استاد جمالی :

سلام و عرض ادب خدمت دوستان هنرمند و بزرگوار .به امید خدا امشب به قسمت دوم آموزش بداهه‌پردازی «نویسی» می پردازیم؛
همانطور که شما بزرگواران میدانید بداهه مختص به داستان نیست، در شعر،  دل نوشته ها یا نثر های آهنگین مورد استفاده قرار می‌گیرد.  با اجازه از دوستان، امشب کمی با بداهه در شعر و نثر آشنا تر میشیوم، در جلسه قبل در مورد بداهه در داستان نویسی کم صحبت کردیم،  و بعد از آشنایی با موارد بداهه به امید خدا در جلسات بعد به طور مفصل به تمام این موارد خواهیم پرداخت

 اینجا حتما دوستان هنرمند شاعر حضور دارند،  با کسب اجازه کمی در مورد شعر و بداهه در شعر می پردازم

در شعر مانند داستان خیال و خیال پردازی قسمت مهم آن است در کنار نگارش و ادبیات آن جغرافیا، ولی خیال در شعر میتواند حضور روحانی و معنوی  و عرفانی آن باشد، رویا یا خیال به سادگی کودکانه اش و به ژرفای عارفانه بسته به نگاه و شرایط دارد

بداهه پردازیی بخصوص در شعر بیشتر کاربرد را دارد تا به داستان شاعر در لحظه و در رؤیایی همیشگی است، همانند پادشاهی که سقوط کرده و در ویرانه های قصرش آن کاخ عظیم را خیال میکند شاعر کلمات را خیال میکند و کنار هم میچیند

شاعر میتواند هر لحظه قصری را بنا کند و یا قصری ویران، این به همان حس درونی و در لحظه شاعر ارتباط مستقیمی دارد، شاعر در هر لحظه از شعرش رؤیای همان لحظه را در غالب واژه ها بیان میکند

در نتیجه شاعر بداهه پرداز مهاری باید باشد کنار ادیب بودن،  شاعر تا نتواند خیال خیال انگیزی از درون کشف کند، ادیب بودنش به هیچ کار نمی آید

وقتی میگویم بداهه در شعر به این معنی نیست که این یک سبک خاصی از شعر باشد،  شعر همیشه بداهه است

در دل نوشته ها یا نثر آهنگین نیز همینطور است، با این تفاوت که نویسنده بجای رؤیا خودش را مینویسد

شعر را ما برای شخص یا اشخاص مینویسیم،  برای همین در نگارشش دقت بیشتری میکنیم،  ولی در دل نوشته اینطور نیست آن را برای خودمان مینویسیم تا خود درون را آرام کنیم،  البته استثناهاتی دارد،  مانند نامه های عاشقانه، که به نوعی دل نوشته است

دوستان تا اینجا سوالی مربوط به جلسه دارند بفرمایند

در آغوش گرم رویا جان گرفتم
           ولی روزگار سخت جانم گرفت

استاد :

بله،  عرض کردم در لحظه حس درون و رویا را بیان کردن بداهه هست چه در شعر چه در نثر.

نویسنده که شعر نشناسد حتما نمیتواند داستان دل نشینی بنویسد

برای این‌که  دوستان بی حوصله نشند لطف بفرمایند،  دلنوشته ی آهنگین یا شعری بداه بنویسند،  تا حس لحظه را درک کنند،  حسی که در لحظه نویسنده را وادار به نوشتن میکند از مقدس ترین حس هاست

داستانهای شاعرانه همان داستانهای عاشقانه یا رومانیسم است،  و یک سبک است،  ولی دلیل آن نیست که نویسنده یا مخاطبش شاعر باشند

فرنوش رضایی:

تو لبخند می زنی و من...
غرق می شوم در میشی چشمهایت

فاطمه دهقان نیر
فکر می کنم همیشه
درست روی یک زمان مرده
ایستاده ام،
عجیب حس مرگ می کنم
واز آن غریب تر همیشه دستهای
زندگی مرا به دستهای سرد
تو وصل می کند.
باز هم همیشه در کنج این خیال خسته
من هستم و رویایی
که آسمان بی حوصله گی هایم را کدر کرده است


افسانی سلطانی
با من بیا
و مرا به صورت آینه برگردان


آیتا ضیاپور
از چشمانت می نویسم که دریای آبی است که لجن زار سبز انتهایش مرا به عمق وجودت می کشاند .و بارها و بارها قسم می خورم که دیگر به طلوع و غروب چشمانت خیره نشوم .


