بداهه نویسی را میتوان آنی نویسی هم دانست، بداهه میتواند،  در نمایش نامه ها ترانه سرایی و در همه هنرهای تجسمی استتفاده کرد،  بداهه الهامی آنی از درک و شناخت شماست

وقتی الهامی به شما میشود می تواند آغاز یک پیرنگ برای داستان باشد،  یا میتواند،  شروع و پایان داستان باشد، ولی وسط یا خط داستانی هنر شما به عنوان نویسنده است،  الهام فقط میتواند شروع و پایان باشد.
با این تعریف میتوانیم بگویم بداهه نویسی یک سبک در داستان است ولی در همه موارد مثل ترانه یا شعر و دیگر هنرهای تجسمی این صدق نمیکند

اگر بخواهیم سبکی برای خودمان پیدا کنیم،  میتواند بداهه نویسی یک موقیعت باشد،  اما باید آگاه هم باشید که بداهه یک هنر است و اکتساب آن بسیار مشکل است، البته شما بزرگواران میتوانید،  با استفاد و تمرین بداهه گویی در کلام یا بازیگری یا نمایش این هنر را به طور کامل اکتساب کنید،  بخصوص در نمایش ها

بداهه نویسی:
 کمترین کلمه ؛عمیقترین مفهوم در عین سادگی
 نیشگونی برای ذهن مخاطب
اتمام شعر و داستان  حتمی ، شعر و داستان ناقص یا بریده ای از آن نباشد.
 آنی نویسی  نوشتن در لحظه است و زیبائی آن در خلق مفهوم در کمترین زمان است
 بیشتر به تجارب شهودی و حالات آدمی؛کشف هستی و ویژگیهای خاص طبیعت می پردازد

قدرت مشاهده ی خودتان را از دنیای دوروبر، تقویت کنید. یاد بگیرید درست ببینید و چیزهایی را ببنید که دیگران نمی بیند

شما اگر به عنوان داستانویس یا داستان پرداز  مینویسید اجتماع و سیاست بر دیدگاه شما تاثیر گذار است،  ولی در پردازش داستان بصورت مستقیم،  در مواری بصورت محدود جایی ندارد، ولی اگر نوشتن حرفه شما باشد مثل یک روزنامه نگار،  این اصل حتما وجود دارد

هر نویسنده نگاه خودش را دارد،  و مخاطب خاصی برای خودش میتواند کسب کند،  ولی اینکه بخواهد تاثیر در اجتماع اطراف بگذارد،  حتما باید نگاه عمیقتری به همچیز داشته باشد

سرایت دادن ویژگی های فردی زیبایی شناختی آگاهانه در اثر. این همان چیزهایی هست که به عنوان نویسنده نیازتان است،  و در بداهه نویسی بطور حرفه ی تر و تخصصی تر میتواند مورد استفاده قرار گیرد.

در ادامه از دوستان هنرمند خواهش دارم به عنوان تمرین بداهه نویسی در مورد خودشان و شناختشان بنویسند،  چه در قالب شعر،  چه داستان،  و چه گزیده گویی

شما به عنوان نویسنده باید دارای این هنر باشید «بداهه پردازیی»  حالا از همین هنرتان شناخت و نگاهتان را از اطراف در قالب داستان، شعر،  و یا گزیده گویی  « مینی مال»  بنویسید.




بداهه : سمانه آقایی

درخت سیب بیست و یکساله ای را دوست دارم که همیشه باد متجاوزی بوده که بخواهد گیره سرهای صورتی اش رابدزدد ویا زمستانی که  او را به داغ فراغ بنشاند
نسیم مهربانی گاهی به موقع و گاهی وقتی که زخم هایش به تنش رخنه کرده و خوب هم شده بودند به سراغش می آمد

اما او درهرشرایطی درخت بوده و هست

هرچه سختی درراهش باشد وهرچقدر که شب ها کابوس تبر ببیند اورا ازاینکه ثمر بدهد و بارور بشود ذره ای دور نمیکند


این درخت سیب روزی میوه خواهد داد و شیرینی ثمره اش را باهمه تقسیم خواهد کرد

بداهه: فاطمه دهقان نیر

برف می بارد .پشت دیوار زمان،
دورتر از هرچه که پندار
بپندارد و دلم می بیند،
آسمان اندیشه تنهایی من
را به جهان می بارد.

