هویج‌هاى بزرگ‌تر و آبدارتر

نویسنده: آذر بنی‌اسدی

فرهاد كتابى از كتابخانه برداشت تا براى خواهر و برادرهاى خود بخواند. آنها مهمان داشتند و بچه‌ها خیلى شلوغ مى‌كردند، بین مهمان‌ها توپ‌بازى مى‌كردند و دنبال هم مى‌دویدند. او همه‌ى بچه‌ها را به حیاط زیر درخت گردو برد. درخت بزرگ و بلند بود و تنه‌ى قوى داشت. بچه‌ها از درخت گردو بالا رفتند و هركدام از بچه‌ها براى خودشان یك دانه گردو چیدند و شروع به خوردن كردند. فرهاد هم روى یكى از شاخه‌هاى بزرگ نشست و كتاب را باز كرد و شروع كرد به خواندن.





وردا خرگوشه در دهكده‌ای كوچك و سرسبز زندگى مى‌كرد. همیشه به مامان خرگوشه در كارهاى خانه كمك مى‌كرد. جارو مى‌كرد، ظرف مى‌شست، تعمیر كردن وسایل خانه را هم دوست داشت. مثلا،ً اگر در كابینت خراب می‌شد، جعبه‌ابزار را برمى‌داشت و درستش می‌كرد. براى همین، خیلى چیزها بیشتر از بچه‌هاى هم‌سنش مى‌دانست. او پنج خواهر و برادر كوچكتر و دو برادر و خواهر بزرگتر از خودش داشت. خواهرش ازدواج كرده بود و در دهكده‌اى نزدیك به آنجا زندگى مى‌كرد. خانه‌ی آنها خیلى بزرگ بود. همه‌ى بچه‌ها براى خودشان اتاق جداگانه داشتند. روبه‌روى خانه‌شان مزرعه‌ى بزرگى بود كه در آن هویج مى‌كاشتند. او همیشه همراه مامان خرگوشه به مزرعه مى‌رفت و به او كمك مى‌كرد. در همسایگی‌شان خانم خرگوشه زندگى می‌كرد كه تنها بود، شلوغى را دوست نداشت و همیشه از سروصداى بچه‌ها به مامان خرگوشه شكایت مى‌كرد. او هم روبه‌روى خانه‌اش مزرعه‌اى داشت كه در آن هویج مى‌كاشت. گاهى اوقات عصرها مامان خرگوشه و خانم خرگوشه كنار هم مى‌نشستند و چاى و كلوچه مى‌خوردند.


كاشت هویج

فصل بهار بود. مامان خرگوشه با كمك وردا زمین را شخم مى‌زدند، تا خاك نرم‌تر شود. بعد كود پُتاس[1] مى‌دادند و زمین را آبیارى مى‌كردند تا براى كاشت هویج آماده باشد. چند روز بعد موقع كاشتن بذرها بود. وردا مقدارى از بذرها را از مامان خرگوشه مى‌گرفت و بادقت به آنها نگاه مى‌كرد. دانه‌های كوچكی كه خاكستری و سبز بودند. وردا آنها را بو كرد، خیلى خوش‌بو بودند. آنها خار داشتند و به خاطرهمین به هم چسپیده بودند. او مثل مامان خرگوشه آنها را به هم مى سایید[2] كه از هم جدا شوند و بعد در زمین مى‌كاشت. وردا از مادرش پرسید: «هویج‌ها چه موقع جوانه مى‌زنند و بزرگ مى‌شوند كه بتوانیم بخوریمشان.» مامان خرگوشه گفت: «تا پاییز باید صبر كنى.» وردا اخم‌هایش توی هم رفت و گفت: «یعنى شش ماه باید صبر كنیم. مامان خرگوشه خندید و گفت: «بله، خیلى طول مى‌كشد تا هویج‌ها رشد كنند و بزرگ شوند.» وردا گفت: «این بذرها خراب نمى‌شوند.» مامان خرگوشه همان‌طور كه كارش را ادامه می‌داد گفت: «نه عزیزم. این بذرها مى‌توانند مدتها در زمین بمانند بدون اینكه خراب شوند. ما باید هر روز بیاییم و علف‌هاى هرز را بیرون بیاوریم، به زمین به‌موقع آب بدهیم، و وقتى كه جوانه زدند، از آفت‌كش‌ها استفاده كنیم تا حشرات محصول ما را نخورند و خراب نكنند. وردا از مامان خرگوشه پرسید: «چند نوع هویج داریم؟ مامان خرگوشه هم جواب داد: «شش نوع هویج داریم. هویجى كه ما داریم نارنجى رنگ است، اما هویج‌هایى هم به رنگ زرد، سفید، قرمز، بنفش، بنفش خیلى تیره كه به سیاه می‌زند هم داریم. وردا گفت: «چرا رنگ‌هایشان با هم فرق دارد؟» مامان خرگوشه گفت: «به‌خاطر آب‌وهوا و همین‌طور به خاك و جنس زمین هم بستگى دارد.» خانم خرگوشه هم توی زمینش بود و كار مى‌كرد. او وردا را صدا زد و گفت كه برایش آب ببرد. وردا هم از توى خانه یك لیوان آب براى خانم خرگوشه برد. دید كه خانم خرگوشه بذرها را از هم جدا نمى‌كند و آنها را در علف‌هاى هرز مى كارد. به خانم خرگوشه گفت: «مى‌خواهید در بیرون آوردن علف‌هاى هرز به شما كمك كنم. خانم خرگوشه كه خیلى تنبل بود و زیاد به زمینش رسیدگى نمى‌كرد با خستگى گفت: «نه، لازم نیست. شما وقتتان را تلف مى‌كنید.» وردا گفت: اگر بذرهای بهم چسپده را بكارید محصولتان خراب می‌شود، اما خانم خرگوشه او را مسخره كرد و گفت: «من خودم را مثل شما به زحمت نمى‌اندازم. فقط باید این بذرها را بكاریم و به زمین آب بدهیم خودشان رشد مى‌كنند. بهار و تابستان گذشت. هر روز صبح‌ها وردا زودتر از بقیه بچه‌ها بیدار می‌شد‌. او مى‌دید كه مامان خرگوشه در زمین كار مى‌كند. براى بچه‌ها صبحانه آماده مى‌كرد و به زمین مى‌رفت تا به مامان خرگوشه كمك كند.

