نام نمایشنامه: مسافر

نویسنده: فائقه کاتوزیان

صحنه: اتاقی از یک خانه‌ی روستایی. گوشه‌ی اتاق گهواره‌ای قرار دارد و روی آن توری انداخته‌اند. کنار گهواره روی میزی کوچک شیشه‌ی شیر و کهنه‌های تمیز گذاشته شده است. سمت چپ یک چرخ خیاطی قدیمی دستی است با پارچه‌هایی که کنارش روی زمین افتاده، و روبه‌روی آن توی رختخوابی پهن کسی خوابیده است. در باز می‌شود و زنی وارد می‌شود، کنار رختخواب می‌نشیند و به فرد خوابیده نگاهی می‌کند و بلند می‌شود و پشت چرخ خیاطی می‌رود. می‌نشیند و  جای پارچه را تنظیم می‌کند و شروع به چرخ کردن می‌کند. از صدای چرخ کردن کسی که خوابیده هراسان بیدار می‌شود.

مسافر: من کجام؟

زن: (سرش پایین است و هم‌چنان به چرخ کردن ادامه می‌دهد.) تو خونه‌ی من.

مسافر: وسایلم؟

زن به گوشه‌ی اتاق اشاره می‌کند و کوله‌ی مسافر را نشان می‌دهد. مسافر سریع بلند می‌شود و به سراغ کوله‌اش می‌رود و خالی‌اش می کند و وسایلش را بررسی می‌کند.

مسافر: خوبه. همه‌ش هست. حتی پول‌هام.

زن: ما فقیر هستیم، اما چشم به مال کسی نداریم.

مسافر: شما رو نگفتم، اون کسی که تو راه بهم داشت نزدیک می‌شد و...


زن: (وسط حرفش می‌پرد.) پسرم.

مسافر: واقعاً!

زن لحظه‌ای دست از چرخ کردن می‌کشد، پارچه را در می‌آورد و دوباره از سمت دیگرش زیر چرخ می‌گذارد، در همین حین، در باز می‌شود و دختر جوانی وارد می‌شود، نان تازه در دست دارد. سفره را از گوشه‌ی اتاق بر می‌دارد و پهن می‌کند و نان را وسط سفره می‌گذارد. زن دوباره شروع به چرخ کردن می‌کند.

دختر: بفرما سر سفره.

دختر دوباره بیرون می‌رود. مسافر جلو می‌آید لقمه‌ای کوچک برمی‌دارد و مزه می‌کند، و بعد تکه‌ای بزرگتری می‌کند و با اشتها می‌خورد. دختر تو می‌آید و این‌ بار سینی در دست دارد، توی سینی کتری و لیوان و قابلمه‌ا‌ی کوچک و سه کاسه قرار دارد. کنار سفره می‌نشیند و وسایل را توی سفره می‌چیند. شروع به سوپ کشیدن می‌کند.

دختر: مادر چرا نمی‌آی سر سفره؟

زن: باید تمومش کنم. برای خوردن وقت ندارم.

مسافر: (از سوپ می‌خورد.) خوشمزه‌س. (دوروبر اتاق را برانداز می‌کند و توجهش روی گهواره می‌ماند.) بچه کجاست؟

دختر: مرده. الآن ده سال می‌شه.

زن: بچه‌ی پسر بزرگم بود.

مسافر: همون که من رو آورد؟

دختر: نه، اون برادر دوم منه.

مسافر: (دست دختر را که حلقه دارد و برایش چای ریخته و جلویش گذاشته می‌گیرد) شوهرت کجاست؟

دختر: پیش برادرهام و بقیه‌ی مردها.

مسافر: می‌خوای بگی هیچ مردی اینجا نیست.

دختر: هیچ مردی. اون‌ها برای حفاظت از ما بیرون روستا هستن، دورتادور رو گرفتن.

مسافر: می‌تونن بهم کمک کنن؟

زن: که ردت کنن؟

مسافر حرفی نمی‌زند و فقط سر تکان می‌دهد.

دختر: تو هم داری فرار می‌کنی؟ مثل بقیه؟

مسافر: آره، دارم فرار می‌کنم.

دختر: از مأمورها؟

مسافر: از خودم.

مسافر دست از خوردن می‌کشد و عقب می‌رود.

دختر: دیگه نمی‌خوری؟

مسافر: نه، خیلی خوشمزه بود.

دختر لبخند می‌زند. زن برای لحظه‌ای از پشت چرخ بلند می‌شود و دختر جایش را می‌گیرد و به چرخ کردن ادامه می‌دهد. زن شروع به بسته‌بندی باقی مانده‌ی سوپ و نان می‌کند. از توی صندوق کمی لباس در‌می‌آورد و همه را می‌بندد.

زن: حاضره. (بقچه‌ای را که بسته، کنار در می‌گذارد.) کارت رو که تموم کردی برو. روغن برای چراغ یادت نره.

مسافر: یه چیزی بپرسم؟

زن: (به طرفش می‌آید و روبه‌رویش لحظه‌ای می‌ایستد.) درباره‌ی اینکه چرا گهواره‌ای که استفاده نمی‌شه رو جوری گذاشتیم که انگار قراره به زودی بچه‌ای توش بخوابه؟ (‌ضمن گفتن این دیالوگ به طرف گهواره می‌رود.)

مسافر: آره.