بداهه: ماندانا

هزاران سال است
که مدام
در خواب هایم راه می روم
بر بلندی های افتادنی قدم می گذارم
گاه بی هراس از سقوط
می افتم
در انتهای کوچه ای بن بست
پای دیواری که شکستنی نیست
و قدمتی هزار ساله دارد
و
دوباره
و دوباره
بیدار می شوم
در زمانی که گویی متعلق به من نیست
اما در من هست
می خوابم
تا دوباره بیدارشوم در خواب هایم
بی هراس از هر افتادنی

بداهه: افسانه سلطانی

از وقتی به خودم آمده ام انسان ها را در رنج و عذاب دیده ام . چه بسیار که بی تفاوت و عده ای هم بوده اند که دست نوازشی کشیده اند . به خود گفته ام پشت این رنج ها شاید گنجی ست . گنجی که گنجایش آن با خون و حق خورده و ناخورده پر خواهد شد و روزی تمام . ولی باز به خود گفته ام تا کی دیدن این رنج و ملال ها . چرا همدلی سخت است ؟ چرا لبخند زدن سخت است ؟ چرا چراغ از خانه ی هم می دزدیم ؟ تا کی کمر هم را شکستن ؟ والقلم. و پناه آورده ام به کلمات و به شعور شعرهایی که آرامم می کند . اما این آرامش همیشگی نیست . باید صدای کسی را به خانه بیاورم که با همه ی ما آشنا باشد .... افسانه سلطانی

بداهه : زهرا سلیمی

وقتی که اخرین برگ هم تازیانه های
باد پاییزی را تاب نمی اورد،
من بغض فرو خورده خویش را فریاد میکنم
وچشمم به افق خیره می ماند اما اثری
از تونیست....

بداهه : فریبا اسکندری

من خودم را به اندازه ی یک شهر بی آدرس می شناسم .. شهری که درونش گمم و نمی دانم حتی شمالش کدام است و جنوبش کدام......هوای گرمش سازگار بامن هست یا باید دل به سرمایش  بسپارم ....چون شهری با چهار فصل که گاهی پاییز در بغل زمستانش جا خوش می کند و گاهی بهار بی بارانش ، آبستن هرم و گرمای تابستان می شود .....سراسر با حسابی گنگ و مجهول ، با اضلاعی در هم و بر هم بی هیچ زاویه و ضلع مشخص و هندسه ای که تسلیم جبر گشته و همیشه دو ، دو تایش باید طاقچه بالا بیاندازد و صفرها برایش چشم گرد کنند ....می گویند از خاکم...از سیبم ...از گندمم ....حتی از ترکیب هر سه هم باشم باز هیچم و هیچ و چاره ای ندارم جز اینکه پالتو و چکمه و کلاه و پیراهن تنم کنم
 تا دیده شوم و پیپی بر گوشه ی لب بنشانم و بر مترسک خودم نام جنتلمن بگذارم و خود را تافته ای جدا بافته بدانم و بر عرشیان فخر بفروشم که من اینم و من آن ....منی که گاهی حتی از شناخت دست چپ از راست عاجزم و گاهی سفینه راهی کرات می کنم ...گاهی قتلهایم را مثله  و در هزار گوشه پنهان از وجدان خود می کنم و گاهی تا معراج می روم و خدا را می بینم
پر از تناقضم ...نیکی و بدی ...خیر و شر ..مشکی هستم شاید برای آش شله قلمکار درون

بداهه: فریبا اسکندری

سالهاست
 قلم
در دستم حیران است.
از گفتن هایی
که از
خط قرمز
عبورشان ممکن نیست
...
بداهه : آرتیم

فردا که به دنیا بیایم...
زندگیم را بند می زنم به نگاه گرمی که
زیبایی بالِ پروانه ها برایش معنایی عاشقانه بدهد...
کسی که چاکراه های وجودم را بداند و کشف کند آنچه برای هر کسی مشهود نیست.
رنگ گلها را با گونه های به تب نشسته ام قیاس کند و رایحه ی گلها را
 با عطر تنم...
فردا که به دنیا بیایم،
از لحظه لحظه اش آنچنان لذت ببرم که هیچ داغی بر دل عاشقم نماند...

بداهه : مصطفی معماری نیا
«چشم ها»

آدمی به چشم می ماند، به نگاه
گاهی به چشم ها کژدمی زرد لانه می کند
پر هیب و پر کین،
در انتظار،
تا به لختی کوته، سِـــحر کند
و گاه به غزالی آرام
به رقص در ناوک و عطر در خُتن،
در پی دام، تا صیاد را...
آه ای صیادِ ناچار ...

و چشم هایی هستند مضطر،
بی برق و بی رنگ،
نه به خـــورِ بهار می مانند،
و نه به صورت پاییز.
چشم هایی برای پلک خوردن،
خوابیدن،
بی سخن،
بی دام،
بی تـــور،
بی نــــــور...

کژدم و غزال آن چشم ها مُرده است
یا کسی در چمدانش برده است...

آه که چشم هایم آهنگ خواب کرده است،
این چشم های بی تور،
بی نــــور...

با کانال ما در تلگرام همراه باشید
@radepak


.