نام داستان: انتظار

نویسنده: سعید جهانشاهی

نور آفتاب از گوشه‌ی پرده می‌دوید. سماور کنار سفره بود و یک وجب تا پای نازنین زهرا فاصله داشت. پیرمرد انگشتش را خاراند، پتو را کنار زد و در حالی که تلاش داشت مگس‌کش را بردارد، زیرلب گفت: «لااله الا الله.» نازنین زهرا غلتید، دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. آب دهانش روی متکا کش آمده بود. از خواب پرید.
«بی‌بی، بابابزرگ!»
پیرمرد یک تای ابرویش را بالا انداخت.
«چیه جانم، چیه؟»
لبانش را خورد.
«تشنه‌مه، آب می‌خوام.»
صدای چرخیدن کلید توی قفل پیچید، اما در باز نشد. پیرزن کلید دیگری را از میان انبوهی کوپن وو چسب‌زخم داخل کیفش بیرون آورد، در باز شد و پیرزن با یک کیف و دو تا نون سنگک داخل شد. کفش‌هایش را درآورد و بی‌آنکه به خود زحمتی بدهد باد در را پشت سرش بست. نگاهی به ساعت انداخت، عقربه‌ی کوچک تازه رفته بود روی هفت، درست تشخیص نمی‌داد، نان‌ها را که می‌گذاشت لگدی هم به پیرمرد زد.
«تو هنوز خوابی؟ پاشو مرد، پاشو، الآنه که دیگه برن دادگاه.»
پیرمرد ابروهایش را درهم کشید هنوز مگس‌ها ول‌کنش نبودند.
«اومدی خانم؟ این مگس‌کش رو بده من، بابام رو سوختن.»
پیرزن صدایش را کلفت کرد: «مگس‌کش بخوره تو سرت، بچه‌مون داره طلاق می‌گیره، اون‌وقت تو.... پاشو یه کاری بکن، عجب پدری شدی!» نازنین زهرا از جایش بلند شد کف پایش را خاراند، هنوز گیج بود.
«چی گفتی، بی‌بی، یه بار دیگه بگو؟»
پیرزن زبانش را گاز گرفت.
«هیچی ننه، بیدار شدی، دردت تو سرم، بلند شو، ناشتایی آماده کردم، بلند شو.»
سرش را تکان داد و دوباره دراز کشید.
«نمی‌خوام.»
با موهایش بازی می‌کرد.
«بی‌بی، از بابا و مامانم خبر نداری؟ نگفتن کی می‌آیم؟»
بی‌بی سفره را پهن کرد.
«می‌آن ننه، می‌آن، بزار درست زیارت کنن، تو پاشو دست و صورتت رو بشور. عیبه آدم دیر بلندد شه، اون هم عیال ضعیفه.»
نازنین زهرا لبخندی زد.
«خداکنه زود بیان، معلوم نیست مامانی برام باربی خریده یا سیندرلا!»
 هوا روشن روشن شده بود و آفتاب مثل تشتی از طلای گداخته بر پشت بام می‌تابید.