 

هیزم براى شومینه

 فصل پاییز بود و هوا سرد و سردتر می‌شد. مامان خرگوشه به وردا گفت: «با برادرت دودكش را تمیز كنید، از توى انبار هم هیزم بیاورید تا امشب شومینه را روشن كنیم. هیزم‌ها كم بودند، وردا همه‌ى آنها را در شومینه ریخت تا خانه گرم شود. روز بعد مامان خرگوشه به بازار رفت تا هیزم بخرد، اما مرد هیزم‌فروش سرما خورده بود و آن روز به مغازه نیامده بود‌. پس مامان خرگوشه بدون هیزم به خانه برگشت. شومینه خاموش بود و هواى خانه خیلى سرد بود. بچه‌ها مجبور بودند چندین لباس روى هم بپوشند تا سردشان نشود. با این حال موقع خواب هر كدام دو سه  پتو روى خودشان انداختند. روز بعد مامان خرگوشه دوباره براى خرید هیزم به بازار رفت. وردا به انبارى رفت و دو تا صندلى و میز كوچكى كه پایه‌هایشان شكسته بود را پیدا كرد و به خانه برد، و شومینه را با آنها روشن كرد. همه‌ی بچه‌ها دور شومینه جمع شدند تا گرم شوند. مدت كوتاهى گذشت، چوب‌ها تمام شدند و خانه سرد شد. وردا توى فكر بود، به دوروبر خود نگاه كرد. فكرى به ذهنش رسید. بچه‌ها كه داخل خانه بودند از روى سقف سروصدا ‌شنیدند. انگار كسى روى سقف راه مى‌رفت. همه خیلى ترسیده بودند. مامان خرگوشه هنوز نیامده بود. برادر بزرگترشان از خانه بیرون آمد، كنار در چند تخته خوب افتاده بود. از نردبانى كه به دیوار خانه تكیه داده شده بود بالا رفت. وردا روى پشت بام بود، و در حال درآوردن چوب‌هاى سقف بود. برادرش گفت: «چكار مى‌كنى؟» وردا گفت: «خوب شد كه آمدى. خسته شدم، بیا كمكم كن، تا این تخته ها را در بیاورم.» برادرش با تعجب گفت: «چرا سقف را خراب مى‌كنى؟» وردا همان‌طوركه عرق روی پیشانی‌اش را پاك می‌كرد گفت: «بچه‌ها سردشان است و مامان خرگوشه هنوز نیامده. حتماً مثل دیروز هیزم پیدا نكرده. من این چوب‌ها را براى گرم كردن خانه بیرون مى‌آورم.» برادرش گفت: «درسته كه هوا خیلى سرده، اما این دلیل نمى‌شود كه سقف را خراب كنى، اما وردا بدون توجه به حرف‌هاى برادرش به كار خود ادامه داد. برادرش دید كه این جورى نمى شود. دست او را گرفت و او را بلند كرد و گفت: «بیا پایین برویم.» وردا دست خود را بیرون كشید و گفت: «من چوب‌هاى سقف اتاق خودم را بیرون مى‌آورم و كارى به بقیه اتاق‌ها ندارم.» اما برادرش با زور او را پایین آورد. هوا تاریك شده بود كه مامان خرگوشه آمد. بچه‌ها را صدا زد و گفت: «بیایید هیزم‌ها را داخل انبارى ببریم. همه‌ی بچه‌ها لباس گرم پوشیدند و هیزم‌ها را یكى‌یكى از داخل گارى به انبارى بردند. بعد از تمام شدن كار، مامان خرگوشه به صاحب گارى پول داد و چند هیزم را به داخل خانه آورد تا شومینه را روشن كند كه دید خانه خیلى گرم هست و چند تخته چوب صاف كنار شومینه افتاده. با تعجب پرسید: «این تخته‌ها را از كجا آوردید.» وردا با خوشحالى گفت: «چون دیر كردى، من فكر كردم مثل دیروز نتوانستى هیزم پیدا كنى، هوا هم خیلى سرد بود، براى‌اینكه بچه ها سرما نخورند، چند تا از تخته‌هاى سقف اتاقم را كندم.» مامان خرگوشه با تعجب به وردا نگاه ‌كرد و باعجله به طرف اتاق او رفت و دید كه سقف اتاق سوراخ هست. در همین هنگام باران شروع به باریدن كرد و هر لحظه شدید‌تر از قبل شد. او به اتاقش رفت و چند تا از اسباب‌بازى‌هایش را كه روى زمین بودند برداشت، و روى صندلى كنار شومینه نشست. مامان خرگوشه با ناراحتى در اتاق را بست و گفت: «همه چكمه‌هایتان را بپوشید.» خودش هم چكمه‌هایش را پوشید، و با كمك هم قالیچه‌ها راجمع كردند و روى میز نهارخورى گذاشتند تا خیس نشوند. بچه‌ها به اتاق‌هایشان رفتند و اسباب بازى‌هایشان را روى تختشان گذاشتند. لباس‌هاى طبقه‌هاى پایین كمد لباسىشان را هم روی تختشان گذاشتند. بعد همه خسته روى صندلى‌هاى كنار شومینه نشستند. باران شدید بود و آب از زیر در اتاق وردا به داخل اتاق‌ها رفت و كف خانه پر از آب شد. مامان خرگوشه و بچه‌های بزرگ‌تر روى صندلى‌هاى دور شومینه نشستد، اما خواهر و برادرهاى كوچك‌تر وردا به بهانه‌هاى مختلف از روى صندلی‌شان بلند مى‌شدند تا آب‌بازى كنند. وردا اسباب‌بازى‌هایش را محكم بغل كرده بود و از روى صندلى تكان نمى‌خورد. مامان خرگوشه دید كه لباس‌هاى بچه‌هایی كه توى آب راه مى‌روند خیس شده و چكمه‌ی یكى از بچه‌ها هم سوراخ است و آب توى چكمه‌اش می‌رود. پس تصمیم گرفت كه خانه‌ی خانم خرگوشه بخوابند و از بچه‌ها خواست كه آنجا سروصدا نكند و بچه‌هاى خوبى باشند. همه باهم به خانه‌ی خانم خرگوشه رفتند و مامان خرگوشه قضیه سقف را براى خانم خرگوشه تعریف كرد‌. خانم خرگوشه خسیس بود براى همین نگفت هروقت هیزم نداشتید از من بگیرید. آن شب بچه‌ها بالا و پایین مى پریدند و دنبال هم مى‌كردند. خانم خرگوشه هم غرغر مى‌كرد. وردا بلند شد و گفت: بچه ها بیایید كلاغ پر بازى كنیم. بچه‌ها خوشحال شدند و به صورت دایره نشستند ودستهایشان را روى زمین گذاشتند. وردا گفت: «كلاغ پر.» همه انگشت اشاره‌شان را بالا بردند و دوباره دستشان را پایین آوردند. وردا گفت: «گنجشك پر.» همه دستشان را بالا بردند. و بعد گفت: «موش پر.» بچه‌هاى كوچك‌تر كه خوب این بازى را بلد نبودند دستشان را بالا بردند. وردا خندید و گفت: «موش كه پر نداره، خودش خبر نداره.»

