نام داستان: عاشق

نویسنده: فهیمه تقدیری

ترم آخر پزشکی بودم. روزهای آخر دانشگاه بود که فهمیدم عاشق هانیه شدم. هانیه دختر محجبه و مهربانی بود و من هم عاشق چادر بودم. همیشه آرزو داشتم همسرم چادری باشه. یه روز تصمیم گرفتم دلم را به دریا بزنم و ازش خواستگاری کنم. سریع شماره‌ی هانیه را گرفتم و با کلی خواهش بالاخره موفق شدم قرار ملاقاتی با او بگذارم و او قول داد در چند روز آینده توی کافی‌شاپ نزدیک دانشگاه همدیگر را ببینیم.
روز قرار فرا رسید، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. با خودم می‌گفتم اگه هانیه زن من بشه خوشبخت‌ترین مرد دنیا می‌شوم. به خودم قول داده بودم خوشبختش کنم، همه‌ی دارایی‌ام را به نامش می‌زنم و همه جای دنیا می‌برمش. به کافی شاپ رفتم، هانیه هم بعد از چند دقیقه آمد. از دور خیلی خوشگل بود، کسی جرأت نمی‌کرد بهش نگاه کنه از بس با وقار و خوشگل شده بود با چادرش. خیلی خوشحال بودم. هنوز هانیه دهانش را باز نکرده بود که گفتم: «زن من می‌شی؟»
هاج و واج زل زد به من.
-چی؟
-زن من می‌شی؟
-من… من… من….
گفتم: «شما چی؟»
-من نامزد دارم .
-نامزد!
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
-یعنی اصلاً هیچ علاقه‌ای به شما ندارم، الآنم… الآنم اگه اینجام چون فکر کردم برای درسه. راستش اصلاً فکر نمی‌کردم…
دیگه نفهمیدم چی گفت، وقتی به خودم آمدم، هانیه رفته بود، زل زدم به صندلی خالی و دو فنجان قهوه‌ی روی میز که آرام ‌آرام سرد می‌شد.