بداهه‌نویسی: سفر به یزد

نویسنده: مهناز ابراهیم‌زاده

photo_2016-11-23_22-04-54

میز را چیده بودم، برای چندمین بار به‌طرف آینه‌ی قدی رفتم و خودم را برانداز کردم. منتظر حامد بودم، کمی دیر کرده بود.

با یک ساعت تأخیر و دسته‌گلی زیبا از راه رسید. کیکی را که پخته بودم روی میز گذاشتم، و شمع را روشن کردم. حامد با گذاشتن بلیت قطار یزد روی میز حسابی غافل‌گیرم کرد. می‌دانست که خیلی دوست دارم یزد را ببینم. بلیت را از طریق تور خریده بود.

با کلی استرس رسیدیم راه‌آهن. مأمور ایستگاه را رد کردیم و به‌دنبال واگن به بلیت‌ها نگاه کردیم. چشم‌هایمان گرد شد. واگن من ۹ بود و مال حامد ۱۴٫  بلیت‌ها را به مأمور کنترل نشان دادیم و کمک خواستیم. با خونسردی نگاهی به بلیت‌ها کرد و گفت: «زیاد پیش می‌آد،  وقتی خرید اینترنتیه، این‌طوری هم می‌‌شه.» دلمان را خوش کرده بودیم که در طول سفر بیشتر هم را می‌بینیم. دلمان فضایی متفاوت از چاردیواری خانه را می‌خواست. اول به‌سمت واگن حامد رفتیم. واگن‌ها چهار نفره بود. هم‌سفرهای حامد سه زن بودند، و گویا یکی از آن‌ها به‌شدت منتظر حامد! با دیدن حامد بلند شد و گفت: «الهی خیر ببینی آقا، دختر هیجده ساله‌ی من افتاده بغل سه تا مرد. تا صبح خوابم نمی‌بره، اگه دخترم اونجا باشه.» چنان التماس می‌کرد که دل آدم کباب می‌شد. همسرم بلافاصله قبول کرد که جایش را با دختر آن خانم عوض کند. به طرف واگن ۹ رفتیم. خانمی مسن روبه‌روی من بود که همسرش چند واگن آن‌طرف‌تر بود. شوهرش همچنان دم در واگن ایستاده بود و رئیس قطار را می‌خواست. کم‌کم شروع کرد به داد زدن: «من نمی‌تونم زنم رو دوازده ساعت تنها بذارم. ما همه‌ی وسایلمون، غذامون باهمه...» هم‌کوپه‌ای‌ها تلاش می‌کردن مرد را متقاعد کنند که چاره‌ای نیست، ولی مرد مسن زیر بار نمی‌رفت. بغل‌دست من آقایی نشسته بود که تنها بود. حدود سی و پنج ساله به‌نظر می‌آمد. و روبه‌رویش مردی تقریباً چهل ساله.

برای شام دنبال حامد رفتم و باهم به رستوران قطار رفتیم. دو ساعتی را در رستوران و راهروی قطار گذراندیم. ساعت نزدیک دوازده بود که از هم خداحافظی کردیم و هر کدام به کوپه‌ی خود رفتیم. به‌جز مرد بغل‌دستی من همه خواب بودند.

آرام روی صندلی‌ام نشستم. عادت نداشتم که نشسته بخوابم. اولین بار بود که دوتایی با قطار به مسافرت می‌رفتیم. چرا حامد مشخصات قطار را نپرسیده بود؟ حالا تا صبح چه می‌کردم؟ در این افکار بودم که احساس کردم دستی روی ران چپم آرام نشست، وحشت کردم، مرد بغل‌دستی‌ام بود، بی‌اختیار نیم‌خیز شدم. نمی‌دانستم چه‌کار کنم؟ همه خواب بودند. دلم نمی‌خواست مزاحم کسی بشوم. فقط به‌سرعت از جایم بلند شدم و از کوپه بیرون آمدم، راه افتادم سمت کوپه‌ی حامد. ساعت از یک نیمه‌شب گذشته بود. حتماً حامد خواب بود. دوباره برگشتم و به‌طرف رستوران به راه افتادم. رستوران تعطیل شده بود.

نزدیک کوپه‌ی خودم بودم که چشمم دوباره به مرد بغل‌دستی‌ام افتاد که در راهرو قدم می‌زد. وحشت برم داشت. حتماً منتظر من بود. در همین حین مرد مسنی که شوهر هم‌کوپه‌ای‌ام بود را دیدم. با خوشحالی به‌طرفش رفتم و تا صبح در کنار پنجره باهم گپ زدیم...