 

حیله‌ی خانم خرگوشه

 یك روزی خانم خرگوشه و مامان خرگوشه كنار شومینه نشسته بودند. خانم خرگوشه چاى و كلوچه مى‌خورد. مامان خرگوشه هم كلاه خیلى كوچكى مى‌بافت. بچه‌ها یكى یكى مى‌آمدند و مى‌پرسیدند: «این كلاه را براى كى مى‌بافى؟ ما هم مى‌خواهیم.» مامان خرگوشه با لبخند مى‌گفت: «براى همه‌تان مى‌بافم.» یكى رنگ زرد دوست داشت، و دیگری می‌گفت كه قرمز قشنگ‌تر است. و با هم سر رنگ‌ها بحث می‌كردند. مامان خرگوشه از خرگوش‌های كوچولو خواست كه دعوا نكنند و گفت: «با هم به مغازه مى‌رویم و هر رنگى كه دوست داشتید آنجا می‌توانید انتخاب كنید و من برایتان مى‌بافم.» خانم خرگوشه گفت: «من كه حوصله‌ى این كارها را ندارم. بعد به بچه‌ها گفت: «این قدر سروصدا نكنید، براى همه‌ مى‌بافد. بروید و در اتاقتان بازى كنید.» بچه‌ها از اخم خانم خرگوشه ناراحت شدند و به اتاقشان رفتند. مامان خرگوشه گفت: «بچه‌ها نقاشى بكشید و هر كدام زودتر كشید و قشنگ‌تر رنگ كرد اول براى او مى‌بافم.» بچه‌ها خوشحال شدند و سراغ كیفشان رفتند. در همین موقع وردا با یك سبد هویج آمد و گفت: «مامان خرگوشه به منم كلاه بافتن را یاد بده.» مامان خرگوشه هم به مهربانی سری تكان داد كه یعنی یادش خواهد داد. وردا خوشحال شروع كرد به پوست گرفتن هویج‌ها تا مرباى هویج درست كند. خانم خرگوشه نگاهى به سبد انداخت. هر سال هویج‌هاى مامان خرگوشه بزرگ‌تر و آبدارتر مى‌شدند و خانم خرگوشه به او حسودى مى‌كرد كه محصولش همیشه بهتر از مال او مى‌شود. براى همین گفت: «بیا امسال در برداشت محصول بهم كمك كنیم.» مامان خرگوشه قبول كرد. خانم خرگوشه گفت: «پس من فردا مى‌آیم و در برداشت محصول كمكت مى‌كنم. تو هم روز بعد بیا و به من كمك كن. مامان خرگوشه گفت: «هنوز كه خیلى زود است. خانم خرگوشه گفت: «سقف اتاق وردا باید تعمیر شود. درست است كه روى سقف را با پلاستیك كلفتى پوشاندى و باران تو نمى‌آید، اما اگر باران تند و باد شدیدى بیاید، پلاستیك كنده مى‌شود وباران كف خانه و وسایلت را خراب مى‌كند. برداشت محصول چند روز جلوتر كه اشكالى ندارد. و یك هویج نارنجى و آبدار برداشت و گاز بزرگى به آن زد و گفت: «به‌به چقدر شیرین و خوشمزه است.» مامان خرگوشه به فكر فرو رفت. براى درست كردن سقف احتیاج به پول داشت. بچه‌ها شال و كلاه مى‌خواستند. آنها هر سال بزرگ‌تر مى‌شدند و لباس‌هایشان كوتاه شده بود. باید براى دختر كوچكش چكمه مى‌خرید. براى‌ همین گفت: «تو درست مى‌گویى. چند روز جلوتر اشكالى ندارد. یكى از بچه‌ها كنار وردا آمد و چند هویج برداشت و در حالى كه مى‌خندید یواشكى به او گفت: «نگاه كن، جوراب خانم خرگوشه سوراخ است، و پاشنه‌ی پایش بیرون است، آن‌قدر خسیس است كه جوراب نمى‌خرد.» وردا نگاهى به جوراب او كرد. در حالی كه سعى مى‌كرد نخندد گفت: «زشته عزیزم، از این حرف‌ها نزن.» صبح روز بعد بچه‌ها همراه مامان خرگوشه به مزرعه رفتند و مشغول كار شدند و هویج‌ها را داخل سبدهاى بزرگى ‌ریختند. بعد خانم خرگوشه هم آمد و به آنها كمك كرد. قبل از اینكه كار تمام شود پسر بزرگ مامان خرگوشه رفت و به همراه آقای خرگوش سبیلو كه گاری می‌راند برگشت. همه‌ى محصول را با كمك هم جمع‌آورى كردند، و سبدها را داخل گارى گذاشتند. خانم خرگوشه هم سبدى برداشت كه داخل گارى بگذارد، كه زمین خورد، پایش را گرفت و گفت: «آخ، پایم خیلى درد مى‌كند.» مامان خرگوشه فوراً كنارش رفت و گفت: «خسته شدى، نمى خواهد دیگر كمك كنى. وردا دست خانم خرگوشه را گرفت و برادرش هم كمك كرد كه خانم خرگوشه بلند شود. خانم خرگوشه لنگ‌لنگان شروع به راه‌رفتن كرد و گفت: «ممنون، خوبم. مى‌توانم راه بروم» و از آنها خداحافظى كرد. بچه‌ها یواش مى‌خندیدند و مى‌گفتند. براى اینكه كارى انجام ندهد، خودش را زمین زد».  وقتی گاری پر شد، مامان خرگوشه و وردا به بازار رفتند تا هویج‌ها را بفروشند.

 

