نام داستان: حج فقرا

نویسنده: سعید جهانشاهی

رفتیم حج، حج فقرا، امام رضا رو می‌گم عوض خونه‌ی خدا. خونه‌ی خدا قسمت اون‌هایی بود که متادون تو قاووت[1] حل نکرده بودن، ما که ماشاالله نون خدا، بیست تا متادون بیست تا قاووت برده بودیم. به حساب خودش این دیگه ته زرنگی بود ولی، نه، ته بدبختی بود، ته سادگی.

هر دم که شیطون رو لعنت می‌کردم و می‌خواستم رأیِش رو بزنم، که نکن، لو می‌ریم، انگشت کوچکش رو تا ته می‌کرد تو دماغش و می‌گفت: «هنوز بعد از بیست سال شوهرت رو نشناختی؟ صبر کن شاهکار می‌کنم.»

راستی، مگه امام رضا ثوابش بیشتر نیست؟ درست یادمه، حتی دقیقه‌ی آخرم قبل از بازرسی دوباره به‌پاش افتادم و گفتم: «نکن، عزت، بیا از خر شیطون پایین، بندازشون دور، مگه حالا چی می‌شه بی‌خیالش بشی؟ اونجا پیاده‌روی هست و... اصلاً حالی‌ت نمی‌شه، به‌کُل یادت می‌ره، تازه شاید خدا خواست و همون‌ جا ترکش کردی، فقط کمی اراده می‌خواد.» اون هم سبیل‌هاش رو یه لیس زد و سیگاری آتش داد و پک دوم نرسیده بود که باز سرش نق زدم، اون هم همون جا، وسط سالن، تو اون جمعیت زد زیر خنده. خاکستر سیگارش افتاد روی ساک، خم شد و بند کفشش رو محکم گره زد. چادرم رو دور کمرم جمع کردم و عین اون گفتم: «اصلاً به‌درک، اگه گرفتنت، تو رو می‌گیرن، من رو سننه.» که دیدم سرش رو تکون داد و گفت: «اگه ردت کردم، چند می‌دی؟ به‌والله، کسی شک نمی‌کنه.»

خلاصه، همون جا معطل بودیم که یهو صدامون زدن: «برین از اون طرف.» ما هم فوری ساک‌ها رو برداشتیم و دِ برو که رفتی، عزتم تو سالن هی سوت بلبلی می‌زد. چی بگم والله، هرکار کردم آخر حریفش نشدم. نفر هشتم نهم بازرسی بودیم که پلیسه گفت: «چی تو این جعبه است؟ بازش کن.» عزتم زودی گفت: «خوردنی داداش، خوردنی.» حالا، از قضا، شانسم، همون موقع گوشی‌ش زنگ خورد، بدون اینکه چیزی بگه اشاره کرد برین. عزت هم یه یاعلی چاشنی تشکراتش کرد و رد شدیم. یه نفس عمیق کشیدم. ایستگاه بعدی بود که لامصب پیله شد. کونش گنده بود هی بالا و پایین می‌پرید. یه حسی می‌گفت: «فخری، بدبخت، این زنه ول کن نیست.» همه چی رو زیرورو کرد تا رسید به جعبه‌ی قاووت. بدون اینکه چیزی بپرسه درش رو باز کرد. یه‌کم دست توشون چرخوند و گفت: «به‌به.» نزدیك بود که دیگه سکته کنم، عزتم مات مونده بود. تا اومدم به حرف بیام دیدم جعبه رو گرفته جلو دماغش و تندتند بو می‌کشه. از ترس یه نیشگون از پهلوم گرفتم. یه چند ثانیه بهش ور رفت و گفت: «عذر می‌خوام، سرکار، بیا» رنگ از رخم پرید. همون جا بود که دیگه پاک شُل شدم، کل فرودگاه دور سرم چرخید، فقط یادمه که عزت آخرین حرفش این بود: «خواهر، جون بچه‌هات...»

هیچی، خلاصه بعد از دستگیری و شناسایی قاووت‌ها شانس آوردیم که دیگه متادون حبس نداشت. فقط گفتن جریمه و برگشت! اون هم به چه آبروریزی‌ای. دیگه بعد از لو رفتن تصمیم گرفتیم که بریم مشهد، پیشنهاد خودم بود. خب می‌گین چکار می‌کردم! می‌رفتیم خونه؟ خوب یادمه حتی موقعی‌ هم که روبه‌رو گنبد طلاش نشسته بودم، عزت گفت: «پکر نباش خانم، امیدت به خدا باشه، انشاالله، سال دیگه، فعلاً کاری کن که آبرومون نره پیش بچه‌ها.

من هم بلند شدم و گفتم: «پاشو، پاشو بریم بازار، لااقل همون سوغات‌ها رو بگیریم، با این شاهکارت!»

اون هم سبیلاش رو خیس کرد و گفت: «ای به چشم، قسمت نبوده دیگه، جون من بخند خانم.»



.[1] مخلوط آرد و حبوبات بو داده با شیرنی خشك.