زن: (می‌نشیند و گهواره را تکان می‌دهد.) برای اینکه منتظریم.

دختر: (دست از چرخ کردن می‌کشد.) کجا می‌خوای بری؟ (کمی مکث) اگه مردها پرسیدن؟

مسافر: نمی‌دونم

زن: اینکه از کجا اومدی مهم نیست، اینکه کی هستی هم مهم نیست، اما اینکه می‌خوای کجا بری و می‌خوای کی بشی، این مهمه.

مسافر: بهش فکر نکردم.

دختر: اینجا متوجه گذر زمان نمی‌شی، پس فکر کن.

مسافر: حداقل من حرکت می‌کنم. ولی شما ها چی؟

زن: کار تو اسمش حرکت نیست، دنبال باد دویدنه.

مسافر: نکنه می‌خوای بگی باید برگردم.

زن: هیچ‌وقت به عقب برنگرد. زن لوط رو به یاد بیار. هیچ‌وقت در هوس گذشته و جایی که ازش بیرون اومدی نباش. زندانی‌ای  نباش که عاشق زندانش می‌شه.

مسافر: تو این راهی که اومدم تنها کسایی بودین که نپرسیدین کی هستم.

دختر: خب، به ما ربطی نداره. اگر بپرسیم، قضاوت پیش می‌آد و ما داور تو نیستیم. یعنی هیچ‌کس نمی‌تونه داور دیگری باشه.

مسافر: تا کی می‌تونم اینجا بمونم؟

زن: تا وقتی که مسافر بعدی برسه.

مسافر: خب، کی؟ ظاهراً شما یه چیزایی رو قبل از اینکه اتفاق بیفته می‌فهمین.

زن: ولی بهت نمی‌گم. نمی‌خوام هول بشی. اما فکر هم نکن تا آخر دنیا برای فکر کردن وقت داری.

صدای نوای شیپور از دور می‌آید.

دختر: وقتشه. دارن علامت می‌دن. باید چیزایی که خواستن رو براشون ببرم.

مسافر: کی برمی‌گردی؟

دختر: خیلی زود.

دختر بقچه را برمی‌دارد و می‌رود، و زن دوباره پشت چرخ می‌نشیند

مسافر: چیزه...

زن: کار تمومی نداره. کشاورزها رو دیدی؟

مسافر: نه.

زن: وقتی کشاورز داره شخم می‌زنه، حتی یه لحظه هم سر برنمی‌گردونه. از همون موقع هم مزرعه‌ رو می‌بینه که آماده‌ی درو کردنه.

مسافر: چه جالب.

زن: بچه که بودم یه معلمی اینجا بود. عاشق شعر بود، از تمام درس‌هایی که بهم داد، این دو جمله یادم مونده: «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.» یکی ‌دیگه‌ش هم: «و کسی نمی‌دانست نام آن کبوتر غمگین که از قلب‌ها گریخته ایمان است.»

مسافر: فروغ فرخزاد، من دیوونه‌شم.

زن: دیوونه بودنش کافی نیست. باید عمل کنی.

مسافر: کدام قله، کدام اوج، مرا در خود پناه دهید، ای زنان ساده‌ی کامل.

زن: اجازه ندادن اینجا بمونه، مردها یه طومار امضا کردن و بیرونش کردن. روزی که رفت، آخرین باری بود که گریه کردم.

مسافر: من مردهای اینجا رو نشناختم.

زن: اون نسل همشون مردن، پدر خودم هم از اون‌ها بود. اما شوهرم، نه. پدر شوهرم هم، نه.

مسافر: شوهرتون؟

زن: جنگ.

مسافر: متأسفم.

زن: افتخار می‌کنم که زنش بودم، مادر بچه‌هاش بودم و حالا بیوه‌شم.

مسافر: من کدوم سمت برم؟

زن: واقعاً می‌خوای بهت بگم؟

مسافر: آره، نشونم بده.

زن: برو به سمت شرق.

مسافر: چرا شرق؟

زن: تو مدرسه پس چی یاد گرفتی؟

مسافر: خب، خیلی چیزها.

زن: برای اینکه آفتاب از شرق طلوع می‌کنه.

مسافر: آفتاب از شرق طلوع می‌کنه، آره. آفتاب از شرق طلوع می‌کنه.

زن: (دست از چرخ کردن می‌کشد.) لباست حاضره. بیا بپوش.

ردایی را به دختر نشان می‌دهد. یک لباس آبی است.

مسافر: (لباس رویش را در می‌آورد و ردا را می‌پوشد.) چه اندازه‌س. ممنون.

زن: حالا می‌تونی بری. به امید دیدار.

مسافر: شما منتظرم بودین؟

زن: (لبخند می‌زند.) من همیشه منتظرم.

مسافر: (کوله‌اش را برمی‌دارد و می‌اندازد. دست به گردن می‌برد و گردنبند طلایش را باز می‌کند و به زن می‌دهد. زن می‌خواهد قبول نکند، اما مسافر اصرار می‌کند.) برای بچه‌ای که بخواد دنیا بیاد.

زن: حتماً به دنیا می‌آد.

در را باز می‌کند و می‌رود. زن پارچه‌ای جدید از صندوق در می‌آورد و روی زمین پهن می‌کند. قیچی را برمی‌دارد و شروع به بریدن می‌کند.