نام داستان: هفت سنگ

نویسنده: سمیرا گودرزی

photo_2016-11-05_23-5sasa6-01







_یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت. مامان، رسیدم به هفت. سنگ بعدی که بخوام بذارم روشون می‌شه چندمی؟ مامان، بعد از هفت چه عددیه؟

_یک.

_بعد دوباره دو؟

_ نمی‌دونم، آره. بعد سه، بعد تا هفت همین‌جور بشمار.

_مامان، اگه بازم به هفت رسیدم، و اون هلی‌کوپتر‌ها غذا نیاوردن، چی؟

_هیچی، یه سنگ دیگه برمی‌داری، تا دلت بخواد اینجا سنگ ریخته.

_مامان، اون‌ها که راه رو گم نمی‌کنن، ها؟

_نمی‌دونم.

_از اون‌ بالا همه رو می‌تونن ببینن، آره؟

_...

_مامان، کاش، این‌دفعه که بیان، بازم تفنگ گذاشته باشن تو جعبه‌ها. اون وقت می‌رم واسه‌ت پول و غذا می‌آرم. قول می‌دم، قول می‌دم مثل داداش هم نباشم، زود برمی‌گردم. مامان، می‌شه یه خورده دیگه بهم آب بدی. تشنه‌مه. مامان، با توام، مامان، چشم‌هات رو باز کن، من آب می‌خوام. مامان...