بهانه‌های خانم خرگوشه

صبح زود مامان خرگوشه به خانه‌ی خانم خرگوشه رفت تا در برداشت محصول به او كمك كند. خانم خرگوشه كه می‌لنگید گفت: «از دیروز عصر كه زمین خوردم هنوز پایم درد مى‌كند، امروز استراحت مى‌كنم، فردا بیا و به من كمك كن.» مامان خرگوشه برایش دعا كرد كه زودتر خوب بشود و بعد به زمینش رفت و مشغول كار شد. وردا كه دید مادرش در مزرعه است كنارش آمد و خواست كمك كند. مامان خرگوشه گفت: «ممنونم. باید زمین را براى كاشت گل‌كلم و كلم‌قمرى آماده كنیم. مامان خرگوشه هر سال بعد از برداشت هویج گل كلم مى‌كاشت اما امسال مى‌خواست كلم قمرى هم بكارد چون بچه‌هایش خیلى دوست داشتند. صبح روز بعد، مامان خرگوشه دوباره به همسایه‌اش سرزد، اما شنید كه مادر خانم خرگوشه مریض شده است، و می‌خواهد به مادرش سر بزند چون به او احتیاج دارد. مامان خرگوشه از مریضى مادر او ناراحت شد و خداحافظى كرد و به خانه اش آمد. دوباره صبح روز بعد مامان خرگوشه برای كمك رفت كه خانم خرگوشه گفت: «مى‌خواهم امروز براى بچه‌هایت كلوچه درست كنم.» مامان خرگوشه گفت: «ممنون، ولى لازم نیست. بیا به مزرعه برویم و محصول را برداشت كنیم.» خانم خرگوشه كه مى‌دانست هنوز زمان برداشت نیست وهر چه هویج‌ها بیشتر در زمین بمانند بزرگتر مى‌شوند گفت: « آخه، همه‌ی مواد را آماده كردم. آن شب كه خانه‌ى من خوابیدید. خیلى سر بچه‌ها داد زدم و دعوایشان كردم. مى‌خواهم با این كار خوشحالشان كنم.» مامان خرگوشه تشكر كرد و به خانه‌اش رفت. عصر خانم خرگوشه با یك ظرف بزرگ كلوچه به خانه‌شان رفت. مامان خرگوشه چاى درست كرد. بچه‌ها خیلى تعجب كردند. این اولین بارى بود كه همسایه‌شان مهربان شده بود. بچه‌ها از كلوچه‌ها خیلى خوششان آمد و تشكر كردند. روز بعد مامان خرگوشه سریع همه كارهایش را انجام داد تا برای كمك برود، ولی دید كه همسایه دستش را باندپیچى كرده است. مامان خرگوشه با ناراحتى گفت: «چرادستت را بسته اى؟» خانم خرگوشه به دروغ گفت: «دیروز موقع كلوچه پختن دستم سوخت.» مامان خرگوشه گفت: «من متوجه سوختگى دستت نشدم.» خانم خرگوشه گفت: «دستم را نبستم كه تو ناراحت نشوى.» مامان خرگوشه گفت: «تو استراحت كن. تا زمانی كه دستت خوب نشده كارى انجام نده. من برایت غذا مى‌آورم و هر كار داشتى وردا برایت انجام می‌دهد.» خانم خرگوشه تشكر كرد. ظهر كه شد وردا نهار براى خانم خرگوشه برد. آسمان ابری و هوا سرد بود. خانم خرگوشه جلوى شومینه نشست و وردا با قاشق به او غذا داد. یكى از پنجره ها باز بود و كم‌كم باد شدید شد. خانم خرگوشه خواست كه وردا پنجره را ببندد و یك لیوان آب هم برایش بیاورد. وردا بلند شد و پنجره را بست و به اشپزخانه