نام داستان: دیدار
 نویسنده: سعید جهانشاهی

 

چراغ‌های خیابان روشن شده بود و نور از پنجره‌ی اتاق به داخل سرک می‌کشید.
مانتویش را پوشید، کیفش را برداشت و از خانه بیرون زد و راه افتاد توی خیابان، قدم‌هایش سنگین بود. به سر خیابان که رسید دست بلند کرد برای تاکسی و گفت: «تیمارستان.»
از تاکسی که پیاده شد، یادش نمی‌آمد این چندمین بار است که به ملاقات مادرش می‌رود، اما این را خوب می‌دانست که هرگاه می‌خواست از در تیمارستان عبور کند سگک کیفش به آن میله‌ی فلزی گیر می‌کرد و روحش را می‌خراشید، این بار هم گیر کرد.
از در راهرو که داخل شد، مستقیم رفت سمت دکه، می‌دانست چه چیزی دوست دارد، بعد رفت طبقه‌ی بالا، اتاق ۷۱٫
_چطوری فدات شم؟ هیچ می‌دونی که الآن چند هفته است ندیدمت!
چشم‌هایش را گشاد کرد.
_ نیاجلو، نیاجلو، ایدز می‌گیرم.
مکثی کرد و دوباره گفت: «کور خوندی، زمین‌های سعدآباد مال خودمه، همه‌شون.»
لبخند زد. آب انار را توی یخچال گذاشت.
_ نترس مامان، لولوخُرخُره نیستم که.
نگاهش را چرخاند.
_ می‌گم ابروهام خوشگلن؟ شهناز سوزنی گفت مدل شیطونی بلد نیستم.
خنده‌اش گرفت، کمی سرفه کرد.
_ از دست تو مامان.
صدای زینگ‌زینگ موبایل جیبش را لرزاند، غزل بود.
_الو، بهشت زهرا، با اون قدوقواره‌ت سیب‌زمینی‌ها سوختن.
سرش را تکان داد و آرام نفس کشید.
_ عیبی نداره عزیزم، از اول سرخ کن، باشه، حتماً، مگه من نوکرتم؟
سینه‌اش را صاف کرد.
_ صبر کن، خودم اومدم.
گوشی قطع شد. بالاتنه‌اش را خاراند، نگاهی به ساعت انداخت.
_ خب، مامان من دیگه باید برم، قول می‌دم که فردا بازم بیام پیشت.
عصایش را بر زمین کوفت.
_ برو چلغوز، برو تا آمارت رو ندادم.
سیگار را روی لبش گذاشت و باز با همان لبخند ملیح از اتاق خارج شد، قدم‌هایش سنگین بود، سنگین. سرد بود و کمی باد می‌آمد. دقیقه‌ای معطل بود، بالاخره تاکسی گیرش آمد.

صدای چرخش کلید در قفل پیچید و در باز شد، با دماغی یخ کرده تو آمد، کفش‌هایش را درآورد و مانتویش را آویزان کرد. سر راه هم تلویزیون را روشن کرد و روی کاناپه دراز کشید. غزل با پیشانی عرق کرده که چند تار مو توی صورتش تاب می‌خورد و ناخنی بادکرده که آن را می‌لیسید به طرفش آمد.
_ کدوم گوری بودی؟ نگاهش کن، هوف، این چه بوییه!
به آشپزخانه خیره شد، سرش تیر می‌کشید.
_ چه‌کار کردی با خودت؟ ببینم دستت رو؟
چشمانش را بست، رویش را برگرداند به طرف گلدان رفت، موبایلش را برداشت و افتاد روی فرش.
غزل، یه لیوان آب بهم می‌دی؟ اون پماد هم بردار بزن رو دستت، اوناهاش، لبانش را خورد و در حالی که واژه‌ی می‌بوسمت را به جیگر می‌نوشت داد زد: «خفه خون می‌گیری یا نه؟ زن‌بابا این‌قدر سمج! نوبره به‌خدا.»