نقاشی بدون رنگ 

نویسنده: آذر بنی‌اسدی


توی دفترم یک خورشید بزرگ بالای کوه بلندی می‌کشم. سه درخت کاج، یک گل لاله و جوی آبی که کلی سبزه کنار آن روییده است. با رنگ زرد خورشید را پررنگ می‌کنم. با رنگ قهوه ای تنه‌ی درختان را رنگ می‌کنم. اندازه‌ی یک بند انگشتم ازش می‌ماند. هنوز هم می‌توانم از آن استفاده کنم. با رنگ سبز، سبزه‌ها را رنگ می‌زنم. مدادم این‌قدر کوچک شده که نمی‌توانم آن را با انگشتانم بگیرم. دستم خیلی درد گرفته است. کمی صبر می‌کنم تا دستم خوب شود، بعد جوی آب را آبی می‌کنم. رنگ آبی هم تمام می‌شود. می‌خواهم گل لاله را رنگ بزنم اما قبلا مداد قرمز تمام شده است. از مهراس که کنارم نشسته است مداد قرمزش را می‌گیرم. او سرفه می‌زند فکر کنم سرما خورده است‌.

مدادرنگی بلندش را بیشتر از مدادهای کوچک خودم دوست دارم. برای همین، ده تا گل لاله می‌کشم و آنها را رنگ می‌زنم. نقاشی‌ام خیلی قشنگ شده است. خانم معلم نمره‌ی بیست به من می‌دهد. خیلی خوشحال می‌شوم. در خانه جعبه‌ی بزرگ سی‌و‌شش تایی مدادرنگی‌ام را برمی‌دارم. به مدادها نگاه می‌کنم. هنوز چندتا از مداد‌های کوچکم مانده است هروقت آنها هم تمام شدند از اینها استفاده می‌کنم. جعبه را در کمد می‌گذارم و مشق فردا را می‌نویسم. امروز می‌خواهم مزرعه‌ای بزرگ در کنار دشت وسیعی بکشم. در دشت یک آهو می کشم و یک ببر وحشی، اما نه، آهو کوچولوی من از ببر می‌ترسد. پس آن را پاک می‌کنم تا آهوی زیبای من راحت و بدون ترس در دشت پر از سبزه بدود و بگردد. بالای دشت، کوه بلندی می‌کشم که پایین آن رودخانه‌ی پرآبی است و گوزنی با آن شاخ‌های بلندش از آن آب می‌خورد. توی مزرعه‌ام سه گاو با چهار رأس گوسفند می‌کشم. یک مرغ و خروس پرحنایی با ده تا جوجه‌ی ناز، و در کنارشان دانه‌های گندم می‌کشم، کلبه‌ی کوچکی هم برای کشاورز زحمتکش، و درخت بزرگی که شاخه‌هایی پر از سیب دارد. گاوها و گوسفندها کنار هم جمع شده‌اند و به دوردست‌ها نگاه می‌کنند. انگار از چیزی ترسیده‌اند. شاید پسر کناری‌ام روباه یا گرگی کشیده است. فوراً دور مزرعه حصار چوبی بلندی می‌کشم و یک سگ نگهبان. گاوها و گوسفندها خیالشان راحت می‌شود. خورشید را هم بالای سرشان می‌کشم که با نور گرمش همه جا را روشن کرده است. خودم هم بالای کوه نشسته‌ام و به حیوانات نگاه می‌کنم. مدادرنگی‌هایم را روی میز می‌ریزم. خورشید و جوجه‌ها را رنگ زرد می‌زنم. مداد زردم تمام می‌شود. می‌خواهم رودخانه را آبی کنم، اما قبلاً رنگ آبی‌ام تمام شده است. امروز مهراس نیامده تا مداد رنگی‌هایش را به من قرض بدهد. همه‌ی بچه‌ها در حال رنگ کردن هستند. به پسری که کنارم نشسته می‌گویم: «مداد آبی‌ات را می‌دهی که رودخانه را رنگ بزنم.» می‌گوید: «نه، خودم دارم آسمان توی نقاشی‌ام را رنگ می‌كنم.» ار پسری كه ردیف جلوم نشسته می‌خواهم كه مدادش را بدهد، اما