رفت كه اب بیاورد ، دید ظرفشویی پر آب است. بعد از اینكه آب به خانم خرگوشه داد در مورد گرفتگی ظرفشویی گفت. خانم خرگوشه گفت: «بله، دو روزى است كه لوله‌اش گرفته است باید بگویم كسى بیاید و آن را درست كند.» وردا گفت: «من مى‌توانم درستش كنم.» خانم خرگوشه گفت: «به زحمت مى‌افتى.» وردا گفت: «درست كردنش كارى ندارد.» و بلند شد. به آشپزخانه رفت. در كابینت را باز كرد، آرام لوله ها را باز كرد، آب ظرفشویى را در سطلى خالى كرد. لوله‌ها را تمیز كرد و بادقت دوباره بست. شیر آب را باز كرد و با صداى بلند گفت: «آب پایین مى‌رود، درست شد.» خانم خرگوشه خوشحال شد و تشكر كرد. و غذایش را كامل خورد. وردا خواست كه برود، پرسید: «با من كارى ندارید.» خانم خرگوشه گفت: «نه، ممنون.» وردا در را باز كرد كه دید نم نم باران مى‌بارد‌.» لباس‌هاى خانم خرگوشه روى بند لباس بود، آنها را جمع كرد تا خیس نشوند. خانم خرگوشه از او خواست تا آنها را تا بزند و در كشوى لباس‌های بگذارد. وردا هم همه‌ی لباس‌ها را در كشوى كمد گذاشت. باران شدید شد. خانم خرگوشه گفت: «بیا كنار من بشین و برایم كتاب بخوان. هر وقت باران تمام شد، بعد به خانه تان برو.» وردا روى صندلى روبه‌روی خانم خرگوشه نشست و برایش كتاب خواند. خانم خرگوشه به خواب رفت. وردا از نشستن خسته شده بود. آرام در را باز كرد و بیرون رفت. باران آرام‌تر مى‌بارید. وردا توى باران بازى كرد. لباس‌هایش خیس شد. به خانه رفت و كنار شومینه نشست. مامان خرگوشه از صداى سرفه‌هایش بیدار شد و به او گفت: لباس‌هایت خیس است، چند بار بگویم در باران بازى نكن، مریض مى‌شوى. حالا لباس‌هایت را عوض كن، تا برایت نوشیدنى داغ درست كنم بخورى و سینه‌ات گرم شود. روز بعد مامان خرگوشه یك تعمیر كار آورد تا سقف را درست كند. او براى سقف هم چوب خریده بود. وردا و برادر بزرگ‌ترش هم روى سقف رفتند تا در تعمیر سقف كمك كنند. خانم خرگوشه هم براى نهار خانه‌ى مامان خرگوشه آمده بود، در حالی كه دستش را بسته بود. عصر كار تعمیر سقف تمام شد و مامان خرگوشه به تعمیر كار پول داد و او رفت. در همین موقع خواهر مامان خرگوشه با بچه‌هایش آمدند. همه‌ى بچه‌ها خوشحال شدند. فقط خانم خرگوشه ناراحت شد. چون شلوغى را دوست نداشت و بچه‌ها با سروصداى زیاد بازى مى‌كردند‌. گاهى هم دعوایشان می‌شد و جیغ مى‌زدند مهمان‌ها چند روز ماندند. هوا سرد بود. وردا با دختر خاله‌اش دور از چشم بقیه به حیاط ‌آمدند و بازى م‌كردند. سرفه‌هاى وردا بیشتر شد. مامان خرگوشه و خاله‌اش نگران او بودند، اما وردا مى گفت: «من خیلى قوى هستم، زود خوب مى شوم.»كار مامان خرگوشه زیاد بود و فرصت نكرد به خانم خرگوشه سر بزند

