سلام سالی

نویسنده: سمیرا گودرزی

 

«سلام، سالی. تو خوبی؟ امیدوارم كه خوب باشی. پرسیده بودی اینجا چطوره. باید بگم همه چیزش سرجاشه. هفته‌ی پیش یه نفر رو كشتم. دست بسته جلوم نشسته بود. فقط اون نبود، باز هم اسیر گرفته بودیم، اما این یكی سهم من شد. یادمه كه اسلحه رو گذاشتم روی پیشونی‌ش و بعد دو تا چشم از حدقه بیرون زده دیدم كه خم شد روی زمین. وقتی جیب‌هاش رو گشتم یه عكس پیدا كردم شبیه تو. موهاش كوتاه بود و عین همون كت‌دامنی كه همیشه برای رفتن به بیمارستان می‌پوشیدی تنش بود. سالی، این اولین مردی نبود كه كشتم، اما تا حالا این‌قدر نزدیك توی صورت هیچ‌كدومشون نگاه نكرده بودم. سالی، تو منتظرم می‌مونی، نه؟»

سالی نامه را تا كرد و توی جیب جان گذاشت، و گوش سپرد به مارشی كه برای تشییع اجساد نواخته می‌شد.