انگورهای شیرین                                

 روزی‌روزگاری مورچه‌ی ‌کوچلوی قشنگ و تنبلی به نام یاسا در خانواده‌ی بزرگی که همگی زیاد کار می‌کردند زندگی می‌کرد. هیچ‌كدام وقتی برای بازی و تفریح نداشتند، اما یاسا دوست نداشت کاری انجام بدهد. می‌گفت: «من غذای کمی احتیاج دارم، چرا باید هر روز مسافت زیادی را برای پیدا کردن غذا بروم.» خانواده‌اش به کمک او احتیاج داشتند، اما او بدون توجه به آنها بیشتر وقتش را به بازی می‌گذارند. خواهر بزرگترش گاهی كه می‌دید  یاسا دور از چشم بقیه‌ی خانواده مشغول بازی است، او را همراه گروهی از مورچه‌ها برای پیدا کردن غذا می‌فرستاد. یاسا برای اینکه کار نکند فكری به ذهنش رسید، اینكه تنها زندگی کند. بنابراین، یک روز، صبح زود، خانه را ترک کرد. او از خانه دور و دورتر شد. بعد از مدتی راه رفتن خسته و گرسنه شد، اما هر چه اطراف را نگاه می‌کرد چیزی برای خوردن نمی‌دید. 

نمی‌توانست به راه  رفتن ادامه بدهد. از یک بوته‌ی بلند بالا رفت. اطرافش را خوب نگاه کرد، اما هیچ بوته‌ای یا درختی که میوه داشته باشد یا روی زمین خوراکی افتاده باشد ندید. همان جا، روی یک برگ، خسته و گرسنه به خواب رفت. خواب می‌دید که کسی صدایش می‌کند، صدا بلند و بلندتر می‌شد: «یاسا کجایی؟ بچه‌ها دست جمعی دارند دنبال پیدا کردن غذا می‌روند تو هم بیا همراه آنها برو.» یاسا چشم‌هایش را باز کرد. خواهرش بود که او را صدا‌ می‌زد، اما ساکت ماند و مدتی منتظر شد تا از پیدا کردن او ناامید شود وبه خانه بازگردد. او از گرسنگی دل درد شده بود. از شاخه پایین آمد و به رفتن ادامه داد تا بالاخره به یک باغ انگور رسید. دوروبرش را نگاه کرد. کسی آنجا نبود. انگور خیلی دوست داشت و مدت زیادی هم بود که انگور نخورده بود. با اشتها شروع كرد به خوردن و گفت: «این خوشمزه‌ترین چیزی هست که تا به حال خوردم.» تصمیم گرفت آنجا بماند. غذایش کنارش بود و تنها‌یی را دوست داشت. و لازم نبود برای پیدا کردن غذا همراه دوستان و خانواده به جاهای دور برود و دوباره با غذا به خانه باز گردد. حالا او می‌توانست تمام وقت بازی کند و به همه جا سر بزند و اطراف را بگردد.

