آرن کنجکاو و بازیگوش

 نویسنده: آذر بنی‌اسدی

آرن در حال بازی بود كه چند سنگ سبز خوشگل را دید. دورشان چرخی زد و باله‌هایش را رویشان كشید، یكی از‌ آنها نرم بود. شروع كرد رویش بالا و پایین پریدن. یکدفعه آن سنگ نرم تکان شدیدی خورد و آرن را پرت کرد، و شروع كرد به بزرگ و بزرگ‌تر شدن. مثل یک توپ سبز با خال‌های سفید، که خارهای تیز و بلندی داشت. آرن پا به فرار گذاشت. باعجله از لابه‌لای مرجان‌ها گذشت و پشت سرش را نگاه کرد. خیلی ترسیده بود. آن جانور عجیب‌وغریب پشت سرش می‌آمد و به او نزدیك می‌شد. آرن در حال فرار دوستانش را دید که دور هم جمع شده بودند، سمت آنها شنا كرد و بینشان قایم شد. دوستانش گفتند: «آرن چه شده است؟» جانور عجیب  كه حالا به آنها رسیده بود با عصبانیت داد زد: 

«قایم شدن فایده‌ای ندارد، بیرون بیا.» بعد  بین ماهی‌ها رفت، و بادقت به آنها نگاه کرد. اكثر ماهی کوچلوها قرمز بودند، وچندتایی از آنها خال‌های سیاه و سفید روی پوستشان داشتند. موجود عصبانی دنبال ماهی کوچلوی قرمز رنگی می‌گشت که کنار بال کوچکش خال سفید زیبایی داشت، اما نتوانست او را بین آن همه ماهی پیدا کند. همه ترسیده بودند. در بین آنها ماهی کوچک سفیدی با خال های سیاه  سرش را از بین جمع بیرون كشید و گفت: «ماهی بادکنکی چه اتفاقی افتاده است؟»  ماهی بادکنکی گفت: «کنار سنگ‌ها خوابیده بودم که احساس کردم چیزی رویم بالاوپایین می‌پرد. ترسیدم و از خواب پریدم.» آرن که پشت دوستانش قایم شده بود یواشکی و با ترس گفت: «مثل سنگ بود، نمی‌دانستم ماهی است.» ماهی بادکنکی با ناراحتی به آنها  نگاهی کرد. آنها خیلی زیاد بودند. بعد گفت: «دفعه‌ی دیگر ببینمت حسابت را می‌رسم و غرغرکنان از آنجا رفت. وهمان‌طور که دور و دورتر ‌شد بادش کمتر می‌شد و کوچک وکوچک‌تر ‌شد، و خارهایش هم  دیگر دیده نشدند. حالا، که ماهی بادکنکی کوچک شده بود، آرن احساس کرد که از او نمی‌ترسد. دوستش، ماهی سفید، گفت: «ماهی بادکنکی ماهی خوب و مهربانی است و دوست ما است، اما اگر بترسد یا دشمنش به او حمله کند باد می‌کند و خارهای  خیلی کوچکش بزرگ می‌شوند و این‌طوری از خودش در مقابل دشمنانش دفاع می کند.» دوست  دیگرش گفت: «دریا پر از جانوران کوچک و بزرگی است که خیلی از آنها را نمی‌شناسیم، نباید به آنها نزدیک شویم.» بعد آرن همراه دوستانش سراغ بازی‌شان رفتند. در راه جانور عجیب و بزرگی دیدند که از کنارشان گذشت. او داخل سنگ خاکستری پهن و بزرگی رفته بود و دست‌ها، پاها و سر و دمش را از آن بیرون آورده بود، و شنا می‌كرد. وقتی به چند سنگ  در چند متری آنها رسید، دست و پا، سر و گردن خود را داخل سنگ کرد و بدون هیچ حرکتی آنجا ماند. آرن کنجکاو شد. بچه ماهی‌ها  دور او جمع شدند. یكی گفت: «وای چه لاک‌پشت بزرگی.» آرن گفت: بریم داخل لاک او ببینیم داخلش چه شکلی است.» ماهی سفید گفت: «نه، خوابیده است، برویم و مزاحم او نشویم.» یکی از بچه‌ها گفت: «بیایید قایم‌موشک‌بازی کنیم» همه‌ی آنها دنبال جایی برای قایم شدن بودند. آرن از فرصت استفاده کرد و به‌آرامی از طرف دست لاك‌پشت داخل لاک رفت. آنجا تاریک بود و چیزی ندید، و از طرف پای او بیرون آمد. آرن از این بازی خوشش آمد، چندین بار این کار را تکرار کرد. لاک‌پشت خیلی خسته بود و متوجه شیطنت‌های او نمی‌شد. آرن بالای کمر او رفت با کمی تلاش از آنجا رد شد بعد به زیر شکم او رفت. آنجا تنگ بود و گیر کرد. شکم و لاک او نرم و لطیف بود، او به سمت چپ و راست و جلو وعقب می‌رفت تا بتواند بیرون بیاید. حرکت‌های او باعث قلقلک لاک‌پشت شد و او را بیدار کرد، سرش را بیرون آورد و با صدای بلند خندید. هر چه که آرن برای بیرون آمدن بیشتر تلاش ‌کرد خنده‌های لاک‌پشت بلند و بلندتر ‌شد. ماهی‌ها باتعجب به او نگاه ‌کردند و دلیل خنده‌هایش را نفهمیدند. لاک‌پشت از آنجا بلند شد و در حال شنا کردن قهقهه زد. كم‌كم از آنجا دور شد. سرانجام آرن توانست خودش را به سر او برساند و بیرون بیاید. لاک‌پشت او را دید و گفت: «بچه‌ی شیطان، تو بودی که مرا  قلقلک می‌دادی!» و خیلی ناراحت شد. آرن خسته بود و حالش خوب نبود.  