حوری‌های من

 نویسنده: سعید جهانشاهی


گارسون از جاش تکون نمی‌خورد، هی نگاه می‌کرد. کریم هم یه پا به زمین کوفت، چوب کبریت رو تا ته چرخوند تو دندونش، دوباره یه آخ گفت و ادامه داد: «فرشید ببین اونجا رو، هوف بمیرم.» گارسون یه صبر زد. کونش رو خاروند. نور سینی‌ش افتاد رو میز. فضای رستوران پر شده بود از دود کباب و قلیون‌های دوسیب. کف بشقاب رو یه بو کشیدم و گفتم: «خوراک خودتن داداش.» دود قلیون رو فوت کرد تو صورتم، حلقه‌ای بود. سبیلاش رو یه لیس زد و گفت: «کره‌خر، یعنی می‌خوای بگی بچه مثبتی؟ ها، دماغ.» گارسون شنید. چهار‌پایه‌ش رو هل داد به عقب. سینی رو گرفت جلو چِشاش. کریم روش رو برگردوند. یه بِشکن چاشنی‌ش کرد و گفت: «چیه؟»

دو نفر بودند. هر دو  شال سبز و یه جور پالتو و با چکمه تنشان بود. صدای هورت کشیدن قهوه‌هاشون می‌چسبید بیخ گوش‌هامون. کریم گردنش رو کج کرد و گفت: «فرشید، ناموساً، ببینم می‌تونی مخ اون طرفی رو بزنی و شمارش رو بگیری؟» افتادم تو گوشی‌م، انگار نه انگار. کریم دستشو بالاگرفت: «دو تا قهوه.» صدای زینگ‌زینگ موبایل جیبش رو لرزوند. نگاهش رو انداخت رو قهوه‌ی سمت راستی و گفت: «آخ، چه رد ماتیکی داره! گوشی‌ش قطع شد.» گارسون اومد. قدش کوتاه بود، شاید نصف قد کریم. روبه‌رومون که وایستاد، کریم گفت: «بدجور نگاه می‌کنی! موچین داری؟ گارسون  قهوه‌ها رو گذاشت، یه پوزخند زد و گفت: «موچین واسه چی؟» کریم دودها رو ول داد تو صورتش: «واسه ابروهات می‌خوام، آخه خیلی ضایعن، خخخ.» گارسون  سرش رو تکون داد: «لااله الا الله.»

عقربه‌های ساعت دنبال هم بودن، کوچکه رو هفت بود، هفت شب. صدای خنده‌های جفتشون نگاه کریم رو چرخوند.

_جون.

سمت چپی لب‌هاش رو غنچه کرد. یه چشمک زد و سفارش قلیون داد. دست کردم تو کیفم و ایرانسلم رو برداشتم، همون سیم‌کارتی که بعضی موقع‌ها سربه‌سر کریم می‌ذاشتم و اون بدبختم هیچ حالی‌ش نبود، دوباره یه پیام از طرف مهناز واسش دادم و نوشتم: «اومدم نیاورون، تا هستم بیا، امشب دیگه می‌خوام ببینمت.» کریم ساده هم به چه ذوقی از جاش بلند شد و گفت: «داداش من دیگه باید برم، کاری نداری؟» گفتم: «کجا؟ هنوز که مخ نزدی!»

بیچاره خندید و گفت: «داداش من یه جا دیگه قرار دارم.»

خنده‌ی شیطنت‌باری کردم و همان‌طور كه نگاهم رو به موهای خرمایی‌شون دوخته بودم تو دلم گفتم: «مادر نزاییده  كسی که بخواد حوری‌های من رو از چنگم در بیاره.»