نام داستان: چمدانی که هرگز باز نشد

نام نویسنده: عاتکه صفالو

حالا، از اون سفر فقط چمدان از جنگ برگشته‌ی پدرم مانده و یه خاطره‌ی بارونیِ پر از دلهره که من را از باز کردن تنها یادگاری پدرم محروم می‌کنه. می‌خواهم همه چیز مثل روز اولی که رفت دست نخورده باشه…
نمی‌دانم کی بود! خوابم برد تو همان زیرزمین، کنار عکس بابا و چمدان قدیمی، عکسش تو دستم بود. زیر لب ذکر می‌گفتم، بی‌توجه به چادری که خیس شده بود از اشک‌هایی که به‌خاطر دوری‌اش  می‌ریختم. فضای زیرزمین را نوری احاطه کرده بود، سرم را که بالا گرفتم، مردی از جنس نور روبه‌رویم بود. دستانش را باز کرد. مثل بچگی‌هایم من را بغل کرد، آغوشش بوی همان لحظه‌ها را می‌داد. یاد هفت هشت سالگی‌هام افتادم… با قصه‌هایش آرام خوابیدم. وقتی بیدار شدم، بابای مهربانم رفته بود. از زیر‌زمین که آمدم بیرون، همه خواب بودن. آرام و بی‌صدا رفتم آشپزخانه زیر سماور را روشن کردم. رفتم از سر کوچه‌مان از مش‌سلیمون دوتا بربری دو‌ رو خاش‌خاش گرفتم آمدم چای را درست کردم، داشتم سفره را آماده می‌کردم که مامانم از راه رسید. تمام ماجرای دیشب را برایش تعریف کردم. همین‌طور که داشت به حرف‌هایم گوش می‌داد دیدم گونه‌هایش خیس شده، اشک‌هایش را پاک کردم. صبحانه را خوردیم، مامانم پیشنهاد داد که برویم جمکران. من هم بی‌برو برگرد قبول کردم. یک ساعته باروبندیل را جمع کردیم و خودمان را به ترمینال رساندیم. یه بلیت گرفتیم و راهی شدیم.


آخه بابا خواسته بود مزارش آنجا باشد. بعد زیارت و دعا و نماز خواندن رفتیم سر مزار بابا کلی باهاش حرف زدم، از دلتنگی‌هایم گفتم، از گریه‌های گاه‌وبی‌گاه مامانم. خلاصه، کلی دردودل کردیم با هم. سرم را که بالا آوردم، چشمم به غروب آسمان افتاد، باید برمی‌گشتیم، تو خلوت خودم. یاد آقا افتادم. پر از دلشوره بودم، ضربان قلبم تندتند می‌زد.

انگار که همین الآن اینجا باشه، دیگه چیزی را نمی‌فهمیدم، مثل اینکه از عالم زمینی بریده باشم و به سوی آسمان‌ها پر کشیده‌ باشم، اکسیژن بهم نمی‌رسید، احساس خفگی می‌کردم. تو راه برگشت قم به تهران بودیم، آنقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. یه دفعه از خواب بیدار شدم، خوشحال شدم که هنوز فرصت دارم بخوابم، آخه کلی راه مانده بود تا برسیم. من عاشق این اتفاقم که از خواب بیدار بشوم و ببینم هنوز وقت دارم بخوابم، مخصوصاً تابستان باشه، کولر روشن و ماشین سرد سرد، نور خورشید هم بیفته روی صورتت. چشم‌هایم را بستم و دیدم که بابا پیش منه، اما این بار واقعی واقعی تو خانه‌مان. اصلاً باورم نمی‌شد، فکر می‌کردم خواب باشه. اما خواب نبود، بی‌اختیار گفتم: «چیزی می‌خوری؟» گفت: «اگه باشه، آره.» رفتم آشپزخانه یه چیزی درست کنم.‌ همه‌اش استرس داشتم تو هول‌و‌ولای این بودم که الآنه بره، دوباره سرم را چرخاندم، هنوز همان جا بود، داشت کتاب می‌خواند، بالاخره غذا آماده شد. صداش زدم: «بابایی جونم، بفرمایید شام، بیا ببین که دخترت چه کرده.» بابا گفت: «جون دلم، نازدانه‌ی بابا، ببین چه کرده! چه بویی راه انداخته، بوش همه جا رو برداشته. به‌به، چقدر خوشمزه است…» بعد شام ظرف‌ها را شستم و یه لیوان آب هویج بستنی درست کردم و رفتم پذیرایی کنار بابام نشستم. مشغول خوردن بودیم، مامانم هنوز نیامده بود، خیلی نگران بودم که یه دفعه بابام پرسید: «چرا این قدر مضطربی؟» بی‌معطلی گفتم: «بابا جونم، هنوز مامان نیومده، دیر وقته، معلوم نیست کجا مونده.» بابام گفت: «دختر بابایی، اینکه نگرانی نداره، مامانت نمی‌تونه بیاد.» گیج شده بودم، سر از حرفای بابایم در نمی‌آوردم که کم‌کم ماجرا را خودش توضیح داد و خواست برویم جایی، تعجب کردم که این وقت شب کجا می‌خواهد برویم. گفت: «آماده شو، خودت می‌فهمی.» من هم زود شال و کلاه کردم و راه افتادیم.

تو جاده بودیم، همه جا ترافیک بود تا اینکه رسیدیم به جایی که تصادف شده بود. یه اتوبوس چپ کرده بود. دلهره داشتم، نمی‌دانم چرا به‌خاطر ازدحام جمعیت از ماشین پیاده شدم. بابا هم خودش را بهم رساند. مادرم را دیدم که گذاشته‌اند تو آمبولانس، زخمی شده بود، از سرش خون می‌آمد. هر کاری کردم بابا نگذاشت من هم سوار بشوم. هاج‌ و‌ واج مانده بودم. آن طرف خیابان روی تعدادی از مسافرانی که فوت کرده بودند ملحفه انداخته بودند. هنوز مات بودم که یه شال قرمز شبیه چیزی که سر خودم بود قاطی اون جنازه‌ها دیدم. بی‌اختیار به سمتش رفتم. باد ملحفه را کنار زد. یه دختر شبیه خودم… نه عین خودم، مثل سیب از وسط نصف شده. نفسم بالا نمی‌آمد. حال عجیبی داشتم، هم خوشحال بودم. هم ناراحت. هم باور می‌کردم، هم انگار می‌دیدم.