بداهه‌نویسی: بی‌پردگی

نویسنده: افسانه‌ سلطانی

photo_2016-11-23_22-42-06


هوا دم کرده است. مثل این روزهای همیشه. عرق گرمی از زیر روسری‌ام سُر می‌خورد و می‌نشیند روی ابرویم. حافظ هم بدجور کفری شده. چمدان را هل می‌دهد رو به جلو. مأمور کنترل بلیت، بلیت‌هایمان را چک می‌کند و مهر می‌کند. سکوی ایستگاه پر از مسافر است. از شانس خوب ما واگن ۳ زیاد دور نیست. دوباره مأموری بلیت‌هایمان را چک می‌کند و می‌پرسد: «تهران پیاده می‌شین؟» حافظ جواب می‌دهد: «قم.» سوار می‌شویم.

-کاش یک کوپه نمی‌گرفتی حافظ.

-این‌جور راحت‌تریم عزیز.

-خوبیِ سفر قطار به اینه که هم‌کوپه‌ای داشته باشی!

-حالا این بار رو تحمل کن.

قطار حرکت می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم و می‌زنم به شعر خواندن.

«قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تکیه داده‌ام!»



حافظ دست می‌زند و گونه‌ام را می‌بوسد و می‌گوید: «مرحبا، خانم شاعر پیشه‌ام. خیره نگاه می‌کنم به چشم‌هایش.

- چیه؟

- حافظ، واقعاً با من خوشبختی؟

حافظ انگشت سبابه‌اش را می‌گذارد روی لب‌هایم.

-قراره خوش بگذرونیم. ناسلامتی سومین سال خوشبختی‌مونه.

-این مدت هیچی نگفتم، ولی...

انگشتش را محکم‌تر فشار می‌دهد. دستش را می‌گیرم و می‌بوسم. پیشانی‌ام را می‌گذارم روی انگشت‌هایش. قول داده‌ام به رؤیا، اما وسوسه‌ای مثل خوره افتاده به جانم که بگویم آن راز خواهری را. باد از لای پنجره می‌دود توی موهایم. حافظ دستش را می‌کشد.

- فکرهات رو بده دست همین باد. پنجره رو ببندمش، یادم نبود.

-بذار باز باشه. خودت می‌دونی که چی می‌گم.

-باشه عزیزم. اما بعدش تونل‌ها چی؟ پر از دوده می‌شی.

شیطنت نشسته در چشم‌هایش. می‌نشیند کف قطار. دستش را می‌برد توی موهای شرجی زده‌ام.

-خودت می‌دونی دیگه فقط تو... قول دادی عطیه، نبش خاطره‌ها ممنوع!

-آره، حافظ، اما کاش از این حافظه پاک می‌شد خیلی چیزها.

- عطیه جان. بس کن. تو رو به روح هر کی دوست داری، تو گفتی با قطار...

- آره خودم خواستم. باشه هیچی نمی‌گم. برو میوه‌ها رو بیار اصلاً.

حافظ سرم را می‌کشد به سمت خودش و می‌بوسد. بلند می‌شود و میوه‌ها را می‌گذارد دم دستم. شروع می‌کنم به پوست کندن سیب. حتی این سیب لعنتی هم با من درافتاده. چه سفرها که نرفتیم باهم. خنده‌های شما دوتا گوش قطار را کر می‌کرد. آخ، رؤیا. آخ، رؤیا، چه کردی با زندگی من. رؤیا، ببین حافظ یک کوپه‌ی کامل گرفته است، اما خبر ندارد تو تمام راه را همسفری با ما. کاش، به حافظ می‌گفتم عاشقی‌ات را. می‌گفتم دلیل نه گفتن‌هایت را، می‌گفتم آن اتفاق شوم سال‌های کودکی و جنگ را که مدام بر زندگی‌ات چنبره زد، و نخواستی دیگر هیچ‌وقت زندگی دو نفره را. عشقت را چال کردی و رفتی پیش عموی کویتی‌مان تا حافظ به من نزدیک‌تر شود. آخ، رؤیا، نمی‌دانی چقدر دوستش دارم، فقط همیشه می‌ترسم از اینکه من را در تو ببیند.

در کوپه را می‌زنند. سرم را بلند می‌کنم. حافظ در را باز می‌کند. رئیس قطار بلیت‌هایمان را پانچ می‌کند. مهمان‌دار می‌گوید: «اگر شام خواستیم سفارش بدهیم.» حافظ با لبخند شیرین همیشگی‌اش می‌گوید: «نه، عزیز. شام همراهمون هست. در را می‌بندد و می‌گوید: «یه آهنگ بذار، عزیزم. یک قاچ سیب می‌دهم دستش. گوشی را از کیفم بیرون می‌آورم و میان آهنگ‌هایم می‌گردم. بالاخره دکمه‌ی پخش را می‌زنم.

«کویر نشه دل‌های ما

مثل بارون شیم بباریم

دست‌های احساسمون رو

تو دست‌های عشق بذاریم... "


حافظ می‌گوید: «نزدیک اهوازیم.»