نام داستان: قایم‌موشك‌بازی

نویسنده: آذر بنی‌اسدی



در یك مزرعه‌ی بزرگ و زیبا، خروس قشنگی كه فكر می‌كرد از همه باهوش‌تر است زندگی می‌كرد. اسم او زانا بود. در یك روز گرم تابستان كه مرغ و خروس‌ها حوصله‌شان سر رفته بود، بچه‌های مزرعه‌دار از داخل خانه با سروصدای زیاد بیرون آمدند. یكی چشم گذاشت و بقیه قایم شدند. زاناخروسه كمی فكر كرد و گفت: «بیاید ما هم قایم‌موشك بازی كنیم.» همه قبول كردند. یك مرغ سفید و زیبا هم چشم گذاشت تا بقیه قایم شوند. زاناخروسه دنبال جایی برای قایم شدن می گشت كه دید آقا سگه از توى لانه‌اش بیرون آمده و زیر سایه‌ی درختی خوابیده، پس یواشكی توی لانه‌‌ای كه حالا خالی بود قایم شد. مرغ سفید تا بیست شمرد بعد گفت: «آمدم.»  بعد از آن هم گشت و همه را پیدا كرد، به‌جز زاناخروسه كه برای پیدا كردنش همه‌ی حیوانات مزرعه كمك كردند. برای بار بعدی یك مرغ زیبای طلایی چشم گذاشت. زاناخروسه گفت: «باید جایی قایم شوم كه كسى نتواند پیدایم كند، این‌طوری برنده می‌شوم و ثابت می‌كنم كه از همه باهوش‌تر هستم.» برای همین، از روى حصار مزرعه بیرون پرید. دنبال جایى براى قایم شدن مى گشت كه روباهى را، كه از پشت بوته ای به مزرعه خیره شده بود، دید.

 