 

دزد در مزرعه

 یك شب بعد از رفتن مهمان‌ها، مامان خرگوشه هر چى وردا را صدا زد براى شام نیامد‌. برای همین، به اتاقش سر زد. او روى تخت دراز كشیده بود و تب داشت. مامان خرگوشه دستمالى خیس كرد و روى پیشانى‌اش گذاشت و بهش دارو داد. اما تبش پایین نیامد. مامان خرگوشه تا صبح بالاى سر او بیدار بود. صبح زود بچه‌ها را بیدار كرد و گفت:« زود بلند شوید، صبحانه بخورید، حال وردا بد است، باید به خانه‌ی خواهرتان برویم.» اما خانم خرگوشه كه صبح زود بیدار شده بود در مزرعه مشغول برداشت محصولش بود. او خیلى خوشحال بود و آواز مى‌خواند. چون هویج‌های مامان خرگوشه به بزرگی و آبدادری هویج‌های او نشده بودند. در همین زمان، مامان خرگوشه بیرون آمد و او را صدا زد و گفت: «وردا تب دارد. باید به دهكده‌اى كه دخترم زندگى مى‌كند برویم، آنجا دكتر دارد. خانم خرگوشه دست‌هایش را با دامنش پاك كرد و با عجله آمد تا دخترك مریض را ببیند. وردا روى تخت دراز كشیده بود و از تب زیاد قرمز شده بود. خانم خرگوشه خیلى ناراحت شد و به مامان خرگوشه در جمع كردن وسایلش كمك كرد. مامان خرگوشه گفت: «ببخشید كه نمى توانم در برداشت محصول كمكت كنم.» بعد وردا را بغل كرد. چون هوا سرد بود، خانم خرگوشه پتوى نازكى روى وردا انداخت. و بعد گفت:«اشكال ندارد. بچه‌ها هم از خانم خرگوشه خداحافظى كردند و رفتند. خانم خرگوشه به زمین رفت و مشغول كار شد و هویج‌ها را در سبد‌ها ریخت. وقتی مقدارى از محصول را جمع‌آورى كرد، داخل گارى گذاشتشان  تا آنها را به بازار ببرد و بفروشد. شب كه به خانه آمد خیلى خسته بود شام خورد و خوابید. روز بعد هم از صبح زود مشغول كار شد. بیرون آوردن هویج‌ها از زمین سخت بود، چون او علف‌هاى هرز را بیرون نیاورده بود. برای رفع خستگی یكی از هویج‌ها را شست و خورد. با اینكه بزرگتر از هویج‌هاى مامان خرگوشه بود، اما مثل آنها آبدار و شیرین نبود. علف‌هاى هرز باعث شده بود كه آب به همه‌ى قسمت‌هاى زمین نرسد، یاد حرف‌هاى وردا افتاد كه مى‌گفت: «علف‌هاى هرز را باید از زمین در بیاورى تا محصول خوبى داشته باشى.» اما خانم خرگوشه به حرف‌هاى او توجه نكرده بود. هنگام عصر سبدها را در گارى گذاشت تا آنها را بفروشد، شب بود كه برگشت، خیلى خسته بود، چون تنها بود برداشت محصول چند روز طول مى كشید‌. بدون اینكه شام بخورد خوابید. نیمه‌هاى شب از گرسنگى بیدار شد. از پنجره بیرون را نگاه كرد‌. چند نفر داخل زمینش بودند و محصولش را مى‌دزدیدند. خیلى ترسید. خواست بیرون برود و مامان خرگوشه را صدا بزند تا با كمك او دزدها را فرارى بدهند، اما یادش آمد كه آنها نیستند. بیشتر ترسید. در را قفل كرد، به رختخواب رفت و از ترس سرش را زیر پتو قایم كرد. اما تا صبح بیدار بود. صبح كه شد بیرون را نگاه كرد. دزد ها رفته بودند. یادش آمد كه آنها سه نفر بودند. اما هوا تاریك بود و آنها را خوب ندیده بود. به زمین رفت. خیلى از محصولش را برده بودند. چند تا از نردها را هم كنده بودند. مجبور شد به سختى كار كند تا همه‌ى محصولش را جمع‌آوری كند. تا یك سال بعد كه دوباره هویج می‌كاشت باید همه‌ی وسایل و مواد غذایى كه احتیاج داشت را می‌خرید. او چندین ماه زحمت كشیده بود نباید می‌گذاشت دوباره بیایند و بقیه محصول را ببرند. با اینكه خیلى خسته بود با گارى محصولش را به بازار برد.  در راه یكى از همسایه‌ها را دید. آقای همسایه كمكش گارى را تا بازار كشید و بابت كمكش دست مزد گرفت. خانم خرگوشه محصولش را فروخته بود اما تنها بود. هر وقت صدایى از كوچه مى‌شنید، كنار پنجره مى‌رفت و نگاه مى‌كرد. شب‌ها از ترس نمى‌توانست خوب بخوابد. یك روز پشت پنجره ایستاده بود. دید چند بچه از روى نرده‌ها به خانه مامان خرگوشه آمدند‌ و گل‌هاى نرگس را چیدند. بیرون رفت و بچه‌ها را صدا زد و گفت: «اینجا بیایید تا شكلات بهتان بدهم.» بچه‌ها بهم نگاه كردند و پیش خانم خرگوشه آمدند. خانم خرگوشه با مهربانى به آنها شكلات داد و گفت: «بدون اجازه به خانه كسى نروید. هر وقت گل خواستید، اینجا بیایید من به شما گل مى دهم. بچه‌ها تشكر كردند و شادى كنان رفتند.