مدتی به گشت‌وگذار گذشت. فکر می‌کرد همه چیز خوب است، اما  به صداها حساس شده بود. به طرف هر صدایی که می شنید می‌رفت. انگار منتظر کسی بود، با اینکه هیچ کاری انجام نمی‌داد، اما خسته و کسل و بی‌حوصله بود. او فکر می‌کرد اگر کار نکند خیلی خوشبخت می‌شود، اما نمی‌دانست چرا با وجود این هم احساس خوشبختی  نمی‌کرد. کم‌کم برگ‌های انگور زرد می‌شدند و روی زمین می‌افتادند. هوا خنک‌تر شده بود. یک روز، بارانی شدید بارید. او زیر برگ درختی نشست تا خیس نشود اما سرتا پای او خیس آب شد. هیچ به فکر درست کردن خانه نیفتاده بود. بعد از باریدن باران، روی زمین پر از گل‌های رنگارنگ شد. كم‌كم گرسنگی به او فشار آورد، مجبور شد از بوته پایین بیاید و به سختی توی گل‌ها خودش را به یک خوشه‌ی انگور برساند. دیگر مزه‌ی انگور برایش خوشایند نبود، فقط برای رفع گرسنگی می‌خورد، چون هیچ چیز دیگری برای خوردن نداشت. به جاهای دورتری برای پیدا کردن غذا رفته بود، اما خوردنی‌ای پیدا نکرده بود. به یاد روزهایی افتاد که دست جمعی به دنبال غذا می‌گشتند و با هم صحبت می کردند، سربه‌سر هم می‌گذاشتند و می‌خندیدند، و همیشه غذاهای متنوع و خوشمزه می‌خوردند. مورچه‌ها به چند دسته تقسیم می شدند، هر گروه به سمتی می‌رفت آنها می‌توانستند خوراکی‌های لذیذ و مختلفی را پیدا کنند و با خود بیاورند. الآن هم‌بازی خودش شده بود، غذایش فقط انگور، خانه‌اش برگ درخت و هم‌صحبتش زمین و درخت بود. خب، با آنها صحبت می‌کرد، اما آنها زبان نداشتند كه جواب یاسا را بدهند. پس او تصمیم گرفت به خانه برگردد. یک برگ سبز از بوته کند و چند دانه‌ی انگور شیرین و آبدار و خوشرنگ رویش گذاشت و برگ را کشید. خیلی سنگین بود. او تمام زورش را جمع کرد تا آن را بکشد می‌خواست خانواده‌اش را با این میوه‌ها شاد کند، و همچنین کار بدش را جبران کند. مقداری از راه را رفته بود که دو سوسک براق و زیبایی که طلایی رنگ بودند را دید، به آنها سلام کرد، آن دو زیر بوته‌ای نشسته بودند و استراحت می‌کردند، با خوشرویی گفتند: «سلام، خسته نباشی، بیا کنار ما بشین، معلوم است که خسته شده‌ای.» یاسا دانه‌ی انگوری برداشت و به آنها داد. آن دو خوشحال شدند.  یكی از سوسك‌ها كه پیر بود گفت: «ممنون خیلی شیرین و خوشمزه‌اند.این همه انگور را کجا می‌بری.» یاسا گفت: «ما مورچه‌ها خانواده‌ی بزرگی داریم، که همه با هم هر روز به دنبال غذا می‌رویم، غذاها را انبار می‌کنیم، تا در زمستان که هوا سرد است برای پیدا کردن غذا، بیرون نرویم.» سوسک پیرسری تكان داد و گفت: «آفرین به تو» و رو كرد به بچه‌اش و گفت: «به دوستمان کمک کن و تا خانه‌اش این برگ را همراهش بکش.» یاسا از سوسک پیر تشکر کرد و با دوست جدیدش برگ را کشیدند، یاسا راه خانه را می‌توانست پیدا کند، چون مورچه‌ها با دقت به اطرافشان نگاه می‌کنند، و همیشه در حال پیدا کردن غذا هستند. آنها رفتند و رفتند تا یاسا از دور خانه را دید، خوشحال شد. به دوستش گفت: «نگاه کن، آنجا خانه‌ی ماست، ممنون که کمکم کردی، از اینجا خودم می‌روم، تو هم تا شب نشده پیش مادرت برگرد.» سوسک طلایی از او خداحافظی کرد و رفت. یاسا خیلی خسته شده بود، هم راه طولانی بود، هم میوه‌ها سنگین بودند، با خود گفت: «کمی دراز می‌کشم، خستگی‌ام كه بر‌طرف شد، دوباره راه می‌افتم.» بالای سرش پرنده‌ای زیبا در رفت‌وآمد بود، می‌نشست روی شاخه‌ی درختی و دانه‌ای را داخل دهان جوجه‌‌ی كوچكش می‌گذاشت و دوباره پر می‌زد. یاسا همان‌طور كه به پرنده نگاه می‌كرد خوابش برد.

گروهی از مورچه‌ها همان موقع كارشان تمام شده بود و داشتند با غذاهایی كه پیدا كرده بودند به خانه برمی‌گشتند كه یاسا را دیدند. خواهر یاسا هم همراهشان بود. خواهرش او را شناخت، و بغلش كرد، چند مورچه دیگر هم كمك كردند و برگ را تا خانه كشیدند. وقتی به خانه رسیدند، خواهر مهربانش او را به‌آرامى روى  تخت گذاشت تا بیدار نشود. یاسا آهسته توی تختش غلط زد و بعد احساس كرد صدای پچ‌پچی می‌شنود، صدای خنده‌های ریز، و جمله‌هایی مثل به‌به چقدر شیرین و خوشمزه است، چشم‌هایش را باز کرد، دید توی اتاقش است و روی تخت نرمش خوابیده. با صدای خنده و شادی اهل خانه لبخند قشنگی روی لبش نقش بست. بلند شد و کنار آنها رفت. همه از او تشکر کردند و گفتند: «از تو ممنونیم که راهی طولانی را رفتی و کلی انگور برایمان آوردی. خیلی وقت است که انگور نخورده‌ بودیم.» یاسا از آوردن آن انگورهای شیرین احساس غرور کرد و گفت: «برویم و بقیه‌شان را با هم به خانه بیاوریم.»