نسیبا عظیمی
گیسوانم

این شعرهای ناتمام

از گلوگاه هیچ شاعری عبور نکرده بودند



ماندانا:
آسمان دوباره فریبم می دهد
وقتی
رنگ معجزه به خود می گیرد
آسمان دوباره فریبم می دهد
دلم تنگ می شود
برای عصر پیامبران نورانی

فرنوش رضایی:

آسمان پیش تو رسوا گشته است.
چشمهایت غرق دریا گشته است


استاد جمالی:
همیشه چشم در راه است...
مردها در رویاها در آغوش زندگان جان میگیرند ولی همچنان مرده اند...
مرده ام به وسعت آفرینش به کسی نگوید چه بزرگ مرده ام.


مهناز ابراهیم زاده:
بسویت پرواز می کنم. چه آرام خوابیده ای. می خواهم گونه ات را که از خواب سیراب شده و رنگ گلبهی پیدا کرده، ببوسم. اما نمی توانم. دوباره بر می گردم به همان کافه ای که همه دور جنازه ام جمع شده اند. در خون خود غرق شده ام.


فاطمه دهقان نیر:
دیوارهای هستی را
با نگاهت رنگ می زنی.
هستی از همیشه عاشق تر می شود.



استاد:
از زیبایی های بداهه دل نشینی آن است،  که میتواند در خیلی از موارد یک اثر ادبی مهم در هنر باشد.

آرزو:
تو را به لحظه های عشق دوباره راه میدهم
تویی که بی غرور و مست مرا نگاه میکنی
ای لحظه های گم شده میان خاطرات من
به وسعت حضور عشق تو را نگاه میکنم

آرزو ملک زاده:
یک امشب را بی خیال غم های گذشته...
میخواهم در نگاهت غرق شوم

ماندانا:
سایه ها
همیشه به من نزدیک ترند...


مهناز ابراهیم زاده:
می خواهم در آبی چشمانت غرق شوم تا شاید به آسمان دست پیدا کنم.


#فریبا امیراسکندری...آنی نویسی
95/ 9/20

گفتی در لحظه بنویس تا لذت نوشتن را احساس کنی که تمام لحظه لحظه خود برای من شراب هفت ساله ایست که پیک به پیک سر می کشم و مست می شوم از بوی تن زندگی و در آغوش دو دستم می کشم استکان و قندان را .....بغل می کنم کودکانم را ....دست می کشم روی گلهای بی خار قالی ....نفس می کشم عطر شمعدانیهای نشسته در گلدان را....نگاهم را پرت می کنم از پنجره تا روی تابی که در پارک آن سوی خیابان تلو تلو می خورد .....چشمک می زنم به چراغهایی که کور سویشان شفق در صورتم می اندازند و بی خیال عیب است و زشت است و از سن تو بعید است ، از ته دل فریاد می زنم : زندگی با تمام وجود دوستت دارم ....وقتهایی که با قیچی حرسم می کنی ، می گویم باید شاخ و برگ اضافی ام زده می شد....موقعی که دمنوش درد را در حلقومم می ریزی می گویم پاد زهر برای سلامتم مفید است...موقعی که دست عزیزی را می گیری و راهی سفر بی باز گشت می کنی می گویم برای پخته شدن ابدی باید سفر کرد
زندگی بارها شکسته ام ، بارها تکه تکه ام را با دستانم بند زده ام ولی هیچ گاه نگفتم کاش مهمانت نشده بودم ....کاش لحظه لحظه ات می توانستم قاب بگیرم بر دیوار بیاویزم ...گر چه در دلم آلبومیست که دیگر اوراقش از حد شمارش بیرونند


سوال : استاد آیا باید مثل داستان پیغام هم داشته باشه؟
جواب:
این حس لذت بخش باید در سطر سطر نوشته هایتان باشد، در همه موارد،  داستان شعر یا نثر، فقط اینگونه است که میتوانید مطمعن باشید مخاطب نوشته شما را درک کرده است

همینطور که دوستان حتما درک کردند دوستانی که شعر میگویند و شاعر هستند،  در بداهه پردازیی نگاه دل نشین تریی دارند
در اینجا و در لحظه بداهه برای خودتان است برای آرامش درونتان نباید به وزن و قافیه فکر کرد اجاز بدهید ناخودآگاه شما بنویسد حتما وزن و قافیه را رعایت میکند بعد از کمی تمرین

نسیبا:
قانونهای آلوده

اندیشه را شلاق

و فریادها را
مصرانه به سوی دار می کشاند

وقتی عدالت خفته باشد



شما به عنوان نویسنده و هنرمند،  باید بتوانید حستان را در لحظه در موضوعی بنویسید، و اینکار فقط با تمرین و تشویق ذهنتان مؤثر است

سوال :
استاد موضوعاتی رو که تجربه نکردیم و درموردش شعر بگیم لطمه ای ازنظر ادبی به شعر وارد می شه؟

جواب :

چرا باید لطمه به ادبیات شعر بخورد؟  مگر نوشتن بجز کشف کردن است؟! شما چیزیی را کشف میکنید که تجربه نکرده اید.
به عنوان تمرین دوم از شما بزرگواران هنرمند خواهش دارم در مورد واژه: « هلهله» بداهه‌پردازی بفرمایید، در هر غالبی که میتوانید،  شعر نثر و یا داستان.
به عنوان تمرین دوم از شما بزرگواران هنرمند خواهش دارم در مورد واژه: « هلهله» بداهه‌پردازی بفرمایید، در هر غالبی که میتوانید،  شعر نثر و یا داستان.