 

بچه‌ كوچلوى ناز و پر گریه

 وقتى مامان خرگوشه به دهكده رسید، خانه‌ى دخترش رفت. بچه‌ها را آنجا گذاشت و وردا را پیش پزشك برد. پزشك بعد از معاینه به او دارو داد . وردا داروها را سر وقتى كه پزشك گفته بود خورد و خیلى زود هم خوب شد. خواهر وردا همان روزها یك بچه خرگوش سفید و تپلى به دنیا آورد. او خیلى كوچك بود، روزها مى‌خوابید و بعضى شب‌ها گریه مى كرد. همه خوشحال بودند و اسم او را هیما گذاشتند. مامان خرگوشه هر وقت هیما گریه مى‌كرد او را از داخل گهواره برمى‌داشت، پاهایش را دراز مى كرد وهیما را روى پاهایش مى‌خواباند و برایش لالایى مى‌خواند. هیما كوچولو با صداى لالایى مامان خرگوشه مى‌خوابید. یك روز صبح آفتابى و گرم، مامان خرگوشه بچه‌ها را بازار برد و برایشان كاموا خرید. بچه‌ها هر رنگى دوست داشتند خریدند. مامان خرگوشه به وردا بافتن را یاد داد. آنها با هم براى همه‌ى بچه‌ها شال و كلاه و جوراب بافتند. وردا به یاد خانم خرگوشه بود‌. با خودش گفت: «او خیلى تنهاست كاش او را با خودمان آورده بودیم. وردا وقتى براى خودش جوراب مى‌بافت یاد جوراب پاره‌ی خانم خرگوشه افتاد. جوراب‌هاى او بنفش بودند، و یكى از بچه‌ها هم كاموای بنفش خریده بود كه از ان اضافه مانده بود. از اضافه‌ی آن برای خانم خرگوشه جوراب بافت. یك روز خوا‌هرش سردرد شد و مى‌خواست با مامان خرگوشه پیش پزشك برود. چون هوا آنقدرها گرم نبود نمى توانستند هیما را با خود ببرند. باباى هیما هم سر كار بود و نمى‌توانست بیاید. مجبور شدند كه بچه را براى وردا بگذارند. همه‌ى سفارشات را به وردا و بچه‌ها كردند و رفتند. هیما توى گهواره خواب بود، اما بعد از مدتى بیدار شد و گریه كرد. وردا فوراً برایش شیر درست كرد، قبلاً هم شیر درست كرده بود و بلد بود، او همیشه سعی می‌كرد همه چیز را از مامان خرگوشه یاد بگیرد. آرام هیما را بغل كرد و شیشه ى شیر را به او داد. بعد به آهستگی او را روى شانه‌اش گذاشت تا باد گلو بزند. هیما باد گلویش را هم زد اما گریه كرد‌. وردا او را توى گهواره گذاشت، اما فرقی نكرد، او را بغل كرده بود و راه مى رفت، اما هیما همچنان گریه می‌كرد. همه‌ی بچه‌ها نگران هیما بودند. برادر بزرگترش گفت: «او را روى پاهایت بخوابان، شاید ساكت شود. همین كار را كردند، باز او گریه كرد. برادر بزرگتر گفت: «برایش لالایى بخوان. اما وردا بلد نبود. هر چه هم فكر كرد لالایى كه مامان خرگوشه و خواهرش براى هیما مى‌خواندند یادش نیامد. براى همین از خودش لالایى خواند: «كلاغه مى‌گه قارقار، بگیر بخواب. مرغه می‌گه قدقد، بگیر بخواب. هاپو می‌گه هاپ‌هاپ، بگیر بخواب. خروسه می‌گه قوقولى قوقو، بگیر بخواب. همه‌ی بچه ها با صداى بلند براى این لالایى مى‌خندیدند و او را مسخره مى‌كردند، اما اوردا به آنها توجه نكرد و دوباره شروع به خواندن كرد. ببعی می‌گه بع‌بع، بگیر بخواب. قورباغه می‌گه قورقور، بگیر بخواب. كفتر می‌گه بغ‌بغ بغو، بگیر بخواب. جیرجیرك می‌گه جیرجیر، بگیر بخواب. هیما ساكت شده بود و گوش مى‌كرد. حتماً از این لالایى خوشش امده بود. بچه‌ها دیگر نخندیدند و او را تشویق كردند كه توانسته بود این كوچولوى پر گریه را بخواباند. بچه‌ها بالاى سر هیما جمع شده بودند و به او نگاه مى‌كردند. و او آرام روى پاهایش در حالی كه برایش لالایى مى‌خواند به خواب رفته بود.