دوروبرش را نگاه کرد. آنجا را نشناخت. کمی اطراف را گشت تا راه خانه را پیدا کند. همان‌طور که جلو رفت به چند مارماهی رسید كه کنار هم جمع شده بودند. آنها را شمرد: «۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸» همه سرشان را در لای بوته‌ها کرده بودند. همان جا ایستاد تا ببیند آنها چکار می‌کنند که همه باهم عقب‌تر آمدند در حالی که با یک سر بزرگ بهم چسبیده بودند. با خود گفت: «هشت مار با یک سر بزرگ! چه جانور عجیبی!» جانور از آنجا رفت. آرن کنار بوته‌ها رفت تا ببیند او آنجا چکار می‌کرد که چندتا بچه دید. با باله‌اش آنها را جابه‌جا کرد که دقیق‌تر ببیندشان، که ناگهان صدای بلندی شنید: «تو به بچه‌های من چکار داری؟» آرن از ترس فرار کرد، و در حال فرار به چند ماهی که سر راهش بودند برخورد كرد. جانور عجیب مایع سیاهی از خود پرت کرد که به یکی از ماهی‌ها اصابت كرد. ماهی‌ها ترسیدند و همه باهم گفتند: «هشت‌پا.» و هر کدام به گوشه‌ای فرار کردند. هشت‌پا دنبال آرن بود و چند بار آن مایع سیاه را پرتاب کرد اما به او نخورد. هشت‌پای عصبانی از دنبال کردن او منصرف شد و به سراغ بچه‌هایش رفت. آرن اطرافش را نگاه کرد نمی‌دانست کجا است. چشمش به تور ماهیگیری افتاد. از روی کنجکاوی به تور نزدیک شد آرام و با ترس داخل تور رفت. سوراخ‌های تور بزرگ بود و به راحتی توی آن ‌رفت و بیرون آمد. یاد حرف‌های پدر و مادرش افتاد که همیشه می‌گفتند: «هروقت تور را دیدی از آنجا دور شو، هر ماهی‌ای که داخل تور برود به بالا کشیده می‌شود و دیگر نمی‌تواند به دریا برگردد.» او سرگرم بازی بود و گفت اینکه خطری ندارد. در همین حال یک دسته ماهی بزرگ از آنجا گذشتند. حواسشان نبود و داخل تور رفتند. آرن بین ماهی‌ها گیر کرد و نتوانست بیرون بیاید، تور بالا و بالاتر کشیده شد. ماهی‌ها بهم فشرده شدند. اوخیلی ترسیده بود. تور از آب بیرون آمد و داخل کشتی باز شد. ماهی‌ها بالا و پایین پریدند چون نمی‌توانستند نفس بکشند. یکی از موجودات داخل كشتی به آرن نزدیک شد. او را برداشت و داخل پارچ شیشه‌ایِ که روی میز بود گذاشت. آرن تندتند نفس کشید. حالش که بهتر شد، ماهی‌های کف  کشتی را دید. چند جانور با قد‌های بسیار بلند ماهی‌ها را داخل سبد‌های بزرگی ریختند. این موجودات قد بلند از تمام چیزهایی که تا به حال دیده بود عجیب‌تر بودند. کارشان که تمام شد، سبدها را یک گوشه‌ی کشتی چیدند. همه دور میز نشستند و حرف زدند و گاهی به آرن نگاه کردند. او ترسیده بود تند دور خودش چرخید. سه جانور سفید بالای سرش پرواز كردند. آنها به‌هم گفتند: «آدم‌ها حواسشان نیست، بیایید از توی سبدها چند ماهی برداریم.» و به طرف سبدها رفتند، که آدم‌ها متوجه شدند و فریاد زدند: «مرغ‌های ماهی‌خوار.» و بلند شدند و آنها را فراری دادند. آن کسی که آرن را توی پارچ گذاشته بود گفت: «امروز صید خوبی داشتیم، بگذارید چند تا هم آنها بردارند.» همه  برگشتند و دوباره دور میز جمع شدند. مرغ‌های ماهی‌خوار هر کدام دو تا ماهی برداشتند و رفتند. مرد با لبخند به آرن  نگاه کرد. آرن از ترس دور خودش چرخید. مرد پارچ را برداشت به لبه‌ی کشتی نزدیک شد و آب پارچ را به همراه آرن توی دریا خالی کرد. آرن هم به‌سرعت از کشتی دور شد، تا هرچه زودتر به خانه برسد. گاهی می‌ایستاد به دوروبرش نگاه می‌کرد تا راه خانه را اشتباه نرود. در راه به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کرد، که چقدر جانش به خطر افتاده بود. از دور صداهایی شنید. اول فکر کرد خیالاتی شده است، اما بعد با‌دقت گوش کرد. پدر و مادرش  او را صدا می‌زدند. آنها نگران او شده بودند. آرن با شادمانی و کوله‌باری از تجربه به طرف پدر و مادر و خانه‌ی امنش رفت.