او دیو نبودم، و یا شاید مثل او هرگز در یک زمستان جادو نشده بودم. هوای سرد بدنم را منجمد می‌کرد. قدم‌هایم آهسته‌تر شده بود، اما او خیلی فرز و چابک از این طرف راه به آن طرف می‌رفت. قدم می‌زد و صحبت می‌کرد. اصلاً سردش نبود نوشته را ازم گرفت. گفتم: «کی بیام ببرمش؟» گفت: «هفت روزدیگه.» پرسیدم: «کجا بیام؟» گفت: «همین جا.» گفتم: «حالا نمی‌شه یه جای دیگه بیام؟ اینجا دوره، سرده.»
لبخندی زد و گفت: «چاره‌ای نیست، من اینجا جادو شدم. طلسمم همین‌جاست. غیر اینجا هیچ جایی رو ندارم.»
حرفش را قبول کردم او را تنها گذاشتم و برگشتم. از جنگل که بیرون می‌آمدم زمستان تمام شده بود. دیگر سردم نبود. ناخواسته به همه‌ی حرف‌هایش فکر می‌کردم. دلم برایش می‌سوخت. آخر مادربزرگ می‌گفت آنها قوی هستن. کارهایشان وارونه است. با خودم گفتم شاید غصه‌هایش شادی باشه و من بی‌خودی دلم برایش می‌سوزد. نکنه نوشته‌ام را وارونه بخواند، شاید اصلاً نخواند. خب، باید منتظر می‌ماندم. هفت روز صبرکردم، هفت روز به آخر فصل مانده بود. خب، داشتم به نتیجه می رسیدم. صبح زود رفتم. آفتاب نبود، هوایی ابری همه جا را دربرگرفته بود و آرام‌آرام برف می‌بارید. به جنگل رفتم. برعکس همیشه که در ورودی جنگل منتظرم می‌ماند، این بار خبری ازش نبود. داخل رفتم، انگار درخت‌ها بلندتر شده بودند. نیمکت‌های سنگی تک‌نفره در جنگل توجه‌ام را به خود جلب کردند. چرا من طی این مدت که آنجا می‌آمدم ندیده بودمشان؟ روی هر کدام از نیمکت‌ها توده‌ای برف نشسته بود. سکوت در کل جنگل نشسته بود. انگار کلاغ‌ها هم مرده بودند. سوزی سرد در کل فضای آنجا جولان می‌داد. هنوز چندقدمی نرفته بودم که پاهایم یخ زده بودند. به هر کجا که نگاه می‌کردم اثری ازش نبود. انگار زبانم هم یخ زده بود که صدایش بزنم. کم‌کم داشتم به انتهای جنگل می‌رسیدم. از دور نیمکت سنگی تک نفره‌ای را دیدم. دوست کوچک پشم‌آلودم روی نیمکت نشسته بود. با همان لباس سیاه، کله‌ی پشم‌آلود سفید و چشم‌های سیاه خیس. لایه‌ای برف روی پشم‌های سفیدش نشسته بود. درخودش فرو رفته بود و به اطرافش بی‌اعتنا بود. طوری بی‌اعتنا که فکر می‌کردم قطعه‌ای از سنگ نیمکت است. به دست‌هایش نگاه کردم خالی بود. پس نوشته‌ام کجابود؟ بر روی نیمکتی که نزدیکش بود نشستم. هر دو سکوت کرده بودیم. نگاهش کردم. دیگر در جنگل نمی‌گشت، حرف نمی‌زد، انگار یخ زده بود، نگاهش کردم، اصلاً او نبود. نوشته‌ای دردستم بود و چشم به ابتدای جنگل دوخته بودم. شاید منتظر کسی بودم. برف روی لباس سیاهم نشسته بود و موهای پرپشت سفیدم در زیر برفی سنگین داشت خفه می‌شد. اثری از آفتاب نبود. راه روبه‌رویم پوشیده از برف بود، و جای قدم‌های یک نفر بر روی آن مانده بود، و تا کنار نیمکت سنگی تک‌نفره‌ای می رسید. روی نیمکت پر از برف بود، برف‌ها را کنار زدم. روی آن نوشته بود: «صاحب این نیمکت روزی همسر و دو فرزندش را در یک جنگل زمستانی گم کرد، و او سال‌هاست که دنبال آنها می‌گردد.»