می‌گوید: «نه خودم لازمش  دارم.» می‌خواهم با رنگ قهوه‌ای گوزن را رنگ کنم. یک پایش را رنگ می‌زنم. مدادم خیلی کوچک شده است. هرچه سعی می‌کنم نمی‌توانم با دستم آن را بگیرم. چون رنگ زردم تمام شده است. یک دانه‌ی گندم را بنفش می‌کنم. به‌نظرم رنگ زرد قشنگ‌تر است. بعضی از مدادهایم  تمام شده‌اند، بقیه هم خیلی کوچکند و نمی‌توانم از آنها استفاده کنم. برای‌همین، نقاشی من بدون رنگ مانده است. خانم معلم می‌گوید: بچه‌ها زود باشید نقاشی‌هایتان را بیاورید. سه تا از بچه‌ها خوشحال بلند می‌شوند و می‌روند. خانم معلم به آنها بیست می‌دهد. به جعبه‌ی بزرگ توی کمدم فکر می‌کنم. کاش خانم معلم اجازه می‌داد خانه بروم و آن را بیاورم. همه‌ی حواسم پیش بچه‌هاست. خورشید هم به نقاشی نگاهی می‌اندازد، می‌بیند همه‌ی حیوانات ناراحتند. گاوها می‌گویند: «ماما، خیلی گرسنه هستیم.» گوسفندها می‌گویند: «بع‌بع، کاش، زودتر سبزه‌ها را رنگ می‌زد. جوجه‌ها می‌گویند: «جیک‌جیک، با تیماس قهر هستیم.» مامان مرغه می‌گوید: «چرا با او قهر کردید؟جوجه ها جواب می‌دهند: «جیک‌جیک، گندم سفید دوست نداریم»، و زیر بال‌های مامان مرغه قایم می‌شوند. یکی از جوجه‌ها گندم بنفش  را می‌خورد و می‌گوید: «اه‌اه، چقدر بدمزه است، و آن را بیرون می‌اندازد. گوزن سرش را بالا می‌گیرد و غر می‌زند: «هوا خیلی گرم است. زود باش رودخانه را آبی کن، تشنه هستم. آهو دوان‌دوان از روی حصار می‌پرد و پشت درخت سفید در مزرعه قایم می‌شود تا کسی او را نبیند، فکر می‌کند با رنگ سفید زشت شده است. خورشید بالاتر می‌رود  تا نقاشی دیگران را ببیند؛ همه با ذوق و شوق رنگ می‌کنند و برای نشان دادن نقاشی به خانم معلم همدیگر را هل می‌دهند، اما تیماس سرش را پایین انداخته و با ناراحتی با پاک‌کنش که روی زمین افتاده بازی می‌کند .در همین هنگام، مهراس از در تو می‌آید، خانم معلم می‌پرسد: «پسر قشنگم دیر آمدی!» مهراس جواب می‌دهد: «سلام، ببخشید،» و برگه‌ی گواهی دکتر را می‌دهد دست خانم معلم. معلم هم سر تكان می‌دهد و اشاره می‌كند كه برو بشین. خورشید به تیماس نگاه می‌کند. او خوشحال است. از مهراس جعبه‌ی مداد‌رنگی‌اش را می‌گیرد. رودخانه را آبی می‌کند تا گوزن آب بخورد. سبزه‌ها را رنگ می‌زند. آهو را قهوه‌ای می‌کند. او با خوشحالی از پشت درخت بیرون می‌آید. جوجه‌ها سر دانه‌های گندم دعوا می‌کنند، برای همین، کلی گندم  می‌کشد. تیماس  می‌خواهد سگ  را قهوه‌ای کند اما او دور مزرعه می‌دود و بازیگوشی می‌کند. چون بدون رنگ می‌ماند، اسمش را سفیدبرفی می‌گذارد. او به گوشه‌ای خیره شده است، بعد با صدای بلند می‌گوید: «واق‌واق،» و غرش می‌کند، شاید روباه یا گرگی می‌بیند که در کمین حیوانات مزرعه هست. تیماس دوستش مهراس را بالای کوه کنار خودش می‌کشد و یک گل لاله  به دستش می‌دهد و می‌دود تا نقاشی را به خانم معلم نشان بدهد.