 اما روباه زاناخروسه را ندید، آرام‌آرام به‌سمت پرچین رفت و به داخل مزرعه پرید، و دنبال مرغ و خروس‌ها كرد. صاحب مزرعه با سروصداى آنها بیرون آمد و با كمك بچه‌هایش روباه را فرارى داد. روباه بعد از اینكه از دست مزرعه‌دار فرار كرد و خود را به بیرون رساند، زانا خروسه را دید، روباه كه گرسنه بود به او حمله كرد. زاناخروسه از لابه‌لاى درخت‌ها شروع كرد به دویدن تا توانست به بالاى درختى بپرد، اما آن درخت كوتاه بود. روباه عقب‌عقب رفت تا از روى درخت بپرد، اما به شاخه‌ها خورد و تیغ‌هاى درخت در بدنش فرو رفت. او دوباره تلاش كرد و توانست از روى درخت بپرد كه زانا خروسه سرش را پایین گرفت و او از روى سرش رد شد. زانا خروسه از فرصت استفاده كرد و از درخت پایین پرید، و در همین حال قوقولى قوقو مى‌كرد و كمك مى‌خواست، اما او داشت از مزرعه دور می‌شد و روباه هم دنبالش مى‌دوید. زاناخروسه همانطور كه فرار می‌كرد به درخت‌ها نگاه مى‌كرد تا درخت بلندى پیدا كند. از دور درخت بزرگى دید، به طرفش دوید، و در اولین فرصت روى او پرید. حالا دست روباه به او نمى‌رسید. روباه در حالى كه از خستگى نفس‌نفس می‌زد گفت: «من پیدات كردم.» زاناخروسه یك نفس عمیقی كشید تا بهتر بتواند حرف بزند و با تعجب گفت: «یعنى چى كه من رو پیدا كردى؟» روباه گفت: «شما توى مزرعه قایم‌موشك بازى مى‌كردید، من هم اومدم تا با شما بازى كنم، ولی مزرعه‌دار من رو بیرون كرد. حالا چشم بگذار تا من قایم بشم.» زاناخروسه قبول كرد و گفت: «من همین بالا چشم می‌گذارم، تو هم قایم شو.» روباه پشت بوته‌اى پنهان شد. زانا خروسه خواست زرنگى كند، پایین پرید و با سرعت به طرف مزرعه دوید، اما روباه ناگهان از پشت بوته بیرون آمد. زاناخروسه از ترسش تند برگشت و دوباره روى همان درخت پرید. روباه گفت: «چرا روى درخت رفتى.» زاناخروسه با ترس گفت: «تو دشمن من هستى، من با تو بازى نمى‌كنم.» روباه باعصبانیت گفت: «من اینجا می‌مانم، كار دیگرى هم ندارم كه انجام بدهم. هر وقت كه نظرت عوض شد بیا با هم بازى كنیم.» شب شد. هر دو در حالی كه خسته و گرسنه بودند خوابیدند. هنگام صبح زاناخروسه حال آواز خواندن در صبحگاه را نداشت. از گرسنگى سرش گیج رفت و نزدیك بود از بالاى درخت پایین بیفتد. او از آن بالا مزرعه را مى‌دید، همه شاد و خوشحال دانه مى‌خوردند، مى‌گشتند و آزاد بودند در حالی كه او بالاى درخت اسیر روباه بدجنس شده بود. در همین حال، گنجشك كوچكى روى شاخه‌اى از درخت نشست، كمی  توت خورد و بعد پرواز كرد. زاناخروسه از ناراحتى زیاد متوجه توت‌ها نشده بود. او شروع به خوردن كرد، از این شاخه به آن شاخه مى‌پرید و توت‌هاى آبدار و رسیده را مى‌خورد. روباه كه دید او خیال پایین آمدن ندارد، غذایش هم كنارش هست از نشستن و منتظر ماندن خسته شد و دنبال غذاى دیگرى رفت. زاناخروسه متوجه رفتن روباه نشد. فكر مى‌كرد پشت بوته‌اى پنهان شده است. هوا گرم بود و حوصله‌اش هم سر رفته بود. با خود گفت: «بهتر است آواز بخوانم شاید مزرعه‌دار صدایم را بشنود،» و شروع به خواندن كرد: «قوقولى قوقو، قوقولى قوقو...» كمی كه خسته شد یك دانه توت رسیده خورد و بلندتر آواز خواند. این كار را آن‌قدر ادامه داد تا صدایش گرفت و گلو درد شد، اما مزرعه‌دار صدایش را نشنید و كسى به كمكش نیامد. از طرف دیگر روباه دنبال غذاى دیگرى رفته بود با شنیدن صداى او وسوسه شد؛ این‌قدر زاناخروسه قشنگ آواز می‌خواند كه او برگشت و از پشت بوته‌اى به زاناخروسه نگاه مى‌كرد. عصر كه شد، زاناخروسه، كه هیچ نشانی از روباه ندید، مطمئن شد كه روباه رفته است. از شاخه پایین پرید و باخیال راحت به طرف مزرعه به‌راه افتاد و از زرنگى و هوش و صبر و حوصله‌ی خودش تعریف مى‌كرد كه از پشت سرش صدایی شنید. برگشت و دید چند بوته تكان خورد، خواست بدود كه روباه بیرون پرید و پاى او را گرفت. زاناخروسه بال‌هایش را باز كرد و شروع كرد تندتند بال زدن، اما روباه محكم‌تر پاىش را گرفت. روى یكى از درختان بلند دو كلاغ خانه داشتند، كه از روز قبل تمام ماجرا را دیده بودند. دلشان به حال زاناخروسه سوخت. به همدیگر گفتند: «بهتره به این خروس بیچاره كمك كنیم.» دو كلاغ به روباه حمله كردند. یكى از كلاغ ها با چنگال‌هایش محكم كمر روباه را گرفت و نوكش زد. دیگری هم دور او چرخید و هر جایی را كه گیر ‌آورد نوك ‌زد. زانا هم تندتر بال زد. روباه كه دردش گرفته بود داد كشید و شكارش از دهانش بیرون افتاد. زاناخروسه لنگ‌لنگان به طرف مزرعه دوید. یكى از كلاغ‌ها صدایش كرد و گفت: تو پرنده‌اى، بپر روی درخت. زانا هم همین‌ كار را كرد. كلاغ ها كه خیالشان راحت شد، روباه را رها كردند و كنار او نشستند. زانا با صداى گرفته‌ای از آنها تشكر كرد. یكى از كلاغ‌ها گفت: «من به مزرعه می‌روم و كمك می‌آورم.» اما كلاغ دیگر كنارش ماند تا تنها نباشد.