ماندانا:
نیمه های شب
بین خواب و بیداری
هلهله ای درسرم پیداشد
به گمانم
تو آمده باشی...

مهناز ابراهیم زاده
از در که درآمدیم. همه هلهله را سر دادند. هنوز هم که از آن روز سالها می گذرد صدای هلهله شان گوشم را نوازش می دهد.


افسانه سلطانی :
با هلهله ی ابرها در باد  
آرامشی دوباره بیاورید که سخت آشوبم...  


فاطمه دهقان نیر:

باد شن ها را کنار می زند
جایی در گوش زمین
کویر مثل دریایی
متلاطم می خروشد
شن ها هلهله می کنند
تا ابدیتی که
هرگز خاموشی نخواهد
پذیرفت.


مرداس:
از اول تا به آخر

ه ل ه ل ه

از آخر به اول

ه ل ه ل ه
بتول عباسی:
فرقی ندارد تو هلهله ام بودی
کل میکشم وبا هلهله پا به درون اتش وجودت میگذارم...


آرزو:
دوباره هلهله افتاده در دل زارم
دوباره حس غریبی که دوستش دارم
تو دوری از من و این غم،نهایت درد است
ببین ندیدن تو با دلم چه ها کرده است
 
بتول عباسی:
.با افتادن هر جنازه صدای هلهله مردگان در بهشت ودوزخ با هم به گوش می رسید ....


فریبا اسکندری:
درد دارد...درد دارد زمانیکه خنده بند بند تو را به آتش بکشد...هلهله وادارت کند اشکهایت حصار بشکنند ...کل بکشند و تو صورت بخراشی به سر و سینه بکوبی

خدا کندهمیشه همه چیز سر جای خودش باشد..خنده طاقچه نشین شادیها باشد و هلهله سفیر عروسی و پیوندها....

من دیده ام و سوخته ام از هلهلهه ها و خنده های سیاه پوش  مادری که سر جنازه ی پسر ناکامش برای عروسی که هرگز نیامد....برای پسری که هر گز رخت دامادی برای تنش دوخته نشد .....کل می کشید و به سیاه پوشان فرمان رقص می داد

خدا کند همه چیز همیشه سر جای خودش باشد

آیتاضیاپور
هلهله
عبدو به اون طرف شط خیره شده بود و به زنان زیبا رو و سفید شمال ایران که عمویش تعریف کرده بود فکر می کرد .که با ضربه چوبدستی پدر از جا پرید .
-ها بله
-ها ولک چته؟  حواست کجاست؟ یکساعت صدات می کنم! این  ماهی ببر خانه، امشب خالوت میاد خانه، مادرت می خواد حرف بیاندازه برای دومادیت
عبدو بدون معطلی گفت :اون که سیاهه
ها چه غلطا،  نیس که خودت سفیدی
از سرتم زیاده
با صدای هلهله و دایره و دنبک که از وسط شط میامد .قلب عبدو شروع به لرزیدن کرد با حسرت نگاهی به قایق که ازسمت ایران میامد کرد و  گفت: من عروس ایرانی می خوام،  سفید
پدرش چوب دستی بالا برد و محکم به پای عبدو کوبید .چه غلطها اونوقت کی دختر خالوتو بگیره .


استاد:

همانطور که در اغلب نوشته های دوستان قابل رویت است این است که کلمه موضوع را در اول نوشته شان آوردند،  و آن را ستون در نوشته کردند، ولی با تمرین و خوبتر نوشتن میتوانید هر موضوعی را ستونی کنید برای موضوع اصلی، که در کلام خانم نسیبا و خانم اسکندری کاملا استفاده شده است

استاد :

در بلندای کوهی هلهله خواهم کرد
در گوش آدمیان
    انسانیت را میخوانم برایشان
و میدانم انسان یعنی هنر
و هنر هلهله لحظه لذت است.

از حضور همه دوستان بزرگوار بسیار سپاسگزارم و آرزوی شبی آرام و شاد برایتان دارم

سپاس استاد جمالی و خسته نباشید عرض می کنم  . جلسه مفید و پرباری بود .

و سپاس از همراهی و حضور گرم دوستان

با ما در تلگرام همراه باشید :

#کانالهای_آموزشی_انجمن_ردپا