 

خانم خرگوشه‌ى خندان

 خانم خرگوشه به آشپزخانه رفت تا براى ظهر سوپ هویج درست كند. او در كابینت را باز كرد تا قابلمه بردارد، دید توى كابینت پر آب است. از لوله‌ى آب داخل كابینت قطره‌قطره آب مى‌چكید. خانم خرگوشه با پارچه كابینت را تمیز كرد و سطلى زیر لوله گذاشت تا وردا بیاید و آن را درست كند. عصر خانم خرگوشه یك نفر را آورد تا نرده‌هایى كه دزدان كنده بودند را درست كند. بعد به حیاط مامان خرگوشه رفت و به نرده‌هاى آنها نگاه كرد. دو تا از نرده‌ها نیاز به تعمیر داشتند، به آقای نجار گفت كه آنها را هم درست كند. خانم خرگوشه به زمین مامان خرگوشه رفت. كمى علف هرز در آمده بود، آنها را كند و زمینشان را هم مثل زمین خود آبیارى كرد. مامان خرگوشه چند ردیف هویجی كه سال قبل كاشته بود را برداشت نكرده بود تا گل بدهند. خانم خرگوشه كنار این هویج‌ها رفت و دید كه  گل‌های ریز سفیدی داده‌اند. این گل‌ها در سال دوم كاشت به صورت چترى از داخل غلافى در رأس ساقه‌ی گل خارج مى شوند. مامان خرگوشه بذر این هویج‌ها را بیرون مى‌آورد و موقع كاشت هویج از آنها استفاده مى‌كند. این جورى لازم نیست بذر هویج بخرد، و هر وقت هم زیاد بذر داشته باشد به خانم خرگوشه مى‌دهد تا در زمینش بكارد. خانم خرگوشه علف‌هاى هرز پاى این هویج‌ها را درآورد و آنها را هم آبیاری كرد. خانم خرگوشه تصمیم گرفته بود تا آمدن مامان خرگوشه از خانه‌ى آنها مراقبت كند. یك روز عصر كه هوا خوب بود براى پیاده‌روى بیرون رفت. وقتی شب به خانه برگشت، دید كه از خانه مامان خرگوشه صداهایى مى‌آید، خیلى ترسید، فكر كرد دزد‌ها فهمیده‌اند آنها نیستند و به خانه‌ى آنها آمده‌اند تا وسایلشان را ببرند. چوبى برداشت و با ترس‌ولرز به خانه‌ى آنها نزدیك شد. كنار پنجره رفت و یواشكى داخل خانه را نگاه كرد و با صداى بلند شروع به خندیدن كرد. مامان خرگوشه و بچه‌هایش برگشته بودند. با خوشحالی در زد و وردا در را باز كرد. خانم خرگوشه محكم او را بغل كرد. مامان خرگوشه گفت: «بفرمایید تو.» خانم خرگوشه با خوشحالى یكى‌یكى بچه‌ها را بغل كرد و آنها را بوسید. بچه‌ها از رفتار خانم خرگوشه تعجب كرده بودند. البته، این خانم خرگوشه‌ی خندان را بیشتر دوست داشتند. خانم خرگوشه در حالی كه چاى و بیسكویت مى‌خورد و مى‌خندید گفت: «عصری بیرون رفته بودم، دیدم یك گروه سیرك به دهكده آمده، برنامه‌هایش را دیدم خیلى خوب و سرگرم كننده بود. چطور است فردا عصر با هم به دیدنشان برویم. بچه‌ها خوشحال شدند و هورا كشیدند. آن شب، از خانه‌ی مامان خرگوشه، صداى خنده و شادى می‌آمد، اما خودمانیم صداى خانم خرگوشه از همه بلندتر بود.

فرهاد كتاب را بست. همه از درخت پایین آمدند. مهمان‌ها رفته بودند. بچه‌ها در جمع كردن ظرف‌ها و شستنشان و جارو‌زدن خانه به مامانشان كمك كردند.

 



[1] نوعی كود شیمیایی كه باعث مقاوم شدن گیاه و رشد خوب آن می‌شود

 .[2]می‌مالید