 مزرعه‌دار براى مرغ و خروس‌ها دانه مى‌ریخت، ظرف آب آنها را تمیز می‌كرد و دوباره پرشان می‌كرد. كلاغ بالاى سر او قار‌قار ‌كرد. مزرعه‌دار فكر كرد كه او هم گرسنه است و برایش دانه ریخت، اما كلاغ نخورد و هرجا كه مزرعه‌دار می‌رفت بالاى سرش قارقار می‌كرد. مزرعه‌دار كه نمی‌فهمید كلاغ چه می‌گوید كارش كه تمام شد داخل خانه رفت. كلاغ روى لانه‌ی آقا سگه نشست و همه‌ی حیوانات دور او جمع شدند. آقا سگه پرسید: «چى شده؟ چرا این‌قدر پریشونی؟» كلاغ قضیه زاناخروسه و روباه را تعریف كرد و كمك خواست، اما او را با زنجیر بسته بودند و نمی‌توانست از مزرعه بیرون بیاید و كمك كند. كلاغ پیش زاناخروسه برگشت و ماجرا را تعریف كرد. زاناخروسه خیلى ناامید شده بود و فكر می‌كرد دیگر نمى‌تواند از دست روباه نجات پیدا كند. كلاغ فكرى به ذهنش رسید. مسیر درخت تا مزرعه را دوباره پرواز كرد و گفت: «از اینجا تا مزرعه زیاد هم دور نیست. اگر از روى یك درخت به درخت بعدى بپرى، مى‌توانى به مزرعه برسى.» زاناخروسه قبول كرد. از یك شاخه به شاخه‌ی دیگر و از یك درخت به درخت دیگر مى‌پرید و آرام با صداى گرفته تعدادشان را مى‌شمرد: «یك درخت، دو، سه، چهار، پنج، شش.» خیلى خسته بود. شب قبل خوب نخوابیده بود، گلویش و یكى از پاهایش خیلى درد می‌كرد، اما دو كلاغ كنارش بودند و همراه او مى‌پریدند و دلدار‌ی‌اش مى‌دادند. زانا خروسه خیلى خوشحال بود كه آنها كنارش هستند. پس برای رسیدن به خانه تلاش كرد، اما روی درخت نوزدهم كه پرید، دید بقیه درخت‌ها كوتاه هستند. روباه هم پایین درختان راه می‌رفت و آنها را نگاه می‌كرد و منتظر بود كه خروس پایین بیفتد. اگر روى آنها مى‌پرید روباه با یك حركت مى‌توانست او را بگیرد. شب شده بود وهوا تاریك بود. زاناخروسه خسته و ناامید روى شاخه نشسته بود . كلاغ‌ها گفتند: «ناراحت نباش.» و به فكر فرو رفتند. شكم زانا خروسه از گرسنگى صدا می‌داد. یكى از كلاغ‌ها به مزرعه رفت و برایش دانه آورد، آن یكى هم برایش از چند درخت آن‌ورتر توت چید. با خوردن غذا حالش بهتر شد. یكى از كلاغ‌ها كه فكری به ذهنش رسیده بود با خوشحالى گفت: «آهان، فهمیدم. آواز بخوان. خیلى به مزرعه نزدیك هستیم. مزرعه‌دار هم بیرون است و با برس اسب سفید نقره‌اى را تمیز می‌كند.» زانا خروسه شروع به خواندن كرد. او با صداى گرفته گفت: «قوقو...» بعد با بالش گلویش را گرفت. كلاغ گفت: «نگران نباش، ما كمكت مى‌كنیم.» كمی فكر كرد و دوباره گفت: «چهار تا درخت بیشتر نمانده است. تو تندتند بال بزن و از روى درخت‌ها بپر، و روى هیچ درختى استراحت نكن. در غیر این صورت روباه تو را می‌گیرد. روباه گوش‌هایش را تیز كرده بود تا حرف‌هاى آنها را بشنود، اما آنها خیلى یواش حرف می‌زدند. زاناخروسه بال‌هایش را باز كرد و تندتند بال زد و از روى درخت‌ها یكى‌یكى پرید. روباه هم شروع كرد به پریدن روى درخت‌ها، تا او را بگیرد. روباه نزدیك بود كه زانا خروسه را بگیرد، اما دو كلاغ به طرف روباه رفتند و روى او نشستند و تا توانستند نوكش زدند: یك نوك به سرش، یك نوك به پایش، به كمرش و به گردنش. روباه با این وجود سعی می‌كرد كه دنبال خروس برود و در حال پریدن از روى بوته‌ای وسط یكى از آنها گیر كرد و تیغ‌هاى بوته در بدنش فرو رفت. او سعى مى‌كرد كه خودش را از لابه‌لاى شاخه‌ها بیرون بكشد كه زاناخروسه روى حصار مزرعه پرید. دو كلاغ هم پرواز كردند و كنارش نشستند. زاناخروسه سرش را براى تشكر تكان داد و كلاغ‌ها  هم به‌طرف خانه‌شان پرواز كردند و رفتند. او لنگ‌لنگان با خستگى و پشیمانى به لانه‌اش رفت، اما از اینكه دو دوست خوب پیدا كرده بود خوشحال بود. حالا با خیال راحت می‌توانست در كنار بقیه بخوابد. روباه هم كه دیگر نمی‌توانست كاری كند از شكار خروس منصرف شد، و با كلی تلاش از لابه‌لاى شاخه‌ها بیرون آمد و خسته و گرسنه و زخمى راهی خانه‌اش شد.